آندره مالرو در ١٩٧٢ می‌گوید: «وجه امتیاز ما بر استادنمان در بیست سالگی حضور تاریخ است. برای آن‌ها هیچ چیز تغییر نکرده بود. ولی ما در بطن تاریخ متولد می‌شویم و تاریخ از روی ما چون تانکی عبور می‌کند.» مالرو در ابتدای قرن بیستم به‌دنیا آمد. او شاهد دو جنگ جهانی مهم و سه انقلاب و شورش اجتماعی بزرگ (در روسیه، چین و هند) بود. در بین سال‌های ١٩٠٠ تا ١٩٧٠، در غرب مکاتب فکری مختلفی از مارکسیسم گرفته تا آنارشیسم و لیبرالیسم پرورش و گسترش یافت که در بروز انقلاب‌ها یا شعله‌ور شدن جنگ و نزاع‌های کوچک و بزرگ نقش اساسی داشتند. در همین دوره دو انقلاب علمی عمده نیز در غرب رخ داد (نسبیت و کوانتوم) و در هر دو زمینه‌ی علوم پایه و کاربردی، بشر به پیشرفت‌های بزرگی رسید. این‌گونه است که تاریخ در نیمه‌ی اول قرن بیستم پرچگال و بارورتر شد و هر لحظه از گذر تاریخ با تولد رخ‌دادی مهم همراه گشت. در این دوران، بدون تردید، جهت‌گیری اساسی خردمندان ِاهل دانش و سیاست، تلاش برای به‌روزی، کمال، و سعادت انسان و به‌عبارتی موفقیت او در همه‌ی عرصه‌های زندگی بود. زمانی که مالرو به همراه سایر روشنفکران غرب بریگاردهای بین‌المللی را در جنگ‌های داخلی اسپانیا برای مقابله با فاشیسم سازمان‌دهی می‌کرد، یا وقتی اینشتن پی برد که با توجه به قانون پایستگی ماده-انرژی در فعل و انفعالات هسته‌ای می‌توان انرژی فراوانی تولید کرد، یا آن هنگام که گاندی در هند پیامبرگونه منادی مبارزه‌ی بدون خشونت در برابر نیروهای اشغالگر انگلیس گشت، هیچ‌یک شاید فکر نمی‌کردند که دست‌آورد کارشان به خشونت، تباهی و جدایی در شکلی دیگر بیانجامد. اتحاد و وفاق انسانی بیش از هر زمان دیگری در قرن بیستم مخدوش شد. لزوم وحدتْ برابری و همه‌جانبه‌نگری‌ست و آن‌که خود را برتر می‌داند به یگانگی و هم‌دلی نمی‌اندیشد. این‌چنین است که مهاتما گاندی، ایندیریا گاندی (دختر نِهرو) و پسرش در سه دوره‌ی متفاوت ترور می‌شوند و دوره‌ی نوینی از تعصب و جزم‌اندیشی ِ کور فرا می‌رسد.

متفقین ( باز هم از ریشه‌ی وَفق!) در جنگ جهانی دوم به پیروزی رسیدند، اما این پیروزی به توافق بر سر اداره‌ی یکپارچه‌ی دنیا نیانجامید و جهان دچار گسستگی شد. جالب آن‌که دولت‌مردان ِ متفق بر سر پایان جنگ و تقسیم جهان، و نه امنیت، صلح و اتحاد بین‌المللی توافق داشتند، توافقی که هزینه‌ی آن مرگ بیشمار انسان بی‌گناه در فاجعه‌ای اتمی بود، یا حوادث ١٩۴٠ کاتین ِ لهستان (در جریان جنگ) و ١٩۶٨ پراگ (پس از جنگ) را رقم زد. حکمرانان به‌تدریج به شیرینی طعم دانش بدون پشتوانه‌ی اخلاق و قدرت بدون فضیلت خو می‌کردند.

بدین‌سان مرگ و کشتار گروهی انسان‌ها به‌دست هم‌نوعان‌شان نه تنها متوقف نشد، بلکه شیوع یافت. فجایعی نظیر آن‌چه در ویتنام، بوسنی و فلسطین رخ داد نشان داد که تسلط اندیشه‌ی حصول‌گرایی و کاسته‌پنداری (reductionism) بر ذهن و روان نظریه‌پردازان غرب و نگاه بُرش‌وار آن‌ها به مقوله‌ی علم، سیاست و قدرت تا چه حد می‌تواند لجام‌گسیخته به نابودی و تباهی بشر منجر شود.  پی‌آمد یک‌سویه‌نگری حذف دیگری‌ست. متعاقب ِ همین اصل ساده است که قشری‌گرایی در میان پیروان مذاهب و ادیان کهن رواج می‌یابد، اختلاف‌های قومی و نژادی وسعت می‌گیرند، نگاه ابزاری به دانش و هنر متداول می‌گردد، مردم از شناخت هویت و رسالت باطنی خود فاصله می‌گیرند، و در یک کلام حرمت انسانی شکسته می‌شود.

قرن بیستم مملو از پیروزی‌های فراوان بشر در عرصه‌های مختلف بود. اما آیا حضور پردامنه‌ی تاریخ در این دوران ِ سرنوشت‌ساز، طلیعه‌گاه موفقیت انسان امروز نیز بوده است؟

 

ادامه دارد ...