اینک این بازی و این شمس ِ خِرَد

کو به خلوت صحبت دل می‌برد

آگه از تلبیس دهر حیله‌کار

دل سبک دارد به نزد کردگار

گفت یا ربّ علم‌ها آموختم

توشۀ دانش بسی اندوختم

اهل نَسخ و مکتب و خط و کتاب

چشم‌ها از مسخ ِ نسخ ِ هوش خواب

هوش مکتب هوش ِ پنداری بود

هوش ِ دل آن اصل ِ هشیاری بود (۵۶٠)

من تهیدستم دلم را بار ده

چشم و گوشی زنده و بیدار ده

در تمیزی وقف باید کرد جان

تا بیابم روشنی در این جهان

چشم و گوشی ده مرا اهل تمیز

نی تمیزی کان رود سوی ستیز

آن که بیند نقض در هر جلوه‌ای

جلوه را گم کرده او در چهره‌ای

چهرۀ نیک و بد و کژّ و درست

بینش چهره‌شناس از بنیه سست (۵۶۵)

هر بدی را جلوه‌ای از نیک هست

نیک را آن دید کو از بد گسست

آن که نیکی دید و آنگه یار گشت

خُردبین گر شد نکویی شد پَلَشت

او که خوبی می‌دهد ما را نشان

آن بدی را کرده در خوبی نهان

خوبی و زیبایی‌اش در کل پدید

زشت بیند آن که کل را جزء دید

خوب و بد در بستری یک‌پاربخش

هم‌چو فرشی با هزاران رنگ و نقش (۵٧٠)

می‌زند فرّاش با طبعی لطیف

نقشی از صد چهره با طرحی ظریف (فرّاش: این‌جا به معنی فرش‌باف است)

لطف طبع است و ظرافت در نظر

کرده از صد چهره یک جلوه هنر

آن همه لطف و کَرامت رحمتی‌ست

هر کسی را زان مَناعت قسمتی‌ست

رحمتش چون آب دریا بیکران

گند و بد حل گشته در ژرفای آن

گر بُدیم آگاه خود از گند خویش

رحمتش را نیز می‌دیدیم بیش (۵٧۵)

هر کجا دستی زنیم این آب هست

آب بی‌حد است و ما کوزه به‌دست

بحر پر قدر است و پر دُرّ ِ ثَمین

کی ببیند بحر عقل ِ جزءبین

قدر خود را می‌بریم زین بحر ِ قدر

فهم ما قاصر از آن پیشینه صدر

هر که دُر خواهد به دریا می‌زند

هم ز دریا سوی مأوا می‌زند

گفتم از مأوا تُرا خلوتگهی‌ست

فقر در چشم است و بحر از دُر غنی‌ست (۵٨٠)

فقر را هم با تنعم هست کار

گرچه بینی آن دو را ناسازگار

بحر جو شُد آن که مروارید خواست

پیّ دُر رفت و ز بحر ِ خویش خاست

گویمت از دامی و دُرّ خواستن

وان سپس از دُر ز خود برخاستن

لیک اینک بشنو از دریوزه‌ای

کو ز دنیا داشت تنها کوزه‌ای

کوزه را با خویش می‌برد او به دوش

تا شنید آوازه‌اش شاهی به گوش (۵٨۵)

شمس دانا را به خلوت کن رها

بشنو اینک قصۀ شاه و گدا

...