هر کسی را هست شاهی در خیال
در خیالْ آن شاه مطلوبِ کمال
شاه تو گه اهل علم و مکتب است
گه سپهسالار و والامنصب است
گاه محبوبی عزیزی همدمی
گه پریزادی به صورت آدمی
گاه اوجی نقطهای در انتها
گاه میلی سوی موجودی کذا
گاه نقشی صورتی در ذهن تو
مقصدی گه در پی مقصود نو (1140)
چون بیابی شاه درویشاش شوی
بگذری از خویش همکیشاش شوی
شاهجویان خود دگر شاهی شوند
مردمانی سویشان راهی شوند
شاه و درویشاند هر دو یکصدا
در برون گه شاه بینی گه گدا
گر گدا گشتی نگشتی شاهخو
مفلسی در روی و باطن زیر و رو
هم اگر شاهی و شهرویی و بس
کبر تو عالم بگیرد پیش و پس (1145)
گفت شه دانم چه گویی ای گدا
من همان شاهم شه بیمقتدا
مقتدای شه گدایان حقاند
حقمداران گم در این صحنه دقاند (دق: نوبت بازی شطرنج و نَرد؛ در اینجا نوبت بازی)
نوبت شاهی در این چرخ قضا
چون رسد فرمان دهد بر اقتضا
اقتضای میر گشتن حاکمیست
میر پندارد که صحنه دائمیست
چرخ میچرخد کنون نوبت تُراست
تا بگردانی تو چرخَت چپّ و راست (1150)
حق عیان گردد زمانی در امور
بشکند با ضربتی جام غرور
کِی امیری شوکت شاهیش ماند
حکم ناحق میر تآخر کی براند؟
میبگردد صحنه و فرمان حق
قدرت شاهان بگیرد دق به دق
در عجب کین حاکمان بیحواس
از چه رو عبرت مگیرند زین قیاس؟
اینک از خود پرسم آیا من حقم؟
برحقم گر، کی مقام مطلقم؟ (1155)
گر شدم مطلق دگر حق ناشدم
نزد حق زین مطلقی رسوا شدم
مصطفی آن شاه بینِدّ وجود
در طریقت هم گدایی یکّه بود (ندّ: همتا و نظیر)
بود شاه آسمانها و زمین
نزد حق افتاده، خاشع آن امین
واهب و بخشنده بر خلق و نفوس
کرده او بر عرش رحمانی جلوس
فخر او فقر است و فقرش فخر او
فخر او در صدر و فقرش فخرجو (1160)
در تداول فخر را فقر است پاد
فاخری فقرت بَرَد از ذهن و یاد (پاد: ضدّ)
لیک این دو دیگرند در مصطفی
یکسر و یکپاره کی از هم جدا؟
فخر در داد و سخاوت در نَواخت
فقر در کبر و وقوف بیشناخت
فخر در طاعت عبادت بندگی
فقر در آئین و رسم زندگی
آن دو همسازند در او متّحد
معنی یکتا بسازند آن دو ضدّ (1165)
همچو وصل و فصل در گفتار تو
کآن شود مفهوم دیگر وصل نو
یا چو باران و شعاع آفتاب
آسمان رنگین شود زآن نور و آب
گر بود خورشید، باران کی شود؟
زاَبر تیره نور بیرون کی رود؟
میکند همساز ضدّ با ضدّ خدا
همچو جمع فقر و فخر، شاه و گدا
زین دو معنیِّ دگر حاصل شود
محتوایی نو ز کل واصل شود (1170)
لیک هر جمعی بدان در عرصهایست
عرصهها در جمع برتر عرصهایست
عرصۀ خورشید و باران و کمان
هست بالا در فراخ آسمان
عرصۀ رحم و شقاوت، مهر و کین
هست این سو بین مردان زمین
عرصۀ هر آیتی در این جهان
مشترک در عرصۀ اجزای آن
بُغض من با مهر تو یکسر نشد
گر که جانها جمع یکدیگر نشد (1175)
عرصهای واحد بخواهد این سرشت
تا چَم دیگر بزاید نیک و زشت (چم: معنا)
هست اما خصلتی نزد بشر
کآن نیابی نزد موجود دگر
او تواند کرد ضد با ضد بهساز
نزد خود یکباره در وقت نیاز
اینچنین تو در گدایی شه شدی
با فقیر و فاخران همره شدی
...
