بعد کيهانی

هُبوط

 

هبوط یعنی فروافتادن و فرود آمدن [برای انجام رسالتی]. آدم بر زمین هبوط کرد تا آفرینش با هدایت همراه شود، هدایت نسل بشر برای ترک گناه و پیوستن به جریان عبودیت هستی. روزنه‌ی هبوط ِ آدم بر زمین گناه بود و دریچه‌ی ورود شیطان نیز همان.

نسل آدم به حیات ادامه داد و انسان در میدان بازی میان خیر و شر گرفتار آمد و خود هم بازیگر شد و هم بازی‌پرداز، اما روزنه‌ی هبوط بسته نشد. با این وجود، بسیاری سقوط کردند و اندکی هبوط. گناه نزد جماعت پسین واسطه‌ای شد برای دریافتی نو از آفرینش و هدایت به سوی معبود.

اینک در هر آن، با هر گناه، آدمی به پیشگاه خلقت فراخوانده می‌شود. باشد که هبوط کند برای هدایت خویش و همگان.

 

+   ا. ش. ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

هیچ‌هست

 

من درون خود شکستم

سرد بودم

خامش و پردرد بودم

آسمان تاریک بود و بی‌فروغ ماه

جز هیاهو و صدای مبهم یک شهر پرآشوب

صحنه می‌آشفت در میان راه

نوفه‌ی خاک و درخت و سنگ و باد و آب

 

زاده‌ی هیچم

هیچ ِ من ره سوی آشنایی داشت

صاحب دل گشت و رنج آموخت

توشه‌ی علم و نظر اندوخت

هست شد با هیچ درآمیخت

دردمند از هست ماندن

تا چه‌سان آن هست را خواندن

 

لیک این دل را شاید مرهمی باشد

واژگانی مانده در بطنی

هستی‌ام سوزد

ناسروده شعر بی‌متنی

تا دل افروزد

 

در عدم بودم

نیست بود هستم

این چه‌سان هستی‌ست

در تکاپو، محو اما محو

با تو رَست از هیچ

بی‌چو من مستی‌ست.

 

آذر ماه 1388، تهران

 

 

 

+   ا. ش. ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

جان تشنه

 

 

 

می و چنگ و نگار و عود دریاب

در این ویران‌سرای خفته در خواب

 

که شیرین است عیش دُردنوشان

به گاه طلعت پروین و مهتاب

 

گریزان از خطیبان ر ِداپوش

ندیدم هم‌دلی در جمع اصحاب

 

در ِ اخلاص بست توفان نَخوت

مشوید دَلق چرکین آب مرداب

 

به میخانه نظر کردم چه دیدم

یکی مجنون یکی دیوانه بی‌تاب

 

دل ار خواهی تو هوش از پیش برگیر

همه جان باش و نزد یار بشتاب

 

تمنای لبت دل برد و دین هم

نگشت از عشق جان تشنه سیراب

 

قرارت بی‌قرارم کرد و مدهوش

تو جز مستی مخواه و باده‌ی ناب

 

 

مهر ماه 1388، سروستان، تهران

 

+   ا. ش. ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

رفتار نیک


مبنای هر رابطه‌ی درست، صداقت و خلوص نیت است بر پایه‌ی سه رکن بنیادی مهر، پیمان و باور به حقیقتی ناب و اصیل فراتر از منیّت‌ها. بر این مبنا به دیگران یاری می‌رسانیم، با طبیعت و انسان‌ها دوستی می‌کنیم و عدالت و راستی را گسترش می‌دهیم.

اما نیت ِ یاری رساندن و دوستی کردن به معنی مجاز بودن هر رفتار و رابطه‌ای نیست. مهر ِ پاک به همان میزان که در شکل‌گیری یک رابطه‌ی صحیح اهمیت دارد، خود قیدی‌ست برای بازداشتن انسان از ورود به بسیاری روابط به‌ظاهر دوستانه.

انسان زاده‌ی آفرینشی‌ست که در آن کمال قوه است و نه فعل. بهتر بودن گرایشی‌ست برای انسان رو به کمال که رفتار نیک را در میان قیدها برمی‌گزیند.

