پس بدین احوال بگذشت چندگاه

تا ز وصفش باخبر شد پادشاه

داد شه را قاصدی روزی پیام

از گدا و شرح و اوصافش تمام (620)

کای همای نیک‌بخت ِ تاجدار

ارجت افزون باد و قُربت پایدار

در همه مُلکت به ناز و فرّ و داد

مردم از هر دسته مشغول‌اند و شاد

هست لیکن بوالعجب مردی گدا

پَرسه‌زن در دشت و در صحرا رها

کوزه‌ای دارد در آن آبی زلال

بی‌کم و نقص است آبش در کمال

گر دوصد تشنه خورند آن آب را

عرضه دارد باز آب ِ ناب را (625)

هر دگر آبی بُود کم گشت آن

نی چو اندک شد، فزون گردد نهان

هست سرّی چون که آن کوزه پُر است

آب آن افزون‌تر از آب ِ کُر است

نه کمی گیرد نه نقصان نی کَساد

نه به طعم آلوده گردد نی فَساد

شاه چون آگه شد از آن کوزه‌دوش

قاصدی دیگر طلب کردش خموش

گفت رو جو آن گدای رازدار

کوزه‌اش با مکر بستان و بیار (630)

رفت قاصد دید او را در رهی

در کنار کهنه دِیر آتشگهی

سر نهاده بر یکی خشت گِلین

دست او بر سینه کوزه بر زمین

گفت با او کای گدای ژنده‌پوش

آب ده زآن کوزه بنماییم نوش

تشنه در پایت نشاید بیستم

گفت رو ای مرد سقّا نیستم

گفت ما دیگر ز تو بشنیده‌ایم

آن خلاف آمد چو دیگر دیده‌ایم (635)

تشنه چون آمد مَرانش تشنه‌لب

کی سِزَد در رسم درویشی شَغَب (شغب: گستاخی و شر به پا کردن)

گفت ای راهی تو رسم خود بر زدی

از پی آب ِ گدایان نآمدی (بر زدی: به‌هم زدی)

آب‌جو جز آب نابیند دگر

چشم تو آن کوزه دید نی آب ِ تَر (تَر: صاف و پاکیزه)

گفت با او قاصد ای دشتی گزاف

کم بگو، از ظرف و مظروف این چه لاف؟

آب بی کوزه کجا تاب آورد؟

کوزه شد کوزه خود ار آب آورد (640)

ورنه چون خشتی که داری زیر سر

کوزۀ بی‌آب گردد بی‌اثر

تشنه چون آید به سویت ملتمِس

کوزه را بیند نی آب ِ ملتبِس (ملتبس: پوشیده)

ظرف بی مظروف نامش ظرف نیست

حرف بی فحوا چو شد آن حرف نیست

لیک چون حرفی نیاید در بیان

چون بجوید مستمع معنی آن؟

ارزش هر کس به قدر گفت اوست

محتوابین کس اگر شد قدرجوست (645)

من پی آب آمدم ای نیک‌مرد!

آب من را خیره سوی کوزه کرد

خیز و آن کوزه به من بنمای تیز

تا شوم سیراب زآن آب تمیز

گفت با او مرد درویش ای رهی!

حسرتا! پا در ره کج می‌نهی

بد چو آوردی مپیچش در غلاف

می‌شناسد چشم دل نیک از خلاف

حرف در فحوا دو چندین لایه است

هر که قشرش دید او بی‌مایه است (650)

قشر اول در سخن حرف مُراد

قشر آخر بوی جان است و جِهاد

...