...
امروز میان به عیش بستم
روبند ز روی مه گشادم
امروز ظریفم و لطیفم
کامروز عظیم بامرادم
گفتی تو که رو که پادشاهی
بیتخت و کلاه کیقبادم
بیساقی و بیشراب مستم
در من ز کجا رسد گمانها؟ ...
گفت درویش آنکه جانش باز شد
وصل او با فصل او همساز شد (1095) (فصل: جدایی)
همچو بازی در پی صید مراد
میپرد جان سوی یار خوشنهاد
یار چه؟ صید است صید جان ما
جان ما از او و او از آنِ ما
باز گردد صید و صیّادیش رفت
جان شود در بند و آزادیش رفت
بند محبوبی که خود صید آمده
جان پی محبوب در قید آمده
گر بخواهد وصل میگردد جدا
از شریک و از رفیق و مقتدا (1100)
هم در آن وصلش دگر فصلی بود
این دگر فصل از دگر وصلی بود
فصلِ از محبوب وصل دیگر است
وصلِ محبوبی کزآن یک بهتر است
عشق اول پیش و بازَت پیشرو
گم شود معشوق ناگه پیش تو
بس که جُستی آن نگار خوبرو
در نظر گم میکنی سیمای او
میرود چهر نگارت از خیال
محو میگردد خیالِ آن وصال (1105)
در تکاپوی وصال آن نگار
برتر عشقی عرضه دارد کردگار
غرق میگردی تو در آن عشقْ سخت
میدَری یکسر حجاب سختِ بخت
بخت بود و قسمت آن عشقِ نخست
عشق افضل گشت و شد آن بخت سُست
جزء با جزء است و اجزاء در اساس
بهرهای دارند از کل در قیاس
نیک و بد خود در قیاس و نسبت است
بهرۀ کل برتر از هر قسمت است (1110)
بگذرد از نیک و بد اولی شود
بخت پیشین دولت والا شود
همچو صیادی که صیدش ماهی است
پیّ ماهی سوی دریا راهی است
تا که روزی صید تک شهماهیئی
در وی انگیزد امید واهیئی
دیگران گویند این ره باطل است
نزد او حق است و وصلش حاصل است
سرکش و بیتاب زین میل گران
میشتابد سوی دریا بیامان (1115)
در پی آن شاهماهی میرود
قسمت او در نظر این میشود
خواهد او ماهی و ماهی صید او
ماهی اما واسط و او بحرپو (بحرپو: دریارو)
بحر دریای امید است و هراس
بهرۀ او بحر باشد در اساس
در میان بیم و امید و خطر
جلوهای دیگر برآید در نظر
او پی ماهی به دریا آمده
لیک دریا بحر معنا آمده (1120)
ماهیان در بحر مایۀ پویشاند
چون بگردد نقش اصل رویشاند (پویش: حرکت پیگیر در جستجوی چیزی)
رویش از خود تا بدانی کیستی
در پس هر نقش پیّ چیستی
صید او در دام افتد یا رود
در دو حال او صید دریا میشود
صید اول گشته اکنون زو جدا
صید دریا گشته مالا ز ابتدا (مالا: ماهیگیر به زبان گیلکی)
جزء را گر بنگری نقدت رواست
زشت و زیبا خوب و بد در جزءهاست (1125)
سوی ساحل مردمان در انتظار
در پی صیداند و رزق روزگار
صید را ارزش چو کالا میدهند
تور سنگین نرخ بالا میدهند
مرد ماهیگیر اما در گریز
زین تکاپوهای خُرد دلستیز
با صدای آب همآوا شدن
زیر ضرب موج بیپروا شدن
صحبت دریا شنیدن بآفتاب
چهرۀ مهتاب دیدن روی آب (1130)
رعد و توفان را به چالش خواستن
بیمْ بشکستن ز نو برخاستن
خویش دست موج بسپردن تمام
فارغ از خود گشتن و امن و دوام
قدر این دلبُردگی در زندگی
کیست داند چیست جز بالندگی؟
من همان صیاد بودم بس حَرون (حَرون: سرکش)
سوی دریا کرد صیدم رهنمون
در پی شهماهی خود گم بُدم
جُستم آن اما از آن فارغ شدم (1135)
...
