آیین بی‌دلان است از ما و من بریدن

سر سوی دل سپردن سیمای یار دیدن

 

آهووَشیم و صیاد در پیش بگستراند

دامی ز مهر و حاشا زین دام‌ها رهیدن

 

چون ثقل هستی ِ او در خود کشید جانم

کی صید را توانی‌ست پای از قدم کشیدن

 

بی‌مقصد است و منزل شبگرد شب‌گریزان

نور هست و سوی مه نیست میل سفر گُزیدن

 

سوداگران عشقیم در پهنه‌ی دو گیتی

در کوی مهربانان رسم است جفا خریدن

 

ای بارگاه هستی دم زن ز شوق و مستی

کور و کریم و اسرار با دل توان شنیدن

 

بر صحن ِ شرح ِ عالم صد پرده هست یک‌دم

چون باد ِ شعله‌افشان بر صحنه کن وزیدن

 

در نظم ِ چرخ و افلاک هوشی نهفته در خاک

کو آن مسیح ِ جانان تا جان در آن دمیدن

 

 

خرداد هشتاد و هشت

تهران