 

+   ا. ش. ; ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

فقر فخری

 

 

فقر زینت مردمان بزرگ است و آراسته به فنا. همیشه جسمی باید فانی شود تا نوری بیافشاند. چشمه‌های نور بی‌سایه‌اند چون خورشید که سراسر تابندگی‌ست و از جرم خویش می‌کاهد برای روشنایی. و آن‌که بر خود و تعلقاتش می‌افزاید روشنی زایل می‌گرداند، چون ابرهای غلیظ که تاریکی می‌گسترانند. پس بی‌خودی بی‌ابری‌ست در قلمرو جان و این همان فقری‌ست که مایه‌ی فخر است و زینت جان‌های شیفته.

فقر فخری را فنا پیرایه شد----چون زبانه شمع او بی‌سایه شد

شمع جمله شد زبانه پا و سر----سایه را نبود به‌گِرد او گذر

برخلاف مومﹾ شمع ِ جسم کان----تا شود کم گردد افزون نور جان

این شعاع باقی و آن فانی است----شمع جان را شعله‌ی ربّانی است

ابر را سایه بیفتد در زمین----ماه را سایه نباشد همنشین

بی‌خودی بی‌ابری‌ست ای نیک‌خواه----باشی اندر بی‌خودی چون قرص ماه

(مثنوی، دفتر پنجم)

 

+   ا. ش. ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

عشق شرکت‌سوز*

 

واژه‌ی "شرک" به معنی انباز و همتا در نسبت قائل شدن است. خداوند از این واژه در قرآن برای توصیف نگرش کافران استفاده می‌کند، یعنی کسانی که برای خدا مثل و مانندی درنظر می‌گیرند. از سوی دیگر خداوند حتی انسان‌ها را نیز به "شریک شدن" با یک‌دیگر فرا نمی‌خواند و عباراتی نظیر مشارکت کردن، شرکت جستن، تشریک مساعی و ... که امروزه بسیار رایج هستند در بیان قرآنی کاربردی ندارند. پروردگار انسان‌ها را به شراکت و انبازی دعوت نمی‌کند، بلکه آن‌ها را به تعاون و انفاق فرا می‌خواند؛ این که به یک‌دیگر یاری کنند و اهل وقف و از خودگذشتگی باشند. نکته‌ی مهم موضوع هم همین جاست. وقتی برای مثال صحبت از به اشتراک گذاشتن1 موضوعی با کسی یا شرکت جستن در کاری می‌کنیم، فرد یا افراد مقابل خود را به‌طور ضمنی (دست‌کم در ویژگی‌ها یا خصلت‌هایی) اشخاصی نظیر و همتای خویش فرض می‌کنیم که مشترکات فراوانی با ما دارند. زیرا اگر چنین مبنای مشترکی وجود نداشته باشد، دلیلی برای "شراکت" نیز وجود ندارد. آیا این خود دلیل پدید آمدن بسیاری از منازعات و اختلاف‌ها میان مردم نیست؟

اما وقتی خداوند انسان را توصیه به همکاری و یاری رساندن به هم می‌نماید و از او می‌خواهد که از نیازمندان و تهیدستان دستگیری کند، مبنای نگرش نه اشتراک و وجود مشترکات بلکه خلوص نیت و اخلاص است در این امر که خیر و مصلحت دیگران را بر خویش مقدم بدانیم. پروردگار انسان را به انفاق سفارش می‌کند، به این معنا که در مال و آبرو و عقل و علمﹾ خود را وقف دیگران سارد و به نیازمندان یاری رساند. در گونه‌های مختلف انفاق (نظیر وقف و ایثار) غرض ِ اصلی این است که مصلحت و منفعت دیگران را بر خویش ارجح بدانیم و این کمال سخاوت است.

بدین سان چه نیک است اگر شرکتسوز باشیم در باور به حق و درک جایگاه خود و عشق به انسان و آفریدگارش.


1  "به اشتراک گذاشتن" به عنوان برگردان فارسی واژه‌ی to share در انگلیسی این روزها خیلی متداول است، اما ترجمه‌ی مناسب برای این واژه "در میان گذاشتن" است، نه به "اشتراک گذاشتن". مثل این که می‌گوییم "می‌خواهم موضوعی را با شما در میان بگذارم" که با زبان فارسی مأنوس‌تر است.