آن که از نسبت گسست و ناب شد
دل از این دنیا بُرید و خواب شد
خواب تو این سو و بیدارت دگر
شام تو این سو و آن سویت سحر
هر که در خواب است بیدارست نیز
تا چه بینند در نظر اهل تمیز
گاه این سو خواب دنیا میشوی
گاه آن سو خواب عُقبی میشوی (1055)
هر کجا خواب آن دو چشم جان ربود
سوی دیگر چشمهایت برگشود
در جهان حسّ دو چشمت خواب کن
در درونْ جان و دلت بیتاب کن
رو کنی چون بر شعاع آفتاب
کِی توانی کرد چشمانت به خواب؟
میرود خورشید در وقت غروب
محو کِی گردد فروغ یار خوب؟
یار خوبان چون کنارت جا گرفت
نور مهرش جملۀ دنیا گرفت (1060)
آن که بیند مِهتر مردم شود
آن که نابیند به ظُلمت گم شود
خیره گردد چشم بینا زان فروغ
جان رها گردد ز مکر نفسْ یوغ
ای خُنُک آن کس که بیداری گُزید
نزد یار خوب هشیاری گُزید
خیرۀ مهر خوشاحوالان بگشت
شمع شام محفل یاران بگشت
عاشقان را مهر دلداران خوش است
جمع اُنس خلوت یاران خوش است (1065)
مِهتری گر گفتهام اینجا ببین
در دل یاران دلآسا ببین
مهتری با اسم و رسم و نام و کیش
میبرد روح تو در ظُلمت به پیش
سروری در دهر پر سِحر و فسون
هست در معنا نشان از طبع دون
مهتری در پاک و خالص بودن است
در مسیر عشق ره پیمودن است
عشق با عشق است و شاهد پاکباز
شاهدان زین عشق در سوز و گداز (1070)
هر کجا سوز است نور مهر هست
هر کجا مهر است جان از بند رَست
شاهد و این مهر و جان رستگار
برده هوش و عقل و پندار از نَظار (نَظار: نظارهگر)
جام ظُلمت دیدۀ جَم میکند
کوزهها پر ز آب زمزم میکند (جم: روشنایی)
تَراگویی شاه و گدا
گفت درویش ای شه بندهنواز
سوی ما کردی به صحرا زان فراز
امر گر میکردیَم میآمدم
طاعت حکم تو واجب آیدم (1075)
گر بگویی هم از این منزل برو
مینهم سر بر قبول امر تو
شاه بییار و حَشَم اینجا چرا؟
گو مرا زین بنده گر دیدی خطا
گفت شه ای مرد وقت لاغ نیست
خود بدانی نکته را پرسش ز چیست؟ (لاغ: هزل و شوخی)
چهره پوشیده به پیشَت آمدم
لاف شاهی نزد تو کِی من زدم؟
گر بدانی کیست شاهِ سرزده
هم بدانی بهر چه او آمده (1080)
گفت آری مُهر شاهی بر جَبین
دیدهام دانم که هستی با یقین
نیّتات اما نخواندم در ضمیر
چون نباشد فاش آن خود نزد میر
من ندانم در پی قال آمدی
یا برای کشف احوال آمدی
شاه خود اینجا بداهه میرود
تا چه بیند تا چه از ما بشنود
گفت شه آری از اول تا کنون
حسّ من یکسان نبودی در درون (1085)
سِحر دیدم اول آن افزار تو
بعد از آن حیران شدم در کار تو
حیرتم آورد سوی شکّ و ظن
گشت باطل از سخنها ظنّ من
در سخن آمد که چونی چون روی
چیست مشیات از چه شیدا میشوی
لیک هر کس در طریقی پیش هست
مالک مُلک درون خویش هست
از طریقم آمدم چون سالکی
تا بدانم چیست آنَش مالکی (1090)
مِلک تو ویرانهای در دشت لوت
فارغی از دار و مال و رزق و قوت
پس تو را مُلکیست دیگر در نهان
مُلک باطن مِلک اصلَت کرده جان
من بدانم جان چه معنی میدهد
بازِ جانت زین قفس چون میرهد؟
گر منم سلطان و تو درویش راه
در سرای دل مرا چونیست شاه؟
...
