گفتم «ای پیر، این چشمه‌ی زندگانی کجاست؟»

گفت «در ظُلُمات. اگر آن می‌طلبی، خِضروار، پای‌افزار در پای کن و راه توکّل پیش گیر تا به ظُلُمات رسی!»

گفتم «راه از کدام جانب است؟»

گفت «از هر طرف که روی، اگر راه‌رویی، راه بَری.»

گفتم «نشان ِ ظُلُمات چیست؟»

گفت « سیاهی. و تو خود در ظُلُماتی، اما تو نمی‌دانی. آن‌کس که این راه رَوَد، چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنایی به چشم ندیده. پس اولّین قدم ِ راه‌روان این است و از این‌جا ممکن بُوَد که ترقّی کند. اکنون اگر کسی به این مَقام رسد، از این‌جا تواند بُوَد که پیش رَوَد. مدعّی چشمه‌ی زندگانی در تاریکی بسیار سرگردانی بکشد. اگر اهل آن چشمه بُوَد، به عاقبت، بعد از تاریکی روشنایی بیند. پس او را پی ِ آن روشنایی نباید گرفتن- که آن روشنایی نوری‌ست از آسمان بر سر ِ چشمه‌ی زندگانی: اگر راه بُرد و به آن چشمه غُسل برآورد، از زخم  ِ تیغ ِ بَلارَک ایمن گشت.... هرکه معنی حقیقت یافت، به آن چشمه رسید. چون از چشمه برآمد، استعداد یافت. چون روغن ِ بَلَسان که اگر کف [دَست] برابر آفتاب بداری و قطره‌ای از آن روغن بر کف چکانی از پُشت ِ دست به‌درآید. اگر خِضر شوی، از کوه قاف آسان توانی گذشتن.»

 

چون با آن دوست ِ عزیز این ماجرا بگفتم، آن دوست گفت تو آن بازی که در دامی و صید می‌کنی. اینک مرا بر فِتراک [تَرک‌بَند] بند- که صیدی بد نیستم.

 

عقل سرخ، از قصه‌های شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی، ویرایش جعفر مدرس صادقی، انتشارات نشر مرکز، چاپ هفتم، 1387.