مرو ای بی‌دل بی‌غش که ما را هست پیمانی

مرنج از دهر سوداگر که غم را هست دورانی

 

من و تو حلقه‌ای از رشته‌ی این نظم پرآشوب

میان شور و غوغائیم و شهر را نیست سامانی

 

گدای کوی رندان باش و بگریز از ر ِداپوشان

مرا دل با گدایان است و جان بر تخت سلطانی

 

نظربازان که شاهان‌اند در مُلک بسیط عشق

مطیع درگه حق‌اند که بنگارد چه فرمانی

 

حرامم باد آرامی که بی یاد تو عارض شد

نه سر خواهم نه سامانی نه تدبیری نه درمانی

 

چه باک ار خویش بسپارم به دریای حضور تو

مقام پاکبازان جو که بی‌بُعد است و پایانی

 

هزاران تیر غم بر دل چو بنشانند بدخواهان

فدای شوکت آن دم که تیر مهر بنشانی

 

نگارا نقش جانسوزی نه این حرف است و خط و لوح

ترا روحی است چون وامق پر از اسرار کیهانی

 

تیر ماه هشتاد و هشت

تهران