از عزیزان خوانندۀ بعد کیهانی تقاضا می کنم این بار دربارۀ بیت 1063 و نیز دو پرسش انتهایی شاه در بیت های 1093 و 1094 نظر بدهند. سپاس فراوان.
در پس هر نقش معنایی نهان
در دل معنا نهفته نقش جان
من نگویم حرف تو ناراست است
راستی خود جلوهای از خواست است
نقش در نقش است و بر آن ناظریم
در میان نقشها خود حاضریم
فهم هر صورت به فهم ما مَنوط
تا در آن امید بینیم یا قُنوط (قنوط: نومید شدن)
تا در آن بینیم شور عشق تام
یا هجوم ریزِ نفس بیدوام (ریز یا ریژ: شهوت و هوس) (1015)
یا اگر عشق است آن را راز چیست؟
جوشش این عشق را آغاز چیست؟
در گدا آن عشق و جوشش راست شد
سوزش عشق از دَمی بیکاست شد (دم: نَفَس)
هر که آن دم در دل و جانش بخاست
آتش شورَش نگیرد کمّ و کاست (خاستن: ظهور کردن، پیدا شدن)
گفتهای با من که او دلسوختهست
آتش دل بهر چه افروختهست؟
نی نبی است و به وحیای متصل
هم نه صوفی و ز دنیا منفصل (1020)
هم نه مرتاض و نه پشمینه رِداست
گر گدا است این چه هیبت در گِداست؟
تازه و تر چهرۀ او بانشاط
جمله احوالات در دیدش مُحاط (مُحاط: دریافت و دانسته شده)
در قدمهایش خرامان همچو کبک
در صِراطش صاحب آیین و سبک
باثَبات از دین و ایمانی رفیع
دیدۀ دل گشته از آن بس وسیع
نقد او وقت است و نَرد او جهان
در ضمیرش حرفها دارد نهان (1025)
کار او در کوزهسازی مشغلهست
پشت این بازی پی یک مسئلهست
او در این صحرا چو مجنون آمده
آن جنون در کار مَکنون آمده
دارد اما دارد اما خواهشی
قبل توفان است هر آرامشی
***
شاه و درویشاند اینک روبرو
هر دو باهیبت خوشآوا خوبرو
ابروانی چون هِلال ماهِ نو
چشمهایی چون غزال تیزرو (1030)
جَعدِ زلف هر دو پُر چین و شکن
بازْ پیشانی و بشکفته دهن (بشکفته: خندان)
خسته اما دیدگان پادشاه
در گدا پر جذبه آن برق نگاه
چابک است و تیز آرام و متین
شور و حالَش را درون دل ببین
هست دل را نقشِ چهری در خیال؟
من چه گویم؟ خود بگو از وصف حال
من چه گویم؟ سالها باید زمان
بگذرد تا نقش دل گردد عیان (1035)
بگذرد بس تا که فردی باوقوف
نقش دل خواند چو واجی از حروف (باوقوف: آگاه؛ واج: واژه، کلمه)
خوانَدت آگاهدل یا دلرُبا
یا بخواند کوردل یا دلزُدا (دلزُدا: دفعکنندۀ دل)
یا بخواند دلنژند یا دلگُسِل
یا که خوشدل، شهدل و آسایدل (دلگُسِل: نومیدکننده؛ آسایدل: دلآسا، تسلیدهنده، خاطرنواز)
گر عیان شد در نظر آن نقش دل
نقشهای دیگر خود را بِهِل
رهن معنا کن خود ای صورت پسند
تا نیابی از بد گردون گزند (1040)
نقش دل حکّ است بر لوح ضمیر
هر ضمیری راست نقشی بینظیر
واژۀ دل را شناسند مردمان
گرچه آن را سخت یابند در کَسان
گم شود در واجِ دل هر نسبتی
نسبت هر کس ببین در قسمتی
هست در نسبت مرا قومی زعیم
یا تهیدستاند یا قومی نعیم (زعیم: پیشوا)
هست در نسبت مرا پیوند خون
بس شباهتها ز خون آمد برون (1045)
هست در نسبت مرا شهزادهای
یا گدایی بیکسی رهزادهای
این همه نسبت به دل گم میشود
وصف دل خود وصف مردم میشود
از کلاف قسمتات بیرون بشو
تا که نقش جان خود بینی ز نو
نقش جان را نیست در بُن قسمتی