* ماند الّا الله باقی جمله رفت      شاد باش ای عشق شرکت‌سوز زفت  (مثنوی، دفتر پنجم)

 

+   ا. ش. ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

گزیده‌ها (6)

 

 

کریتوبولوس گفت: سقراط، گمان می‌کنم که می‌خواهی بگویی که اگر بخواهیم دوستان خوبی داشته باشیم، نخست باید خود به گفتار و به کردار نیک شویم.

سقراط گفت: مگر می‌پنداری که بَدان می‌توانند با نیکان دوستی گزینند؟

کریتوبولوس گفت: ولی دیده‌ام که خطیبان ناتوان با خطیبان زبان‌آور دوست بوده‌اند و کسانی که از جنگاوری بهره‌ای نداشتند با سرداران نامدار صمیمی.

سقراط گفت: آیا دیده‌ای که مردی عاری از فضیلت با نیکان و اهل فضیلت دوستی داشته باشد؟

گفت: نه. ولی اگر شرط یافتن دوست خوب این است که نخست خود نیک شویم، می‌خواهم بدانم همین‌که آدمی خوب شد و از فضیلت بهره‌ور گردید به‌آسانی می‌تواند با نیکان دوست شود؟

سقراط گفت: کریتوبولوس، گمان می‌کنم آن‌چه تو را به‌تعجب می‌افکند این است که می‌بینی نیکمردانی که از هر بدی دوری می‌جویند، به جای آن‌که دوست همدیگر باشند با هم در نزاع‌اند و با یک‌دیگر بدتر از مردمان بی‌ارج رفتار می‌کنند.

کریتوبولوس گفت: نه تنها یکایک آنان چنین‌اند بلکه دولت‌ها و جامعه‌هایی هم که آرزویی جز رسیدن به نیکی ندارند و از بدی گریزان‌اند با یک‌دیگر دشمنی می‌ورزند. از این رو سخت در شگفتم و نمی‌دانم دوست خوب را چه‌گونه می‌توان به‌دست آورد. از سویی می‌بینم که فرومایگان با هم نمی‌توانند دوستی بگزینند زیرا مردمان حق‌ناشناس و آزمند و لگام‌گسیخته محال است دوست یک‌دیگر شوند و چنین می‌نماید که بَدان برای آن آفریده شده‌اند که با یک‌دیگر دشمنی ورزند. از سوی دیگر چنان که گفتی بَدان و نیکان نیز هرگز با هم دوست نمی‌توانند شد. زیرا آنان که بدی می‌کنند چه‌گونه می‌توانند همنشین کسانی شوند که از بدی گریزان‌اند؟ ولی اگر قرار شود کسانی هم که در تحصیل فضیلت می‌کوشند برای کسب برتری با یک‌دیگر مبارزه کنند و بر یک‌دیگر حسد ببرند پس دوستی و سازگاری و وفاداری را در کجا می‌توان یافت؟

