مکتب او مکتب فرزانگی

مکتب مهر و خرد، دیوانگی

صورتش ضدّ است و جمع ضدّ مُحال

باطنش سوی کمال است و وصال

آن‌چه بیند چشم ظاهر نفی و ضدّ

چشم باطن گویدت بین همّ و جِدّ

همّ به سوی وحدت و پیوستگی

ضدّ تو را خواند سوی بگسستگی

فصل‌ها در جمع هم ناسازگار

خود پدید آیند ز چرخ روزگار (۵٣٠)

ثقل خورشید است و گردش گرد آن

کان بیارد در پی گرما خزان

حلقهٔ ناهید و کیوان، مشتری

مهر تابان چون نگین انگشتری

جذبه ثقل است و گردش در اساس

کان تو ضد بینی و نفی‌اش در قیاس

آن خرد کز مهر حق آمد پدید

عقل را ره زد به شیدایی کشید

کیست شیدا؟ وصل‌جویی هست مست

آن که دل بر وادی دنیا نبست (۵٣۵)

عقل گوید مرتبت جو مال گیر

جان شوریده ز نام و مال سیر

عقل گوید امن رو در عافیت

ز عافیت رفت او پی انّانیّت

عقل گوید مصلحت بین و صلاح

تا شوی در جرگه اهل فَلاح

جان شیدا گویدت آن صلح چیست؟

چون مرا با جنگ هیچش فرق نیست

چون ترا شد عشق و شیدایی مرام

جنگ و صلح و رستگاری را چه نام؟ (۵۴٠)

اصل هستی یک وجود است او یکی‌ست

جز وجود او ندانم هست کیست

از تجلی آمدیم بر صحنه ما

تا کنیم بر صحنه غوغاها به پا

گر همه چشم کسان بر اصل بود

جمله عالم مست شور وصل بود

عقل و دل را چون جدایی شد پدید

دوره رنج و نزاع و غم رسید

صحنه برپا هست و ما بازیگریم

نقش نابنوشته در کار آوریم (۵۴۵)

پشت صحنه در یکی روز اَلَست

صحنه‌گردان داد نقش ما به دست

گفت از یک آمدید و یک شوید

سوی من آیید زین سو چون روید

مهر عالم‌تاب هر دوران منم

برتر از هر امر و هر فرمان منم

صحنه‌ای گسترده‌ام از اختیار

در ضمیر هر کسی نقشی به‌کار

بازی این صحنه دان جز وصل نیست

گر ترا نقشی دگر رفت اصل نیست (۵۵٠)

باقی‌اش در صحنه نقش چهره‌هاست

بازی صورت از این معنی جداست

چون برفت از یاد آن نقش خطیر

بنگرید در دل چه حَکّ است از ضمیر

دل چون مجرایی‌ست سویم بی‌بدیل

یادتان آرد از آن نقش اصیل

در دل پرمکر دهر ِ ‌چیره‌دست

هر که دل‌جو باشد او دیوانه است

جان شیدا رفت سوی دل ره سپرد

نرد کرد با دهر و بازی پیش برد (۵۵۵)

...