عالم یکی‌ست

همه در سرزمین عنقا یگانه‌اند

لیک من،

ردّ وجود بی‌غایت همه،

در تنگنای این شهر شکّ و ظنّ

که از ایمان و عشق و کفر و عِناد لبریز گشته است

گرفتار آمده‌ام.

 

دوستی دویی است و دشمنی دگردویی

عشق زاده‌ی هستی یگانه‌ای‌ست که نیستی را فریاد می‌زند

و ایمان بازتاب درخشش حقیقت در قلب بازماندگان از سلوک ِ نور.

 

همه در برکه‌ی هستی شناورند

لیک ما ساحل نشستگان ِ تن خویشیم و غرق ِ من‌شدگی.

 

جایی در پهنه‌ی ناکجای وجود

جام ِ بود و نبود و باش و باشش و شدن

یکسره درهم نوش می‌شود

کسی در پشت حصارهای دغدغه مدهوش می‌شود.

 

ای ماورای مرزهای جسم ِ در زَوال!

مسافری اسم رمز عبور را آواز می‌کند

سیندخت رهنما دروازه‌های مُلک قاف را باز می‌کند...

 

فروردین 89،

تهران