چون خدا را نیست هرگز نسبتی
نقش دل خود جلوهای از حق بود
در قضا این نقش گم در دَق بود (دَق: نوبت بازی در شطرنج و نَرد، اینجا به معنی عامّ بازی است) (1050)
عرصۀ قسمت نبرد رَجْو و خوف
تا در آن بیرون کنی نقشات ز جوف (رَجْو: رَجاء و امید؛ جوف: باطن و اندرون هر چیزی)
...
در مورد دو بیت از ابیات این بخش مایل هستم از تعبیر و نوع نظر شما آگاه شوم. یکی بیت 1025، و دیگری 1043. لطفاً بگویید تفسیر این ابیات از نظر شما چیست. خوشحال می شوم تشریح شما از مطلب را بخوانم.
...
گفت با قاصد که سیمایی چنین
هست بس پرجذبه و وَشت و وزین (وَشت: خوب و زیبا)
دور بود از ذهن ما این احتمال
از چه رو با ما نگفتی زین جمال؟
گفت قاصد ای امیر نامور
ریشه را گفتی بکاوم در اثر (980)
بس در او چون نور باطن دیدمی
جلوۀ رخ از نظر گم گشتمی
میوه گر بینی چه بینی جز بُناش
بنیۀ بیجان بریزد ناخناش
نافذ چشمش بیان اصل اوست
هم بیان روزگار وصل اوست
گاه صبح است و شفق را دیدهای
حاجت و عرض رَفَق را دیدهای (حاجت رفق: آنچه طلبش سهل و ساده است؛ عرض: درخواست)
این وقار و شوکت و جذب نگاه
چون شفق ماند به هنگام پگاه (985)
سرخیاش چون مِی به مستی میزند
آن سرش آتش به هستی میزند
سرخی و مستی دیدار کران
میرود با نور خورشید گران (کَران: افق؛ گران: بزرگ، عظیم)
چون نماید رخ فروغ آفتاب
کی دگر گیرد تو را سرخ شراب؟
در شفق مانی تو یک چندی نخست
لیک باید پرتو خورشید جُست
آن تو را مست جمالش میکند
این یکی گرم خصالش میکند (990)
درکِشی نور کمالش گر به کام
میبسوزاند دل و جانت تمام
ای شها! خورشیدجویان جهان
خود دگرمستاند و مدهوش نهان
مستی پیدا ز دیدار شفق
بگذرد با طلعت خورشید حق
گرمی نور و طلوع آفتاب
میکند بیدار چشمانْشان ز خواب
آتش است آن نور و در سوزندگی
جلوۀ دیگر بگیرد زندگی (995)
عشق برخیزد چو باد تیزرو
شعله بر آتش زند هر دم ز نو
نور بیند عشق خیزد چون دَروج
شعلۀ شور است و هنگام خروج (دروج: باد تیزپا)
خارج از حزم و گمان و ظن شدن
خارج از جسم و جَماد و تن شدن
جسم و جان زین هیمه بس افروخته
چشم و گوش و هوش زان مَخ سوخته (مَخ: آتش)
برتر از مستی شد آن جان در گداز
بی سر و تن جان شود مدهوش باز (1000)
این یکی مستی پس از هشیاری است
از نقوش و رنگ ظاهر عاری است
سرخ مِی در آن هویدا در نظر
آتش دل مِیّ سرخ این دگر
در درون این گدای دیدهور
آتش عشقی بدیدم شعلهور
بر زبان نآورده آن عشقش عیان
لیک خواندم در دل او این نهان
در چنین مردی ز قید من رها
ظاهرش را از چه میجویی شَها؟ (1005)
گفت شه احوال را وافد شدی
نیک دیدی ریشه را قاصد شدی (وافِد: پیک خبر)
امتداد ریشهها هم ریشه هست
پشت هر اندیشه بس اندیشه است
در جهان هر جلوهای چون آیتی
هر اساسی راست نقش غایتی
هر چه خواهی غایت نقشش ببین
نقشها را بین و معنایی گزین
گر مهم در نقش و صورت نابُدی
عرصۀ خلقت از آن پُر چون شدی؟ (1010)
مثنوی پندنامه از هزار بیت گذشت. اگر عمری باقی باشد و رخصتی در تداوم کار، امید است که در سه تا چهار سال آینده سرودن این منظومه به پایان برسد ان شاءالله.
