آن‌کس که تو را قوّت استماع نمی‌دهد گوینده را نیز داعیه‌ی گفت نمی‌دهد.

 

شتری در خانه‌ی کوچک درآید خانه ویران شود اما در آن خرابی هزار گنج باشد.

 

نهایت سالکان وصال است. نهایت واصلان چه باشد؟ آن وصلی که آن را فراق نتواند بودن.

 

شادی زَوال غم است و زوال ِ غم بی‌غم مُحال است. پس یکی باشد لایتجزّی.

 

پس بعضی سخن‌ها نقد است و بعضی نقل است و به همدیگر می‌مانند. ممیّزی می‌باید که نقد را از نقل بشناسد.

 

چون تو می‌خواهی که جایی روی اول دل تو می‌رود و می‌بیند و بر احوال آن مطلع می‌شود، آنگاه دل باز می‌گردد و بدن را می‌کشاند.

 

هرجا که باشی و در هر حال که باشی جهد کن تا محبّ باشی و عاشق باشی و چون محبت ملک تو شد همیشه محبّ باشی، در گور و در حشر و در بهشت الی مالانهایه.

 

بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی دود آید و بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی مُشک آید. این کسی دریابد که او را مشامی باشد. یار را می‌باید امتحان کردن تا آخر پشیمانی نباشد.

 

همه چیز را تا نجویی نیابی      جز این یار را، تا نیابی نجویی

 

آدمی را حقّ تعالی هرلحظه از نو می‌آفریند و در باطن او چیزی دیگر، تازه تازه می‌فرستد که اوّل به دوّم نمی‌ماند و دوّم به سوّم. الّا او از خویشتن غافل است و خود را نمی‌شناسد.

 

هرکه با ما تعلّق گرفت و از این شراب مست شد، هرجا که رود با هرکه نشیند و با هر قومی که صحبت کند، او فی‌الحقیقه با ما می‌نشیند و با این جنس می‌آمیزد زیرا که صحبت اَغیار آینه‌ی لطف صحبت یارست ...

 

ما چندین تلخی کشیده‌ایم تا به منزلت شیرینی رسیدیم. تو لذّت شیرینی چه دانی چون مشقّت تلخی نکشیده‌ای.