قصۀ شاه و گدا

 

بود مردی سایلی در دشت لوت

کز خدا می‌جست تنها رزق و قوت

پهنه می‌پیمود روز و شب مدام

تا چه حق آرد نصیبش در صَوام

ژنده‌پوش، غوغاگریز و نغزگو

دیده باز و چشم او در جستجو

جستجوی ردّ اسرار نهان

در نشان‌های زمین و آسمان (590)

از همه دنیا بُد او را کوزه‌ای

کوزه آب و جسم رهن روزه‌ای

میل کژ از روزه‌ها گشته اسیر

می‌زند نفس از تَعَب بانگ زحیر

تا به چند این رنج ِ درد احتراز

تا به کی دوری ز کام و عیش و ناز

مال را واپس زدی اول ز خود

شوق زر در ما چه بُد وانگه چه شد

آن پر ِ قدرت بسوزاندی سپس

گفتی از هیبت تو را مویی‌ست بس (595)

از مقام و جاه و دولت برکنار

چون شدم گشتی تو بر پشتم سوار

دور راندی اسب نفست بعد از این

از کُنام ِ خشم و رشک و حرص و کین

لااقل این اسب را تیمار کن

خواب و خورَش ده کمی هشیار کن

تا بیاساید بگیرد جان ِ نو

از تعصب در حقش بگذر برو

این تعب تا کی؟ مرادش بار ده

فرصت خواب و خور هموار ده (600)

می‌دهد پاسخ ندایی از درون

ای جَنَس آن به که باشی واژگون (جنس: بدقلق)

گر نَفَس گیری ز رامی می‌رهی

پای در راه بدآخر می‌نهی

آن که نفست بسته جسمت دون کند

آفتاب حُسن تو بیرون کند

راه درویشی چنین است ای فتی

می‌شوی از قید جسم و تن رها

رام گر شد سرکشی و جسم اَرق (ارق:نحیف)

در تعالی می‌دمد خورشید ِ شرق (605)

در پی خورشید حق هم آن گدا

می‌سپردش ره به دشت ماورا

کوزه‌اش بر دوش و آبش بُد زلال

در درون توشه‌اش رزق حلال

غله‌ای یا میوه‌ای ره‌توشه‌ای

یا طعامی داده نیکی گوشه‌ای

گه کمی می‌خورد و باقی محض جوع

به فقیری گشنه می‌داد از خضوع

آب اما عطیۀ همّیشه بود

هر که آبش خواست آن را می‌نمود (610)

از نَدار و پیر و دارا و جوان

تا وزیر و دزد و عیّار و شبان

زنگی و زرد و سپید و مرد رزم

تا کنیز و مطربان اهل بزم

هر که بر راهش بشد او آب‌خواه

در دم او را آب می‌دادش به راه

گویی آن کوزه تراود آب ِ یَم

آب آن پایان ندارد هیچ دَم

جمله حیران زان گدای مستطاب

کین چه رسم است و چه هست است و چه آب (615)

کوزه را کی می‌کند آب اندرون

آب آن نه کاست گیرد نه فزون

در چه سرّ است این گدای هیچ‌خواه

کو چو صیادی‌ست در نخجیرگاه

هرکه زان آبش خورد مفتون شود

از خود و خویشش دمی بیرون شود

...

 

تقدیم به فرشاد ص. عزیز به مناسبت بیست و هفتمین سالگرد تولدش.