شعر می خوانم،
شعر می گزینم،
شعر می نویسم.
و دلخوشی ام شده آیه ای تک از مُصحَف
که هر روز صبحدم
بر لوح کوچکی آشکار می شود.
و عبارتی از شمس
که شبانگاه پیش از خواب می خوانم
و با من می ماند
تا شبانگاهی دیگر.
مثل قرص های سفید کوچکی
که شب به شب
خونم را آغشته می سازند.
دنیای من کوچک است
و دلخوشی هایم اندک
به کوچکی یک کتاب،
یک دفترچه
و یک عبارت.
و اندک،
چون آخرین جرعه از شرابی سُکرآور
که در جامی کهنه باقی مانده است.
اردیبهشت 91
زندگی قافیه ندارد.
وزن، امّا، دارد.
وزن آن را می شکنیم،
و قافیه برایش می سازیم.
کار ما امروز همین است!
اردیبهشت 91
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند
زآن روی که هست کس نمیداند گفت
پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
گردنده فلک نیز به کاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشمنگاری بوده است
ترکیب پیالهای که درهم پیوست
بشکستن آن روا نمیدارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر و دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست
می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن ز کیمیایی که از او
یک جرعه خوری هزار علت ببرد
ایام بزرگداشت خیام خجسته باد!
...
سرافراز بوزرجمهرجوان
بشد باحکیمان روشنروان
حکیمان داننده و هوشمند
رسیدند نزدیک تخت بلند
نهادند رخ سوی بوزرجمهر
که کسری همی زو برافروخت چهر
ازیشان یکی بود فرزانهتر
بپرسید ازو از قضا و قدر
که انجام و فرجام چونین سخن
چه گونهاست و این برچه آید به بن
چنین داد پاسخ که جوینده مرد
دوان و شب و روز با کار کرد
بود راه روزی برو تار و تنگ
بجوی اندرون آب او با درنگ
یکی بی هنر خفته بر تخت بخت
همی گل فشاند برو بر درخت
چنینست رسم قضا و قدر
ز بخشش نیابی به کوشش گذر (بخشش: سرنوشت و تقدیر، کوشش: مقابل بخشش، سعی و اختیار)
جهاندار دانا و پروردگار
چنین آفرید اختر روزگار
دگر گفت کان چیز کافزون تَرست
کدامست و بیشی که را در خورست
چنین گفت کان کس که داننده تر
به نیکی کرا دانش آید به بَر
دگرگفت کز ما چه نیکوترست
ز گیتی کرانیکویی درخورست
چنین داد پاسخ که آهستگی
کریمی وخوبی وشایستگی
فزونتر بکردن سرخویش پست
ببخشد نه از بهر پاداش دست
بکوشد بجوید به گرد جهان
خرامد به هنگام با همرهان
دگر گفت کاندر خردمند مرد
هنر چیست هنگام ننگ و نبرد
چنین گفت کان کس که آهوی خویش
ببیند بگرداند آیین و کیش (آهو: عیب و نقص)
بپرسید دیگر که در زیستن
چه سازی که کمتر بود رنج تن
چنین داد پاسخ که گر با خرد
دلش بردبارست رامش برد
به داد و ستد در کند راستی
ببندد در کژی و کاستی
ببخشد گنه چون شود کامکار
نباشد سرش تیز و نابردبار
بپرسید دیگر که از انجمن
نگهبان کدامست بر خویشتن
چنین گفت کان کو پس آرزوی
نرفت از کریمی و از نیک خوی
دگر کو به سستی نشد پیش کار
چو دید او فزونی بد روزگار
دگرگفت کز بخشش نیکخوی
کدامست نیکوتر از هر دو سوی
کجا در دو گیتیش بار آورد
به سالی دو بارش بهار آورد
چنین گفت کان کس که با خواسته
به بخشش کند جانش آراسته (خواسته: مال و متاع)
و گر بر ستاننده آرد سپاس
ز بخشنده بازارگانی شناس
دگر گفت کز مرد پیرایه چیست
وزان نیکوییها گرانمایه چیست
چنین داد پاسخ که بخشنده مرد
کجا نیکویی با سزاوار کرد
ببالد به کردار سرو بلند
چو بالید هرگز نباشد نژند
و گر ناسزا را بسایی به مشک
نبوید نروید گل از خار خشک
سخن پرسی از گنگ گر مرد کر
به بار آید و رای ناید به بر
یکی گفت کاندر سرای سپنج