...
شاه در فکر و ره اما مختصر
بیش از این رخصت نیابد او دگر
فکر را باید به وقت باز کرد
وقتْ سر با خلوت همراز کرد (935)
گر نداری رازدانی در کنار
راز خود با دل بگو ای بیقرار
با صدایی کآن به گوشات بشنوی
هم در آن پیغام هوشات بشنوی
گوش تو آیینۀ هوشات شود
گر نداری گوش سرپوشات شود (گوش داشتن: گوش دادن، توجه کردن)
میبگو ای دل قرار من برفت
از کف من اختیار من برفت
خواهم این سو رفتن و آن سان شدن
سوی سامان رفتن و انسان شدن (940)
میبگو از قیدهای زندگی
از سکون در پویش و بالندگی
از هراس و تلخی ایام پوچ
از سراب کاذب رویای کوچ
از شکست از هیچ دیدن از سقوط
از گناه از خود بریدن از هبوط
آن صدا در گوش باز آوا شود
تیرگیهای دِلَت پیدا شود
بشنوی روح و روانَت در صدا
مرتعش گردد دلت از آن ندا (945)
خلوت است و حرفها در ارتعاش
جُنبد از هر حرفْ جانت در تلاش
در تلاش آنکه خود گوشی شود
متصل با گوش مدهوشی شود
گوش تو دروازۀ دل گشت نَک
دل کنون آیینهای بیخال و لَک
خود در آن بینی و هم در آن جهان
میبتاباند تو را بر عالم آن
تو سخن با خویش گفتی در فراق
جمعی و نک دور گشتی ز افتراق (950)
گوئیا رنج تو رنج عالمیست
رنج عالم رنج هر یک آدمیست
جسم من با جسم تو هر یک سوا
هست پیوندی میان قلبها
نیست آن در چشم و حیران میشوی
گوش جان بسپار تا آن بشنوی
همچو طفل مادری بین پا به ماه
بهر زاد طفل خود چشمش به راه
چشمهایش بسته در مام اندرون
گوشهایش باز چون طفل برون (955)
در میان صَمت و خاموشی تام
بشنود تنها صدای قلب مام (صمت: سکوت)
قلب مادر بارز پیوند اوست
بارز عشق و حیات و آرزوست
بند نافش هست آن سو متصل
زاده گردد، بند گردد منفصل
کی ببیند بند و پیوندش چه بود؟
در نهادش مانَد اما آن سرود
طفل از بنیان در آن آواز محو
مستی آن محو ناگردد به صحو (صحو: هوشیاری پس از مستی) (960)
طفل هر دم پی بجوید آن طنین
تا بیابد مهر مام نازنین
هجمه و غوغای بیرون هرچه هست
آن صدا خود مایۀ آرامش است
خاطر دنیای حسّ و نقش و رنگ
حسّ گوش باطن ما کرده دنگ
یاد آرام طنین قلب مهر
میزداید جاذب نقش سپهر
ما چو طفلانیم و هستی در تپش
تا چه بیند هستی از ما در کنش (965)
قلب هستی میتپد هر دم به نظم
ما به هوشی بسته در زنجیر حَزم
حزم چه؟ اینک دم کوشیدن است
شیر مادر جستن و نوشیدن است
چشم بر نقش جهان یکسر ببند
تا به هوش آیی از آن پیوند و بند
بس وقایع بس حوادث در گُذار
پُر اثر بر گوش و پنهان از نَظار
چون صدای آب و نجوای نسیم
نوحۀ نِی در جداییِّ وَسیم (وسیم: خوبروی) (970)
بند هستی تو موسیقایی است
گوش صاحب سمع آن مأوایی است (مأوا: در اینجا بهشتی و ماورایی)
بشنو آن موسیقی هستی به گوش
شیرۀ اصل حیات خود بنوش
اینچنین مردان محبوب خدا
میشوند آگه ز مقصود صدا
آزموده گوش همپیمان هوش
جان از آن دو در تب و تاب و خروش
هست آگه از حضور شه گدا
