حال به دو مورد زیر توجه کنید:

٣-      روزی یک دوست قدیمی با چهره‌ای گرفته به من گفت که از یکنواختی زندگی‌اش خسته شده است. من ابتدا از گفته‌ی او بسیار تعجب کردم، زیرا می‌دانستم کانون خانوادگی وی صمیمی، متشکلّ و پرمهر است و از لحاظ اقتصادی یا ارتباطات اجتماعی که دغدغه‌های مداوم او هستند، چیز غیرعادی و نامناسبی به‌چشم نمی‌خورد و مشکل خاصی وجود ندارد که او را تا این حد آشفته سازد. در نظر بسیاری، دوست من نمونه‌ی یک انسان کاملاً موفق است و شاید خود او نیز در ظاهر این موضوع را تأیید کند. اما واقعیت آن است که وی در باطن ِ امر خود را موفق نمی‌داند، گرچه شکست‌خورده نیست و در خیلی زمینه‌ها از جمله ازدواج، فرزند، درآمد و ... بَرَنده بوده است. پس چرا او خسته و دل‌زده است؟ برای من یافتن پاسخ این پرسش چندان مشکل نبود. دوست من سال‌ها پیش از این با فردی در تأسیس یک کارخانه تولیدی بسیار مهم شریک بود. در آن زمان، آن‌ها مجبور شدند برای راه‌اندازی نخستین واحد تولیدی زندگی خود را به قمار بگذارند، قماری برای اصلاح و سازندگی. زندگی در آن هنگام پرنشیب و فراز بود و پیروزی و شکست هر دو با وزن یکسان محتمل بودند، ولی برداشت و تلقی آن‌ها از این حرکت چیزی فراتر از برد و باخت بود. در نهایت آن‌ها در انجام این مهم موفق شدند. دورانی به همین منوال گذشت، اما به دلایلی همکاری این دو به مشکلاتی برخورد و نهایتاً دوست من از این فعالیت کناره گرفت و کار بازرگانی پیشه کرد و به تجارت پرداخت. او به نقاط مختلف عالم از شرق دور گرفته تا غرب سفر می‌کرد و بیش از پیش کارش رونق گرفت. همه‌چیز مناسب به‌نظر می‌رسید، به‌جز این که کسب درآمد اولویت اول شده بود. دوست من تعریف کننده‌ی بازی‌ای بود که خود برنده‌ی آن هم بود، اما اینک در موقعیتی قرار داشت که زندگی خود را یکنواخت و یک‌سویه می‌دید. تجارت حرفه‌ای عرصه‌ای‌ست که وی پیروز میدان آن است، ولی زندگی عرصه‌ی بزرگتری است که او خود را در آن موفق نمی‌داند.

۴-       آقای پ پسر جوانی‌ست که در تنگنای عاطفی و مالی شدیدی قرار گرفته و اینک مجبور است برای گذران امور زندگی خود در حین تحصیل کار کند. مشکلات مالی آقای پ نه از تنگدستی والدین، بلکه از منازعات عمیق میان آن دو ناشی شده و وی قربانی ناخواسته‌ی تعصب و غرور و جهل پدر و مادر خود گشته است. آقای پ از بدیهی‌ترین و عادی‌ترین امکاناتی که پسران هم‌سن و سال وی از آن‌ها برخوردارند محروم است. واژه‌هایی چون کامروایی و کامرانی از اساس برای او نامأنوس‌اند. آیا او نمونه‌ی کامل و بارز یک انسان شکست‌خورده است؟

باید توجه داشت که آن‌چه سرنوشت او در این دوران نامیده می‌شود، بازی مبهم و بی‌قاعده‌ای‌ست که نه او بلکه دیگران برای او رقم زده‌اند. پس آقای پ هنوز نقش خود را آغاز نکرده تا بتوان وی را در این نقش برنده یا بازنده دانست. با این حال، او در وضعیتی‌ست که تمام درها را به روی خود بسته می‌بیند و اینک بر سر یک دوراهی قرار دارد: یا باید از هر آن‌چه در عین و ذهن اثری از حال و گذشته‌اش دارد بگریزد، یا بماند و با توسل به نیرویی فراتر از قهر سرنوشت با بدآمد ِ خویش بسازد و بستیزد تا دری گشوده شود. ورود به هر یک از این دو راه (یعنی راه گریز یا توکّل)، آقای پ را در موقعیتی قرار می‌دهد که نقش واقعی او به‌راستی در آن‌جا تعریف می‌شود.

آقای پ1 ترجیح می‌دهد زندگی جدیدی را به‌دور از همهمه‌های پیشین تجربه کند. او فضای خانوادگی خود را ترک می‌کند، غافل از این‌که با دور شدن و فاصله گرفتن از آن بخش از گذشته و هویّت‌اش، پاره‌ی مهمی از خویش را نیز به‌دور انداخته است. با این حال، زندگی در غفلت برای او لذت‌بخش‌تر از زندگی با تشویش و اضطراب‌های متداوم است. آیا او در حل مشکلات خویش موفق گشته است؟ اگر عمیق بنگریم دوباره با صحنه‌های پیوسته و مکرری روبرو می‌شویم که فرد در پدید آمدن آن‌ها نقش فعالانه دارد، صحنه‌هایی که او برنده‌ی آن‌هاست تا احساس رضایت خاطر از برد خویش را موفقیت تلقی کند. صحنه‌های برد او تا کی تداوم خواهند یافت؟

آقای پ2 با خود توافق می‌کند که بماند و با رنج همزیستی خو ‌کند. او تصمیم دارد به شناخت و درک ژرفتری از بنیان‌های این معضل برسد. اینک چند صباحی گذشته و تغییری در ظواهر امر نمایان نشده است. اما وی در درون خود تحول بزرگی احساس می‌کند. او از تضاد برد و باخت، شکست و پیروزی، خوب و بد و ... گذشته است. احساس او از زندگی به‌گونه‌ای‌ست که یکپارچگی هستی خود را برتر از دوپارگی آن می‌داند. او به‌یقین فرصت‌های بسیاری را از دست داده و چه بسا جوانی خود را در این راه (یعنی راه هم‌دلی و وفاق) هزینه کرده است. آیا ارزشش را داشته؟

 

ادامه دارد ....