فقر زینت مردمان بزرگ است و آراسته به فنا. همیشه جسمی باید فانی شود تا نوری بیافشاند. چشمه‌های نور بی‌سایه‌اند چون خورشید که سراسر تابندگی‌ست و از جرم خویش می‌کاهد برای روشنایی. و آن‌که بر خود و تعلقاتش می‌افزاید روشنی زایل می‌گرداند، چون ابرهای غلیظ که تاریکی می‌گسترانند. پس بی‌خودی بی‌ابری‌ست در قلمرو جان و این همان فقری‌ست که مایه‌ی فخر است و زینت جان‌های شیفته.

فقر فخری را فنا پیرایه شد----چون زبانه شمع او بی‌سایه شد

شمع جمله شد زبانه پا و سر----سایه را نبود به‌گِرد او گذر

برخلاف مومﹾ شمع ِ جسم کان----تا شود کم گردد افزون نور جان

این شعاع باقی و آن فانی است----شمع جان را شعله‌ی ربّانی است

ابر را سایه بیفتد در زمین----ماه را سایه نباشد همنشین

بی‌خودی بی‌ابری‌ست ای نیک‌خواه----باشی اندر بی‌خودی چون قرص ماه

(مثنوی، دفتر پنجم)