چون شنیده باطن شه را صدا (975)
میرود او بر رکابش پیشواز
تا بر او بگشاید از هر جلوه راز
ناگهان شه دید مردی را چو کوه
گشت حیران زان وقار و زان شکوه
...
وقتی بود بدانکه می کردند ریا می کردند، اکنون بدانچه نمی کنند ریا می کنند.
فضیل ابن عیاض
عزم پادشاه به دیدار گدا
شاه در راه است و قاصد رهنما
در خود اما من شهم یا شهنما
میکند پرسش ز خود کین رسمِ کِی
از چه رو کرده جدا ما را ز پی (رسم کِی: رسم شاهانه)
من کهام؟ میر صف جنگ و نبرد؟
دشمن من کیست؟ شه با او چه کرد؟ (900)
دشمن من جَیش خصم غاصب است
یا فریب و مکر نفس غایب است؟ (جَیش: لشکر و حَشَم)
دشمن من کیست؟ شمشیر خَمیس
یا بداندیشی و وسواس بلیس (خمیس: لشکر و قشون)
در پی قدرت چه خونها ریختیم
لشکر کین و غضب انگیختیم
اشک طفلان یتیم بینوا
گشت سیل بنبرانداز بلا
خانۀ ما در درون ویرانه کرد
در درون خانه بیکاشانه کرد (905)
اینک آن کاشانه و این تخت چیست؟
میر این دوران و شاه وقت کیست؟
کیست سلطان؟ آن که بر تختی نشست
یا دلی کز تخت سلطانی گسست؟
کیست سلطان؟ آن سر فرمانگذار
یا سری بر کوی دل پیمانگذار؟
کیست سلطان؟ رایخواه مستمند
یا به رای خویش یکسر گشته بند؟
شاهواری در مقام و مُکنت است
یا در عشق و شور و عزّ و فطنت است؟ (910)
ما در این میدان بسی تک تاختیم
در دل مردان هراس انداختیم
بیریا مردی کنون درویشخو
کرده بنیان و پی ما زیر و رو
من چه نامم او؟ ندانم با یقین
از خرابات است و هم خلوتنشین
پیشۀ اصلش چه بوده؟ از کجاست؟
فارغ از کبر است و اهل کبریاست
حُسن نامش بین چه سان جاذب شده
فرّ شاهی نزد او کاذب شده (915)
جذبۀ او میکشاند شاه را
کرده حیران دولت و درگاه را
با خود است و هست او از خود جدا
جان او موقوف فرمان خدا
عزّ جان او ز عزّ ما سر است
فرّ او از فرّ شاهان برتر است
آنکه جانش جاذب مردم شود
جان او در جان جانان گم شود
جاذب اصل جهان آن جان ببین
هستی بیوقفۀ جانان ببین (920)
جمله عالم زیر بال و پرّ او
فرّ شاهان نقطهای از فرّ او
بازِ جانان بازِ جمله مُلکِ هست
نیست باز و هست صیادِ اَلَست
نیست صیاد، او بجو در قلب صید
نیست قلب صید سراسر بند و قید
نیست قید و هست آزادی تمام
نیست آزادی و هست او عشق تام
عشق در فهم که؟ او هست فهم کل
فهم کل چه؟ ساحت او سهم کل (925)
فهم کل در سهم جزء من پدید
سهم من از دیگر اجزاء مستفید (مستفید: بهرهمند)
هستی من شد به هستیّاش منوط
هستها بر هست جمله چون شروط
هستیات شرط من و من شرطِ تو
شرط هستِ ما یکی هستیّ نو
نوگُلی رُسته به باغ زندگی
قطرهای باران ز ابر بندگی
خندهای بر کنج لبهای امید
فاتحی بر قلّۀ سعی سپید (930)
گرمدستی در جهالتهای سرد
سبز برگی در خزانِ یأس زرد
آب مهری در کویر عشقسوز
سایه یاری زیر خورشید تَموز
جان تو از این طراوت تَر شدی
در جهان هست و بُد مِهتر شدی
...