سقراط گفت: کریتوبولوس، مسئله‌ای که به میان آوردی ساده نیست. از یک‌سو آدمیان بالطبع به دوستی تمایل دارند چون نیازمند یک‌دیگرند و دلسوز همدگر، و به یاری یک‌دیگر می‌شتابند و بدین مناسبت خود را مدیون یک‌دگر می‌دانند. از طرف دیگر گرایش به دشمنی در نهادشان نهفته است. چه، اگر چیزی در نظر دو تن زیبا بنماید هر دو در طلب آن برمی‌خیزند و برای به‌دست آوردنش با یک‌دیگر نزاع می‌کنند، ولی اگر در نظر یکی زیبا باشد و در نظر دیگری زشت، در میان‌شان اختلاف عقیده بروز می‌کند. نزاع و خشم و آز و حسد همواره سبب نفاق و دشمنی است. ولی سرانجام دوستی همه‌ی آن سدها را می‌شکند و نیکان و شریفان را به یک‌دیگر می‌پیوندد و فضیلت آنان را بر آن می‌دارد که به کم قناعت کنند و حتی هنگام که خود گرسنه یا تشنه‌اند بخشی از خوردنی و نوشیدنی خویش را بی‌دریغ به دیگری ببخشند، و با آن که عشق‌ورزی با خوب‌رویان مایه‌ی لذت است بر نفس خود تسلط یابند و به کسانی که درخور احترام‌اند اهانت نورزند. نیکان نه تنها به دوستان خود اجازه می‌دهند که از دارایی‌شان سود جویند بلکه در دیگر موارد نیز به یک‌دیگر یاری می‌کنند و اگر اختلافی در میان‌شان پدید آید نه تنها به‌نزاع برنمی‌خیزند بلکه اختلاف را چنان حل و فصل می‌کنند که سود هر دو در آن باشد، و بر خشم خود چیره می‌شوند تا پشیمانی به‌بار نیاورد، و بی‌آن‌که تنگ‌چشمی بر آنان چیره گردد دارایی خود را از آن دوستان می‌دانند و دارایی دوستان را از آن ِ خود. از این رو در امور سیاسی نیز نیکان و شریفان دوشادوش یک‌دیگر گام برمی‌دارند و بی‌آن‌که زیانی به یک‌دیگر برسانند یار و یاور یک‌دیگر می‌شوند. بی‌گمان کسی که در طلب مناصب دولتی است تا کسب قدرت کند و از این راه سود جوید و به‌خرج دیگران زندگی دلپذیری بگذراند، فاسد و بیدادگر است و به‌سازگاری با دیگران توانا نیست. ولی آن‌که می‌خواهد نفوذی در دولت به‌دست آورد تا از ظلم دشمنان در امان باشد و دوستان را یاری کند تا به حق مشروع خود برسند، و قدرت و نفوذ خویش را در خدمت وطن به‌کار گیرند، علتی نمی‌بینم که نتواند با نیک‌مردانی چون خود همکاری کند. مگر همدستی و همکاری با نیک‌مردان او را از یاری با دوستان بازمی‌دارد؟ یا اگر یارانی نیک و شریف داشته باشد نمی‌تواند به وطن خدمت کند؟ ... پس صلاح در این است که بهترین مردم را که شمارشان اندک است به یاوری بگزیند و به آنان نیکویی کند نه به مردمان بی‌ارج که شمارشان بسیار است، زیرا بَدان بیش از نیکان جویای نفع‌اند. اما تو کریتوبولوس، بکوش تا نخست خود نیک شوی و آنگاه سعی کن تا دل نیکان به‌دست آوری.

... نزدیکترین و بهترین راه برای آن‌که کسی نیک‌مرد به‌شمار آید این است که بکوشد تا خود به‌راستی نیک شود. هر فضیلتی در پرتو آموزش و تمرین به‌دست می‌آید. از این رو به عقیده‌ی من راهی که در پیش باید گرفت همان است که نمودم و اگر راه دیگر می‌شناسی بگو.

گفت: سقراط، شرم دارم که سخنی برخلاف گفته‌ی تو بگویم، زیرا هر چه بگویم نه راست خواهد بود و نه شایان ستایش.

 

خاطرات سقراطی، کسنوفون (Xenophon)، ترجمه‌ی محمد حسن لطفی، انتشارات خوارزمی، 1373.

 

+   ا. ش. ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

گزیده‌ها (5)

 

 

نخستین طغیان درونی سابینا بر ضد کمونیسم جنبه‌ی اخلاقی نداشت، بلکه به شناخت زیبایی او مربوط بود. زشتی جهان کمونیستی (کاخ‌هایی که به‌صورت طویله و اصطبل درآمده بودند) خیلی کمتر نفرت او را برمی‌انگیخت تا لِفافی از زیبایی که کمونیسم خود را در آن می‌پوشاند، به عبارت دیگر از "کیچ ِ"1 کمونیستی بود که احساس کراهت و انزجار می‌کرد. و الگو و نمونه‌ی این کیچ هم جشن روز اول ماه مه بود.

... جشن اول ماه مه از آرمان یکسانی ِ مطلق در عالم هستی نشأت می‌گرفت. "زنده باد کمونیسم" شعار اصلی (و نه دیکته شده) راه‌پیمایی نبود، بلکه شعار اصلی آن "زنده باد زندگی" بود. قدرت و نیرنگ سیاست ِ کمونیستی در این بود که این شعار را به خود اختصاص داده بود. دقیقاً این همان‌گویی ِ احمقانه -"زنده باد زندگی"- موجب شده بود تا آن دسته از افرادی هم که به ایدئولوژی کمونیسم بی‌علاقه بودند به صف راه‌پیمایی کمونیست‌ها بپیوندند.

