زاهد آن است که آخِر بیند و اهل دنیا آخور بینند، اما آن‌ها که اخص‌اند و عارفند نه آخِر بینند و نه آخور، ایشان را نظر بر اوّل افتاده است و آغاز هر کار را می‌دانند همچنانک دانایی گندم بکارد داند که گندم خواهد رُستن، آخَر از اوّل آخِر را دید و همچنان جو و برنج و غیره. چون اوّل را دید او را نظر در آخِر نیست، آخِر در اوّل (بر او) معلوم شده است. ایشان نادرند و این‌ها متوسط که آخِر را می‌بینند و این‌ها که در آخورند این‌ها اَنعامند [چهارپایان هستند].

درد است که آدمی را رهبرست، در هر کاری که هست تا او را درد ِ آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد او قصد آن کار نکند و آن کارﹾ بی‌درد او را میسّر نشود خواه دنیاخواه، آخِرت‌خواه، بازرگانی‌خواه، پادشاهی‌خواه، علم‌خواه، نجوم و غیره، تا مریم را دردِ ز ِه [زایمان] پیدا نشد قصد آن درخت ِ بخت نکرد که: فَأَجَاءهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَةِ [درد زایمان او را به سوى تنه درخت‏خرمایى کشاند] (مریم، 23) او را درد به درخت آورد و درخت ِ خشک میوه‌دار شد. تن همچون مریم است و هر یک عیسی داریم، اگر ما را درد پیدا شود عیسی ِ ما بزاید و اگر درد نباشد عیسی هم از آن راه نهایی که آمد باز به اصل خود پیوندد، الا ما محروم مانیم و ازو بی‌بهره.

 

فیه مافیه، از گفتار مولانا جلال الدین بلخی با تصحیحات و حواشی بدیع‌الزمان فروزانفر، انتشارات نگاه، 1386.