عیسی مسیح خود را به نقطه‌ای رسانده است که در آن هر چه این‌جهانی است در سایه محو می‌شود، و از آن بالاتر، تا به نقطه‌ای که خود او هیچ نیست مگر به مجاز ِ نور و شعله، و به حقیقت عشق خداوند. این نقطه، اگر از این جهان پنداشته شود، در واقع وجود ندارد. هر کس که آن را با مقیاس خویش که این‌جهانی است بسنجد ناگزیر به خطا می‌رود. از دیدگاه این‌جهانی، چنین نقطه‌ای ممتنع است ... در وجود مسیح هم پیکار و صلابت و انتخاب بی‌امان هست و هم نرمش ِ بیکران و عدم مقاومت و رحمت نسبت به گمشدگان و از دست‌رفتگان. هم انگیزش به پیکار است و هم رفق و مدارای خاموش.

نوعی ایمان به خدا با آن فراگیری تام، در پرتو وجود مسیح قوت و شدتی یافت که تا آن زمان ناشناخته بود، ایمانی که با انتظار ِ عاجل این جهان افزایش یافت. این انتظار، به معنی کیهان‌شناختی خطا بود. لیکن، حتی بی‌آن‌که پایان این جهان به حقیقت پیوندد، مفهوم واقعه معنای خود را باز از دست نمی‌دهد و پرتو و سایه‌ی خود را خواه بر فور و خواه پس از روزگاری بس دراز می‌افکند و همه و هر چیز را به زیر سؤال می‌کشد و به اخذ تصمیم فرا می‌خواند.

خطای مربوط به امر مادی، با فشار تهدید ملموس خود حقیقتی را مسلم ساخته و آن این‌که آدمی به واقع در کنار مرزینه‌ای به‌سر می‌برد که پیوسته آن را از خود مکتوم می‌دارد، این جهان آغاز و انجام نیست، آدمی مغلوب مرگ است، دوام خود ِ جهان ِ انسانی نیز بی‌انتها نیست. در چنین موقعیتی از این یا آن گزیری نیست: یا با خدا یا بر خدا، نیک یا بد. مسیح این نهایت را یادآوری می‌کند.

در آرمان او رنج هست، رنجی که ژرفا و کرانش ناپیداست و در موحّش‌ترین مرگی به انجام می‌رسد ... نه رنجی که با رضا و تسلیم پذیرفته شده باشد، بلکه فریادی که به سوی خدا برخاسته و هم، در عین رنج، توکل به خدا و بس و دل سپردن به آن‌چه پیش از این جهان بوده و پس از آن نیز خواهد بود.

... آدمی خود را چون کِرمی حس می‌کند، دیگر نه مناعت خود را اثبات می‌کند نه شهامت خود را؛ سپس آگاهی از بی‌کسی مطلق خود: در چشم ِ قومﹾ خوار و از حمایت احساس ِ قومی یا جمعی محروم است؛ سرانجام آگاهی از این‌که خدا ترکش گفته است. رنج انسانی از این فراتر نمی‌رود. از این حدّ نهایی و تنها از این نقطه است که چرخش روی می‌دهد و فریاد به سوی خدا برداشتن امکان‌پذیر می‌شود و به او گفتن که سکوتش بیش [از این] برتافتنی نیست و سپس بانگ برآوردن که «تو قُدوسی، اگر قوم من بر تو توکل نکردند، پدران من که بر تو توکل داشتند»، و سرانجام اطمینان یافتن از آرمیدن بر نشستگاهی تزلزل‌ناپذیر.

این توان و این صدق و صفا در رنج کشیدن در تاریخ بی‌همتاست. آماج ِ رنجﹾ هول ِ آن را نه با تسلیم و رضا می‌پذیرد، نه با شکیبایی تاب می‌آورد و نه خود مکتوم می‌دارد. به واقعیت ِ رنج و بیان آن بس می‌کند. تا به‌حد نابودی رنج می‌کشد، تا آن‌جا که از قعر سرگشتگی و بی‌پناهی، خدا را همچون پاره‌نشستگاهی سخت و استوار باز می‌یابد، خدایی که از آن پس همه چیز آدمی می‌گردد و هر چند خاموش و نادیدنی و بی‌نقش، یگانه واقعیت است. و در این احوال، مددی که نمی‌توان پی برد از کجا می‌آید، در عین هول و وحشت ِ موقعیتی که با روشن‌بینی تمام فراپذیر شده، فرا می‌رسد.

... عیسی مسیح قله‌ی این توان ِ رنج کشیدن است ... لیکن عیسی پذیرای محض ِ رنج نشده است ... رنج او معلول ناکامی و شکستی اتفاقی نیست، بلکه نتیجه‌ی شکستی است مجرب و مقرر. وی جنبه‌ی مطلق خویش را در بیرون از این جهان می‌نشاند، جهانی که جز امر نسبی را برنمی‌تابد، و در بیرون از کلیسا که خود این‌جهانی است ... در نظر او، حقیقت وجودی خویش را دریافتن همان به مخاطره افکندن همه چیز است برای ادای رسالت خدایی، یعنی حقیقت را گفتن، راست بودن. این همان شهامت پیامبران خجسته‌حال است: نه با کارهای بلند و والا یا مرگی قهرمانانه به چشم آیندگان، بلکه تنها در پیشگاه خداوندﹾ مجد و افتخار را بازجستن ...

 

مسیح، کارل یاسپِرﹾس،ترجمه‌ی احمد سمیعی، انتشارات خوارزمی، 1373.