... وقتی قلب لب به سخن باز می‌کند، شایسته نیست که خرد اعتراض کند. در قلمرو کیچ، دیکتاتوری قلب حاکم است. البته باید اکثریت مردم در احساساتی که توسط کیچ برانگیخته می‌شود سهیم باشند. کیچ آن‌چه را که غیرعادی و نامتعارف است کنار می‌گذارد و خواستار تصوراتی است که عمیقاً در ذهن انسان نقش بسته است: دختر حق‌ناشناس، پدر رهاشده، ...، خیانت به وطن، خاطره‌ی نخستین عشق.

... برای تمام سیاستمداران، برای تمام احزاب و برای تمام دار و دسته‌های سیاسی، کیچ کمال مطلوب ادراک زیبایی است. وقتی در یک جامعه چندین گروه در کنار یک‌دیگر به فعالیت سیاسی مشغول‌اند و متقابلاً نفوذ و تاثیر دیگری را بی‌اثر ساخته یا محدود می‌کنند کم و بیش می‌توان از حاکمیت کیچ در زمینه‌ی تفتیش عقاید رهایی یافت. اما در سرزمینی که فقط یک حزب سیاسی تمام قدرت را در قبضه‌ی خود دارد، در واقع جامعه در قلمرو کیچ ِ توتالیتر است.

... دهه‌ی پس از جنگ جهانی دوم وحشتناک‌ترین دوره‌ی حکومت ترور و وحشت استالینی بود ... در واقع در این زمان که روزگار برای همه مشقت‌آور بود، فیلم‌های روسی سراسر سالن سینماها را در کشورهای سوسیالیستی به خود اختصاص داده بود. فیلم‌هایی که مملو از ساده‌لوحی بودند. شدیدترین بگومگویی که امکان داشت میان دو نفر روس واقع شود سوءتفاهم عاشقانه‌ی آن‌ها بود: مرد تصور می‌کند که زن دیگر دوستش ندارد و زن نیز در همین فکر است. در پایان، آن‌ها یک‌دیگر را در آغوش می‌گیرند و در همین حال سرشک خوش‌بختی از چشمان‌شان قطره‌قطره جاری می‌شود. امروز در باره‌ی این فیلم‌ها معمولاً چنین توضیح می‌دهند که این فیلم‌ها نمایشگر آرمان کمونیستی است. در حالی‌که واقعیت ِ کمونیستی بسیار تاریکتر از این چیزهاست ... این چنین توضیح و تعبیری سابینا را منقلب می‌کرد ... او بدون لحظه‌ای تردید، زندگی در حکومت مدعی کمونیسم واقعی را ترجیح می‌داد. در جهان کمونیستی واقعی امکان زندگی وجود داشت. در جهان تحقق‌یافته‌ای از آرمان کمونیستی، در جهان افراد ابلهی که لبخند به لب دارند و او قادر نیست تا کمترین سخنی با آن‌ها رد و بدل کند، از شدت نفرت و کراهت در ظرف هشت روز جان می‌داد.

... روزی یک سازمان سیاسی نمایشگاهی از تابلوهای نقاشی سابینا در آلمان برگزار کرد. سابینا کاتالوگ نمایشگاه را در دست گرفت: جلوی عکس سیم‌خاردار ترسیم شده بود. در داخل ِ کاتالوگ شرح زندگی او آمده بود، چیزی شبیه به زندگی‌نامه‌ی شهدا و قدیسین: او رنج کشیده بود، او با بی‌عدالتی مبارزه کرده بود، او مجبور به ترک کشور ستم‌دیده‌اش شده بود و هم‌چنان مبارزه را ادامه می‌داد ... و این‌که "او به مدد پرده‌های نقاشی خود، برای اعتلای خوش‌بختی پیکار می‌کند"، این آخرین جمله در متن کاتالوگ بود. سابینا اعتراض کرد، ولی نمی‌فهمیدند چه می‌گوید.

- چه‌طور، آیا این درست نیست که کمونیسم هنر جدید را می‌کوبد؟

او با خشم جواب داد:

- دشمن من کمونیسم نیست، کیچ دشمن من است!

