من درون خود شکستم

سرد بودم

خامش و پردرد بودم

آسمان تاریک بود و بی‌فروغ ماه

جز هیاهو و صدای مبهم یک شهر پرآشوب

صحنه می‌آشفت در میان راه

نوفه‌ی خاک و درخت و سنگ و باد و آب

 

زاده‌ی هیچم

هیچ ِ من ره سوی آشنایی داشت

صاحب دل گشت و رنج آموخت

توشه‌ی علم و نظر اندوخت

هست شد با هیچ درآمیخت

دردمند از هست ماندن

تا چه‌سان آن هست را خواندن

 

لیک این دل را شاید مرهمی باشد

واژگانی مانده در بطنی

هستی‌ام سوزد

ناسروده شعر بی‌متنی

تا دل افروزد

 

در عدم بودم

نیست بود هستم

این چه‌سان هستی‌ست

در تکاپو، محو اما محو

با تو رَست از هیچ

بی‌چو من مستی‌ست.

 

آذر ماه 1388، تهران