در غروب خورشید

می‌رود نور امّید

 

ای امان از تنهایی

بی من و تو و مایی

 

چون شبی آید دلگیر

خسته‌ام در خود اسیر

 

ناگهان یادم آید

خاطر قلبی بصیر:

 

 

در شبی بنشستم در کنار رودی بی‌حضورت ای خلوت جان

تا که بشنیدم آوای گرم تو افزون شد هستی‌ام ای ثروت جان

 

چشمه‌ی خاموش‌ات در میان رودی پرهیاهو جوشید در نهانم

با تو هم‌آهنگم ای سرود ناب ِ آب ِ جاری در روح و روانم

 

خستگی پژمرده باد

ناامیدی مرده باد (2)

 

با همیم چون پیوستیم

تا ابد یکی هستیم (2)*

 

 

خرداد هشتاد و هشت

تهران

 

 

* تازگی‌ها جلوه‌هایی از تصنیف‌سرایی را تجربه می‌کنم. تصنیف "پیوستگی" از این میان است که این‌جا فقط شعر آن آمده. امیدوارم روزی شبیر و نیمای عزیز این قطعه را اجرا نمایند. عجالتاً می توانید این تصنیف را با صدای ا. ش. بشنوید.