نباشد خردمند بیدرد و رنج
چه سازیم تا نام نیک آوریم
درآغاز فرجام نیک آوریم
بدو گفت شو دور باش از گناه
جهان را همه چون تن خویش خواه
هر آن چیز کانت نیاید پسند
تن دوست و دشمن دران برمبند
دگر گفت کوشش ز اندازه بیش
چو گویی کزین دو کدامست پیش
چنین داد پاسخ که اندر خرد
جز اندیشه چیزی نه اندر خورد
بکوشی چو در پیش کار آیدت
چو خواهی که رنجی به بار آیدت
سزای ستایش دگر گفت کیست
اگر برنکوهیده باید گریست
چنین گفت کان کو به یزدان پاک
فزون دارد امید و هم بیم و باک
دگر گفت کای مرد روشنخرد
ز گردون چه بر سر همی بگذرد
کدامست خوشتر مرا روزگار
ازین برشده چرخ ناپایدار
سخن گوی پاسخ چنین داد باز
که هرکس که گشت ایمن و بینیاز
به خوبی زمانه ورا داد داد
سزد گر نگیری جز از داد یاد
بپرسید دیگر که دانش کدام
به گیتی که باشیم زو شادکام
چنین گفت کان کو بود بردبار
به نزدیک او مرد بیشرم خوار
دگر گفت کان کو نجوید گزند
ز خوها کدامش بود سودمند
بگفت آنک مغزش نجوشد زخشم
بخوابد به خشم از گنهکار چشم
دگر گفت کان چیست ای هوشمند
که آید خردمند را آن پسند
چنین گفت کان کو بود پر خرد
ندارد غم آن کزو بگذرد
وگر ارجمندی سپارد به خاک
نبندد دل اندر غم و درد پاک
دگر کو ز نادیدنیها امید
چنان بگسلد دل چو از باد بید
دگر گفت بد چیست بر پادشای
کزو تیره گردد دل پارسای
چنین داد پاسخ که بر شهریار
خردمند گوید که آهو چهار
یکی آنک ترسد ز دشمن به جنگ
و دیگر که دارد دل از بخش تنگ
دگر آنک رای خردمند مرد
به یک سو نهد روز ننگ و نبرد
چهارم که باشد سرش پرشتاب
نجوید به کار اندر آرام و خواب
بپرسید دیگر که بی عیب کیست
نکوهیدن آزادگان را بچیست
چنین گفت کین را ببخشیم راست
که جان و خرد درسخن پادشاست
گرانمایگان را فسون و دروغ
به کژی و بیداد جستن فروغ (فروغ: رونق؛ منظور مصرع دوم: کژی و ستم را رونق بخشیدن)
میانه بود مرد کُنداوری
نکوهشگر و سر پر از داوری (کُنداوری: دلاوری و مردانگی)
منش پستی و کام بر پادشا
به بیهوده خَستن دل پارسا
زبان راندن و دیده بیآب شرم
گزیدن خروش اندر آواز نرم
خردمند مردم که دارد روا
خرد دور کردن ز بهر هوا
بپرسید دیگر یکی هوشمند
که اندر جهان چیست آن بیگزند
چنین داد پاسخ او کز نخست
در پاک یزدان بدانست وجست
کزویت سپاس و بدویت پناه
خداوند روز و شب و هور و ماه
دل خویش را آشکار و نهان
سپردن به فرمان شاه جهان
تن خویشتن پروریدن به ناز
برو سخت بستن در رنج و آز
نگه داشتن مردم خویش را
گسستن تن از رنج درویش را
سپردن به فرهنگ فرزند خرد
که گیتی بنادان نشاید سپرد
چو فرمان پذیرنده باشد پسر
نوازنده باید که باشد پدر
بپرسید دیگر که فرزند راست
به نزد پدر جایگاهش کجاست
چنین داد پاسخ که نزد پدر
گرامی چو جانست فرخ پسر
پس از مرگ نامش بماند به جای
ازیرا پسرخواندش رهنمای
بپرسید دیگر که ازخواسته
که دانی که دارد دل آراسته
چنین داد پاسخ که مردم به چیز
گرامیست وز چیز خوارست نیز
نخست آنکه یابی بدو آرزوی
ز هستیش پیدا کنی نیکخوی
وگر چون بباید نیاری به کار
همان سنگ وهم گوهر شاهوار
دگر گفت با تاج و نام بلند
کرا خوانی از خسروان سودمند
چنین داد پاسخ کزان شهریار
که ایمن بود مرد پرهیزکار
وز آواز او بدهراسان بود
زمین زیر تختش تن آسان بود
دگر گفت مردم توانگر به چیست
به گیتی پر از رنج و درویش کیست
چنین گفت آنکس که هستش بَسَند
ببخش خداوند چرخ بلند
کسی را کجا بخت انباز نیست
بدی در جهان بتر از آز نیست
ازو نامداران فروماندند
همه همزبان آفرین خواندند
به مناسبت بزرگداشت حکیم فردوسی
...
