صورت ِ این خلقان همچون جام‌هاست و این علم‌ها و هنرها و نقش‌ها جام است. نمی‌بینی که چون جام شکسته می‌شود آن نقش‌ها نمی‌ماند؟

 

و تو عمل را چه دانی چون عامل نیستی؟ ... عملْ معنی است در باطن ... عملْ معنی است در آدمی. همچنان که می‌گویی دارو عمل کرد و آن‌جا صورت ِ عمل نیست الّا معنی است درو.

 

غرق آب آن‌کس باشد که درو هیچ جنبش و فعلی نماند اما جنبش‌های او جنبش آب باشد.

 

صاحب‌دلْ کلّ است چون او را دیدی همه را دیده باشی ...

 

اکنون جهد می‌باید کرد که در اندرون نوری حاصل کنی تا از این نار ِ تشویشات خلاص یابی و ایمن شوی ...

 

عقل چندان خوب است و مطلوب است که ترا بر در ِ پادشاه آورد. چون بر در او رسیدی عقل را طلاق ده که این ساعت عقل زیان ِ توست و راهزن است. چون به وی رسیدی خود را تسلیم کن.

 

تو می‌گویی که "من مَشک را از دریا پر کردم و دریا در مَشک ِ من گنجید." این مُحال باشد. آری اگر گویی که مشک من در دریا گم شد این خوب باشد و اصل این است.

 

خُنُک آن را که عالم را برای نظام ِ او آفریده باشند نه او را برای نظام ِ عالم.

 

آن یقین ِ خیال‌سوز کو؟