 

1 کوندرا کلمه‌ی کیچ (kitsch) را در "هنر رمان" به شرح زیر تعریف می‌کند:

... در برگردان فرانسوی جَستار مشهور هرمان بروخ، کلمه‌ی کیچ به معنای "هنر پست" آورده شده است. این سوءتعبیر است، زیرا بروخ نشان می‌دهد که کیچ چیزی به‌جز اثری ساده و ناشی از بدسلیقگی است. نگرش ِ کیچ و رفتار ِ کیچ وجود دارند. نیاز انسان کیش‌منش (kitschmensch) به کیچ عبارت است از نیاز به نگریستن ِ خویش در آینه‌ی دروغ زیباکننده و بازشناختن خشنودانه و شادمانه‌ی خویش در این آینه ... ما در پراگ دشمن اصلی هنر را در کیچ دیده‌ایم. در فرانسه چنین نیست. در این‌جا در مقابل هنر حقیقی، تفریح و تفنن گذاشته می‌شود، و در مقابل هنر وزین و والا، هنر سبک‌مایه و رشدنایافته ... از روحیه‌ی کیچ ِ موجود در آثاری که از نظز شکل مدعی نوگرایی‌اند برآشفته می‌شوم ...

 

بار هستی، میلان کوندرا، ترجمه‌ی پرویز همایون‌پور، انتشارات نشر گفتار، چاپ هفتم 1376.

 

+   ا. ش. ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

همزاد

 

 

ای همزاد هم‌آوایم

تو پژواک لحظه لحظه بودن ِ من هستی

و بودنم در بی‌قراری‌ام و بی‌قراری‌ام در کلامم مشهود است

تنها آنگاه که بازمی‌ایستم

                                     تو خاموش می‌شوی

سکوت من سکوت توست و ایستایی‌ام نشانه‌ی مرگ لحظه‌ها

مباد آن زمانی که همهمه و نوفه‌ی باد

صدای مرا در خویش گم کند

تا ندای تو بر من پوشیده گردد

پس بخواه فریادم را

آن قدم‌های پرصلابت و آهنگینم را

که خود ترانه‌ای‌ست ماندنی

                                       در بزم ِ باشکوه ِ ره‌پویان عرصه‌ی جاودانگی

ای همزاد ِ من

ترنم سرود هستی با من آغاز می‌شود و با تو به‌انجام می‌رسد

از میان ِ رود و کوه و دشت و گلزار و گِلزار می‌گذریم

تجربه‌ی پاکی و ناپاکی در درون ِ ماست

تا اگر نور نیستیم

صدا باشیم

                 جاری از چشمه‌ای باطنی

که ذاتش پویایی‌ست

و آلودگی نمی‌پذیرد.

 

امرداد ماه 88، سروستان، تهران.

 

 

 

+   ا. ش. ; ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

گزیده‌ها (4)

 

 

عیسی مسیح خود را به نقطه‌ای رسانده است که در آن هر چه این‌جهانی است در سایه محو می‌شود، و از آن بالاتر، تا به نقطه‌ای که خود او هیچ نیست مگر به مجاز ِ نور و شعله، و به حقیقت عشق خداوند. این نقطه، اگر از این جهان پنداشته شود، در واقع وجود ندارد. هر کس که آن را با مقیاس خویش که این‌جهانی است بسنجد ناگزیر به خطا می‌رود. از دیدگاه این‌جهانی، چنین نقطه‌ای ممتنع است ... در وجود مسیح هم پیکار و صلابت و انتخاب بی‌امان هست و هم نرمش ِ بیکران و عدم مقاومت و رحمت نسبت به گمشدگان و از دست‌رفتگان. هم انگیزش به پیکار است و هم رفق و مدارای خاموش.

نوعی ایمان به خدا با آن فراگیری تام، در پرتو وجود مسیح قوت و شدتی یافت که تا آن زمان ناشناخته بود، ایمانی که با انتظار ِ عاجل این جهان افزایش یافت. این انتظار، به معنی کیهان‌شناختی خطا بود. لیکن، حتی بی‌آن‌که پایان این جهان به حقیقت پیوندد، مفهوم واقعه معنای خود را باز از دست نمی‌دهد و پرتو و سایه‌ی خود را خواه بر فور و خواه پس از روزگاری بس دراز می‌افکند و همه و هر چیز را به زیر سؤال می‌کشد و به اخذ تصمیم فرا می‌خواند.