در عجب افتاد قاصد زآنچه دید
یکسر آمد تا به نزد شه رسید
گفت با شه ای یگانه شهریار
قاصد بُن گشتم و اصل سِرار
رونق بازار آن درویش ره
شد فزون از شوکت دربار شه
کوزهها دارد نه یک بل صد کنون
آب در آن صاف و پاک و نیلگون
نی ز مردم باج خواهد نی خراج
کوزههایش شهره با مهر سِراج (870)
سحر و جادو نیست کارش ای زَعیم
او چو سلطانیست خوشنام و نعیم
مُلک سلطانی او دیوان دل
در دلْ او شاه و به چهره او مُقِل (مُقِل: گدا و فقیر)
معرفتها نزد خود آموخته
در طریقت پیروی دلسوخته
داند او هم جایگاه عقل و هوش
هم مقام عشق و عصیان و خروش
هم مقام مهتری و سروری
هم به زیر چتر حق کُرنشگری (875)
هم بداند چیست او افسون مهر
هم بدیده حشمت عرش سپهر
هم بخواند بیسخن لوح ضمیر
بانگ آرد بر دل از دل بیصریر (صَریر: بانگ)
من ندانم با چنین روی و نگاه
در تقابل از چه رو افتاده شاه؟
جانب دل باشد اصلت رویکرد
کینه آید دل شود خاموش و سرد
جز سوی دل هیچ ره دیگری مپوی
خارِ را بگذار و عِطر گل ببوی (880)
داد گل بر اُنس خاری گر رضا
از سر همسازی است و اقتضاء
تا مگر دست پلیدی ناگهان
مینچیند غنچۀ حُسناش نهان
موسم کوچ گل از ره چون رسد
عطر گل بانگ رهایی میدهد
گوید اینک بانگ من را میشنو
سوی من آی و از این بستان مرو
ساقۀ من را به طَرفی میشکن
ورنه چیند دهر شاخه عمر من (885)
قطره قطره عطر من در آب کن
آن گلابم صرف جان ناب کن
سوی گل آیی به شور و اشتیاق
مینبینی زخم خارَش زان سیاق
عطر گل با جان درآمیزی به شور
خار دوریّاش بگردانی تو دور
آن گدا چون گل میان فَدفَد است
دوری او خار حفظ مسند است (فدفد: بیابان)
شاه را باید گلابش برکَشَد
جام نوشین لِقایش سر کَشَد (لقاء: دیدار) (890)
عطر او اینک چو عالمگیر شد
هم گذشت از بندگیّ و میر شد
او امیر پهنۀ دلها و جان
چون گلی خوشبو و تو چون باغبان
هر دو میرید و امیریتان نکوست
باغبان در پیّ گل در جستجوست
میر بستان را نگزّد خار گل
گر بُوَد او مونس و غمخوار گل
چشم بدبینی رها کن ای امیر
رو به دیدار همان مرد فقیر (895)
تا ببینی فقرْ خود گه مُکنت است
فاخری در فقر دیدن فِطنت است
شاه زآن صحبت دمی با خویش شد
با بَرید آنگه سوی درویش شد
...
نظرات ()