پیر دانا زآن سخن در فکر شد
در تأمل بازجُست آنچ ذکر شد
گفتگو پرده ز نیّت میدرد
حاجبِ دید نهانت میبرد (حاجب: مانع و بازدارنده)
اصل بینش در سخن شد آشکار
بی سخن کی بینی آن پندار تار؟
چون سبویی تشنهای گیرد بهدست
کودکی خیزان شد و آن را شکست (1570)
مانده حیران مرد کین کودک چه کرد؟
این چه فتنه بود و چه آزار و درد؟
هیچ فتنه نابُد ای کوتهنگر!
حکمتی بُد شاید آن را پشت سر
طفل دید آن آب را سرچشمه را
مرد تنها دید کام تشنه را
از پلیدی آب گر گیرد اثر
تشنهلب این سو چهسان گردد خبر؟
طفل را بگذار تا شَرحش دهد
پیش از آن زآن فعل او جَرحش دهد (جَرح: زخم) (1575)
ای بسا خونی که ناحق شد تلف
چون ندانست هست دُرّی در صدف
هم از این سو خاست بس جار و جَدَل
چون ندیدی در صدف دُرّ بَدَل
همچو خامی کو به رفتاری غریب
میدهد عقلت به کرداری فریب
خامْ خود ناداند او در کژ رود
عقل هم از خامیاش خامی شود
عقل کی داند چه باشد دوستی؟
دل چو مغز و عقل آن را پوستی (1580)
عاقلان با دل گواهی میدهند
نامه را با خطّ شاهی میدهند
در درون نامه خطی از دل است
کآنچه گفتی تو کنون آن مُقبل است
گر نباشد خطِ دل نامه خطاست
صحبت از عشق و محبت نارواست
صحبت از دانایی و حکمت چه سود؟
چون ندیدی در دل آن زنگار و دود؟
لیک گویم با تو من ای مُستدِل
کس نگوید بیخبر هستم ز دل (مُستَدِل: دلیلجوینده، برهانخواه) (1585)
صیقلی باید دهد دل را بسی
آزمونها، تا شود آگه کسی
تا تو بشناسی پیام مُلتَبس
مستقل گردی ز نَفسِ مُحتَبس (مُلتبس:
پوشیده و مشوّش؛ مُحتَبس: بازدارنده و منعکننده)
التباس آرد فراوان دست دَهر
شربتی بنمایدت در جام زهر (اِلتباس: پوشیدن کار)
پیش از آن کین دهر نیرنگی کند
به که با خود خویشتن جنگی کند
این درون جنگ است و بیرون دست حق
میدهد در پرده یاری مستحق (1590)
فارغ از این جنگ در خود چون شدی
آن برون چون اِسترِ وارون شدی
دست و پایت در هوا کف بر زمین
جُنبشاَت بیسود و دشمن در کمین
این همه در ذهن و با او گفت پدر
ای عزیز جان، مران اینسان قَدَر! (قَدَر: حکم و فرمان)
رنجها نابرد روح مصطفی
از نفاق و جهل کوران در خفا؟
یا علی آن شیر رزم کارزار
بس جفا نادید از نیرنگ یار؟ (1595)
این همه از بهر آن بُد تا کنون
در تمیز آریم نقش باژگون
گر تو نشناسی خط حق در نظر
خویش را نِشتر بزن پیش از دگر
ای مشخص کرده احوال پَریش
کن مشخص ابتدا احوال خویش (پَریش: پریشان)
نیست این دنیا چو ظرف مُنتَهی
هست چون راهی که در آن پا نهی (مُنتَهی: محدود و منقطع شده)
ما همه راهی در این ره بیش و کم
گه خَرامان گه شتابان در قدم (1600)
میرود بر ما زمان یکتا به پیش
هر کس اما در زمان در کار خویش
صد اگر بگذشت عمر آن یکسر است
لیک در صد چون رویم آن دیگر است
گه در این ره رو به بالا میروی
گه گریزانپا عقبسو میدوی
دیدهای آن مانده اُشتُر در مسیر؟
زیر بار پُشتهاش گشته اسیر
ساربان حیران از این وقفِ صریح
کاروانی مانده علّافِ طَلیح (وَقف: ایستادن؛ طَلیح: شتر مانده از بار) (1605)
میزند بر پشت و یالَش: هُش برو!
میرود اُشتر ره اما پادرو (پادرو: ضدّرو، رونده در خلاف جهت)
اینچنین ما اشتری طالح به راه
مانده بر جا، بار ما خروار کاه (طالِح: هم به معنی بدکار و ضدّ صالح و هم به معنی شتر مانده که معنی دوم اینجا مقصود نظر است)
خسته از بارِ گرانِ بیبها
پس رویم هم گر رویم سویی رها
از طَلیح آمد دگر طالح شده
ای خوش آنکو در سفر صالح شده (طالح: بدکار، ضدّ صالح. دراینجا میگوید از ماندگی و درماندگی در مسیر به تباهی رسیده)
ایستایی ایستایی ایستا!
تا به کی مانی تو در زیر غِطا؟ (غِطاء: پرده و حجاب) (1610)
یک قدم هم پیش رو پیشاَت ببین!
بوک در راه است و سالک پیشبین (بوک: اشاره به امر نامتعین و غیر جبری دارد)
...
شیخ در بغداد در چلّه نشسته بود. شبِ عید آمد. در چلّه آوازی شنید نه از این عالَم که "تو را نَفَسِ عیسا دادیم. بیرون آی و بر خلق عَرضه کن!"
شیخ متفکر شد که "عَجَب! مقصود از این ندا چیست؟ امتحان است؟ تا چه میخواهد؟"
دوم بار، بانگِ به هیبتتر آمد که "وسوسه را رها کن! برون آی، برِ جمع شو- که تو را نَفَسِ عیسا بخشیدهایم!"
خواست تا در تأمّل مراقب شود، تا مقصود بر او مکشوف شود.
سوم بار، بانگی سخت باهیبت آمد که "تو را نفسِ عیسا بخشیدیم. برون آی، بیتردّد و بیتوقّف!"
برون آمد. روز عید، در انبوهی بغداد روان شد.
حلواییای [حلوافروشی] را دید که شکل مرغکان حلوای شِکَر ساخته بود، بانگ میزد که "سُکََّرالنّیروز!"
گفت "والله امتحان کنم!" حلوایی را بانگ کرد.
خلق به تعجب ایستادند که تا شیخ چه خواهد کردن؟- که شیخ از حلوا فارغ است.
حلوا که شکل مرغ بود بر گرفت از طَبَق و بر کف دست نهاد. نَفَسِ "اَخلُقُ لَکُم مِنَ الطّینِ کَهَیئَةِ الطَّیر" در آن مرغ دردمید. در حال، گوشت و پوست و پَر شد و برپَرید.
خلق به یکباره جمع شدند. تایی چند از آن مرغان بپرانید.
شیخ از انبوهی خلق و سجده کردن ایشان و حیران شدن ایشان، تنگ آمد. روان شد سوی صحرا و خلایق در پی او. هرچند دفع میگفت که "ما را به خلوت کاریست." البته در پی او میآمدند. در صحرا بسیار رفت. گفت: "خداوندا، این چه کرامت بود که مرا محبوس کرد و عاجز کرد؟"
الهام آمد که "حرکتی بکن تا بروند!"
شیخ بادی رها کرد.
همه در هم نظر کردند و به انکار سر جنبانیدند و رفتند.
یکی شخص ماند. البته نمیرفت. شیخ میخواست که او را بگوید که "چرا با جماعت موافقت نمیکنی؟" از پرتوِ نیاز او و فَرّ اعتقادِ او، شیخ را شرم میآمد. بل که شیخ را هیبت [ترس] میآمد. با این همه، به ستم، آن سخن را به گفت آورد.
او جواب گفت که "من به آن بادِ اول نیامدم که به این بادِ آخرین بروم. این باد از آن باد بهتر است پیشِ من- که از این باد ذاتِ مبارکِ تو آسود و از آن باد رنج دید و زحمت."
مقالات شمس، ویرایش جعفر مدرس صادقی، ص. 270-269، نشر مرکز، 1373.
...
جان طفل از فضل عالِم در خروش
تا مگر گردد چون او در رای و هوش
لیک در خوف است و عقلش پندده
این دو خط برگیر و بندش وابنه
جانش اما در تکاپو کین نقوش
وابنه رو سوی اصل نقشپوش
عافیتجو مصلحتبین در مرام
عقل گوید این بس است ختم کلام!
چند طفلی نادراحوالی غریب
بگذرند زین بانگ عقل پُرنهیب (پُرنهیب: پربیم و تشویش) (1525)
یاد گیرند علم و فضل اوستاد
میبخواهند دید آن اصل نهاد
کین طریقت چیست این فضل از کجاست؟
بینش و دانش دو رکن ناسواست
دانشش را بر زبان میآوریم
بینشش را در کناری مینهیم
وقت آن شد تا که بینشجو شویم
همتراز او به رای و خو شویم
همسخن همدل همآوا در طریق
شو تو با استاد با فهم عمیق (1530)
هوش خود با هوش او همپایه کن
تا به چنگ آریش استادی ز بُن
این نشد ممکن مگر باور شود
تا که دید و فکرتت دیگر شود (فکرت: اندیشه)
باور تو عشق زاید در درون
عشق گردد باور اصلت کنون
باور عشقت بزاید عشق باز
متصل عالَم ز دید عشقساز
عالِم و عالَم به همدربافته
عالَمی نو عالِم از نو یافته (1535)
ای دریغا! این نظر مهجور ماند
خویش را عالِم عَلیمِ خویش خواند (علیم: دانا)
هر کسی رفت از پی یک پاره کار
پاره پاره گشت علم این دیار
از حساب و طبّ و شیمی و نجوم
علم فنّ و نحو و صد دیگر علوم
علم ریز و علم مقیاس کلان
دین و آیین و زبان علمِ روان
سازه و معماری و علم مواد
علم تدبیر و تهاتُر اقتصاد (1540)
هر یک از آن چون درختی راستسر
هم در آن بس شاخۀ علم دگر
همچو سرو و کاج و افرا و چنار
بید و مازو و بلوط و چون کُنار (مازو: نوعی درخت بلوط؛ کُنار: درخت سِدر)
با دو صد برگ است و شاخه هر درخت
ریشه در خاک و تناور ساقه سخت
گر نبود از نور خورشیدش اثر
کِی بدیدی هیچ در عالم شجر؟
دیدهای آن شاخسار و میوهاش
چون ندیدی آفتاب و شیوهاش؟ (1545)
عشق را چون آفتابی دان اصیل
گر نباشد آن، نبینی هم وَثیل (وَثیل: درخت کهنسار)
صدهزاران جلوه در دار و نبات
جمله زیر آفتاب باثَبات
ای بَدا روزی که ظلمتخیز شد
فصل سبز دانشَت کاریز شد (کاریز: خزان)
قصۀ آن پیر و دخت شوستیز
بازگیرم بعد از این رفت و گریز (شوستیز: شویستیز، شوی به معنی شوهر)
گفت دختر بس حکیم جُسته گنج
بهر نشر معرفت بردند رنج (1550)
بعد از آن گیتی تو گو بهتر شده؟
جایگاه مردم مِهتر شده؟
جهل در جهل است و غفلت در قَفا
میندیدم هیچ در یاران وفا (قَفا: پی و دنبال)
من نگویم معرفتجویی بد است
صحبت و گفتار حقپویان ردّ است
لیک ما را در عمل زین جمله سعی
اندک آمد بهره در رفتار و رأی
جز تنازع چیست اصل رهنما
جمله ما را در فنا و در بقا؟ (1555)
ما برای حفظ خود جنگی شدیم
غوطهور در رنگها رنگی شدیم
ذات ما بیرنگ بود و نفسْ پاک
رنگ ما در این سرا شد رنگ خاک
چون رود در سطلِ پُررنگی فرو
جسمی و از آن نگیرد رنگ و بو؟
هم اگر بگرفت جان تو وجود
ظرف دنیا جسم و جانت دررُبود
ما در این ظرفیم و ظرف ما جهان
دست ما کوتاه از جان نهان (1560)
جملگی محصور در تن آمدیم
گه مُکدّر گاه روشن آمدیم
این تن محصور روحت کرده حبس
روح و جان ما اسیر بند نفس
هم اسیر است و هماَش شمشیردست
جان ما زین بند و نَزع و جنگ خَست (خَستن: آزرده و افسرده شدن)
من چنین بینم پدر رسم زمان
صحبتت هست چون خیالی بر زبان
بگذر از اندیشههای فلسفی
از تعامل با کُنشهای خَفی (خَفی: پوشیده و پنهان) (1565)
چاره کن این مشکل من در عمل
تا بدانم چیست امر محتمل
...
یکی را چو سعدی دلی ساده بود
که با ساده رویی در افتاده بود
جفا بردی از دشمن سختگوی
ز چوگان سختی بخستی چو گوی
ز کس چین بر ابرو نینداختی
ز یاری به تندی نپرداختی
یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست؟
خبر زین همه سیلی و سنگ نیست؟
تن خویشتن سغبه دونان کنند
ز دشمن تحمل زبونان کنند
نشاید ز دشمن خطا درگذاشت
که گویند یارا و مردی نداشت
بدو گفت شیدای شوریده سر
جوابی که شاید نبشتن به زر
دلم خانهٔ مهر یارست و بس
ازان مینگنجد در آن کین کس
چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی
چو بگذشت بر عارفی جنگجوی
گر این مدعی دوست بشناختی
به پیکار دشمن نپرداختی
گر از هستی حق خبر داشتی
همه خلق را نیست پنداشتی
به مناسبت ایام بزرگداشت سعدی
...
از سخن گفتن مرا نک چاره نیست
این سخنها حاصل یکباره نیست
دُرج فرهنگ زمینم کافتم
حکمتی نو در ادب من یافتم (ادب: فرهنگ و دانش؛ دُرج: حُقّه و صندوقچه) (1480)
خواندم از آموزههای بایزید
هم ز گفتار و مرام بوسعید (بوسعید: اشاره دارد به ابوسعید ابوالخیر، عارف نامدار قرن چهار و پنج هجری)
مکتب حلّاج و خَرْقانی پاک
تُستَری آن پیر هادی سِماک (خَرْقانی: منظور ابوالحسن خَرَقانی عارف بزرگ پنج و شش هجری؛ سِماک: راه نیک و محفوظ)
از سنایی بحر عرفان سخن
رازگوی رمز اسرار کهن
از فریدالدینْ عطّار وجود
آن بزرگ حکمت بود و نبود (عطّار: صاحب بوی خوش)
هفت شهر عشق را کاویدهام
معرفتها در کلامش دیدهام (1485)
عشق را جُستم طلب کردم بسی
کی شود زآن عشق مستغنی کسی؟ (جُستم: جستجو کردم)
معرفتجو میشوی در راه عشق
عشق چون کِلک است و حکمت نحو رِشق (کِلک: قلم؛ نحو: اسلوب و روش؛ رِشق: صدای قلم روی کاغذ)
حیرتت آورد فقرِ فخرکیش
کِثر وَحدیم و فقیرِ بود خویش (کِثر: بسیاری و فزونی؛ وَحد: یگانگی)
ای خُنُک آنکس که فقرش شد فنا
محو شد در وادی عشق و غنا (عشق، طلب، معرفت، استغناء، وحدت، حیرت، فقر و فنا اشاره به هفت وادی عشق عطار دارند)
همچو تو ای دلفریب سِحرگو!