خطای مربوط به امر مادی، با فشار تهدید ملموس خود حقیقتی را مسلم ساخته و آن این‌که آدمی به واقع در کنار مرزینه‌ای به‌سر می‌برد که پیوسته آن را از خود مکتوم می‌دارد، این جهان آغاز و انجام نیست، آدمی مغلوب مرگ است، دوام خود ِ جهان ِ انسانی نیز بی‌انتها نیست. در چنین موقعیتی از این یا آن گزیری نیست: یا با خدا یا بر خدا، نیک یا بد. مسیح این نهایت را یادآوری می‌کند.

در آرمان او رنج هست، رنجی که ژرفا و کرانش ناپیداست و در موحّش‌ترین مرگی به انجام می‌رسد ... نه رنجی که با رضا و تسلیم پذیرفته شده باشد، بلکه فریادی که به سوی خدا برخاسته و هم، در عین رنج، توکل به خدا و بس و دل سپردن به آن‌چه پیش از این جهان بوده و پس از آن نیز خواهد بود.

... آدمی خود را چون کِرمی حس می‌کند، دیگر نه مناعت خود را اثبات می‌کند نه شهامت خود را؛ سپس آگاهی از بی‌کسی مطلق خود: در چشم ِ قومﹾ خوار و از حمایت احساس ِ قومی یا جمعی محروم است؛ سرانجام آگاهی از این‌که خدا ترکش گفته است. رنج انسانی از این فراتر نمی‌رود. از این حدّ نهایی و تنها از این نقطه است که چرخش روی می‌دهد و فریاد به سوی خدا برداشتن امکان‌پذیر می‌شود و به او گفتن که سکوتش بیش [از این] برتافتنی نیست و سپس بانگ برآوردن که «تو قُدوسی، اگر قوم من بر تو توکل نکردند، پدران من که بر تو توکل داشتند»، و سرانجام اطمینان یافتن از آرمیدن بر نشستگاهی تزلزل‌ناپذیر.

این توان و این صدق و صفا در رنج کشیدن در تاریخ بی‌همتاست. آماج ِ رنجﹾ هول ِ آن را نه با تسلیم و رضا می‌پذیرد، نه با شکیبایی تاب می‌آورد و نه خود مکتوم می‌دارد. به واقعیت ِ رنج و بیان آن بس می‌کند. تا به‌حد نابودی رنج می‌کشد، تا آن‌جا که از قعر سرگشتگی و بی‌پناهی، خدا را همچون پاره‌نشستگاهی سخت و استوار باز می‌یابد، خدایی که از آن پس همه چیز آدمی می‌گردد و هر چند خاموش و نادیدنی و بی‌نقش، یگانه واقعیت است. و در این احوال، مددی که نمی‌توان پی برد از کجا می‌آید، در عین هول و وحشت ِ موقعیتی که با روشن‌بینی تمام فراپذیر شده، فرا می‌رسد.

... عیسی مسیح قله‌ی این توان ِ رنج کشیدن است ... لیکن عیسی پذیرای محض ِ رنج نشده است ... رنج او معلول ناکامی و شکستی اتفاقی نیست، بلکه نتیجه‌ی شکستی است مجرب و مقرر. وی جنبه‌ی مطلق خویش را در بیرون از این جهان می‌نشاند، جهانی که جز امر نسبی را برنمی‌تابد، و در بیرون از کلیسا که خود این‌جهانی است ... در نظر او، حقیقت وجودی خویش را دریافتن همان به مخاطره افکندن همه چیز است برای ادای رسالت خدایی، یعنی حقیقت را گفتن، راست بودن. این همان شهامت پیامبران خجسته‌حال است: نه با کارهای بلند و والا یا مرگی قهرمانانه به چشم آیندگان، بلکه تنها در پیشگاه خداوندﹾ مجد و افتخار را بازجستن ...

 

مسیح، کارل یاسپِرﹾس،ترجمه‌ی احمد سمیعی، انتشارات خوارزمی، 1373.

 

+   ا. ش. ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir