پس پیش شد و پیش در سلسله پشت

هستی همه یک‌پاره شد از ریز و درشت 

 

ما جمله سر و قلب و نگاه و هوشیم

مدهوش از آن دیده که پندار بکشت

 


 

 

 

در کیسه‌ی درویشی فقر از هوس اندوزی

آن شعله‌ی شرکت‌سوز از عشق بیافروزی

 

جانْ تشنه‌لبان ِ مست از آب گریزانند

در وصف نمی‌آید آنچ از طلب آموزی

 


 

 

 

دانی که طلب چیست؟ بی‌خویش شدن

بی‌مُکنت و بی‌دولت و درویش شدن

 

مطلوب تو نیست هر آن‌چه بر غیر رواست

با بی‌خبران خطاست هم‌کیش شدن

 


 

 

 

من فرّ کِیان خواهم و تو صورت چین

من ماء مَعین خواهم و تو خُلد برین

 

در حَسرت وصلْ مست جمعی ز نقوش

من مست ز هر چه هست بی‌نقش و نگین

 


 

اسفند 88، تهران