سحر تو شور است و شورَت سحرخو (سِحرخو: با خصلت و سرشت افسونگری و دلفریبی) (1490)
سحر جادوی کلام مثنوی
کرد مفتونم به سیر معنوی
شعر نغزت بابها بر من گشود
بابی از فضل و هنر بر من نمود
این چه فضل است و چه آداب و هنر؟
دانش ما چون صدف آن چون گوهر
صد صدف یابی بدون دُرّ چه سود؟
دانش بیگوهر علم بیورود (گوهر: هم به معنی قیمت و ارزش و هم اصل و جوهر؛ بیورود: ناشایست)
غرق زیبایی دانش محو علم
بودم اینک لیک رفت آن صبر و حِلم (1495)
دانش ما کارها را راست کرد
قدرتی گشت و جهان ناراست کرد
نیک و بد دانش کِی آموزد ترا؟
دانش بد آتش است سوزد ترا
هیزم خشک است و صحرا مستعد
شعلهور گردد جهان از علمِ ضدّ (ضدّ: ناهمگون)
نیک آگاهت کند مرد روش
هم دُژآگاهت کند خَبطِ منش (خَبط: کژروی و اشتباه)
عشق را در علم ناجستم رفیق
آن دگر هست و دگر خواهد طریق (1500)
گر تو گویی جستهام وهم است آن
عالِم بیذوق ناخواهد جهان
هر الفدانی شناسد جیم و نون
کِی بداند چیست خطّ رهنمون؟
کی بداند مرد را کُرنش چه هست؟
سِلم عقل و دانش و بینش چه هست (کُرنش: تعظیم و تکریم)
چیست مُکنت چیست نعمت در بلا؟
چیست قلب دردمند مبتلا؟
چیست دانایی و دانشور که هست؟
دانش او از چه راه آمد بهدست؟ (1505)
شکل و فحوا را چه باشد ارتباط؟
چیست صحّت در قرار این صِراط؟
علم باطن چشم دل قلب بصیر
چیست آن هوش نهفته در ضمیر؟
صورت است علم و نهانش فهم ناب
گر نباشد فهم آن علم است سراب (فهم: به دل دریافتن)
بگذرد از صورت و رهدیسْ فهم
هست در کلّ ردّی از هستیت سهم (رَهدیس: معادل فرمالیزم در بیان علمی)
هر چه فهم تو فراتر میرود
سهم تو از هستی افزون میشود (1510)
تا زند هستِ تو با کلهست لاف
کین منم ای کلّ پیچیده کلاف! (کُلهست: هستی کُلّ)
هوش من از عقل نَک برتر شده
با کلان هوش جهان همسر شده
بگذر ای اندیشمند از چشم عقل
از حدیث و مَبحث و تفسیر و نقل (مَبحث: مباحثه و مناظره)
عقل را چون پلهای دان کشف راز
پلهای برتر بخواهد در فراز
گر بخواهی دانی اسرار جهان
هوش خود دمساز کن با هوش آن (1515)
ما چو طفلیم و جهان آموزگار
تا چه آموزیم ز درس روزگار
چشم کودک نقشها را بنگرد
چشم دل زان نقش و خط بیرون زند
چشم او خط بیند و حرف و هِجا
قلب او لبریز از خوف و رَجاء (خوف و رجاء: بیم و امید)
خوف او کین مَشقده را بُنیه چیست؟
در پس این دانشش سرمایه چیست؟ (بُنیه: توانایی)
هست امّیدش که عالَمدیده است
در کلام و در سخن سنجیده است (1520)
...
ای دل مبتلای من شیفتهٔ هوای تو
دیده دلم بسی بلا آن همه از برای تو
رای مرا به یک زمان جمله برای خود مران
چون ز برای خود کنم چند کشم بلای تو
نی ز برای تو به جان بار بلای تو کشم
عشق تو و بلای جان، جان من و وفای تو
باد جهان بی وفا دشمن من ز جان و دل
گر نکنم ز دوستی از دل و جان هوای تو
پرده ز روی برفکن زانکه بماند تا ابد
جملهٔ جان عاشقان مست می لقای تو
جان و دلی است بنده را بر تو فشانم اینکه هست
نی که محقری است خود کی بود این سزای تو
چشم من از گریستن تیره شدی اگر مرا
گاه و بهگاه نیستی سرمه ز خاک پای تو
گر ببری به دلبری از سر زلف جان من
زنده شوم به یک نفس از لب جانفزای تو
هست ز مال این جهان نقد فرید نیم جان
می نپذیری این ازو پس چه کند برای تو
به مناسبت ایام بزرگداشت فریدالدین عطار نیشابوری
نظرات ()