ما در عصر خاصی به‌سر می‌بریم، عصری حسّاس و پرحادثه. در این دوران مردم عموماً از نبود ِ شرایط مناسب شکایت می‌کنند، از تنهایی، از بی‌انگیزگی، از تنش‌ها، از فشارها، از بی‌تدبیری مسئولان، از این که کسی آن‌ها را درک نمی‌کند، از نومیدی، از پوچی، از شکست‌ها و ناکامی‌هایشان، از بی‌هدفی، از بی‌برنامگی، از روزمرگی، از بی‌تفاوتی و ...

به اطراف خود خوب نگاه کنید: به وبلاگ‌ها، به حجم بیشمار مطالبی که مرتّب به‌روز می‌شوند و هر کس به نوبه‌ی خود بر کاستی و نقصی انگشت می‌گذارد، به اخبار و اطلاعاتی که دم‌به‌دم مبادله می‌شوند و زبان‌به‌زبان بازگو می‌گردند، به روزنامه‌ها و ستون‌هایی که روی‌دادهای سیاسی را بی‌وقفه منتشر می‌کنند، به نزاع‌ها و سازش‌های دولت‌مردان عالم، به دغدغه‌های نسل جوان امروز و شکست‌ها و پیروزی‌های مردان و زنان دیروز.

همه‌گونه صحبت و اظهار نظری به چشم می‌خورد، اما کسی از درد ِ ندانستن چیزی نمی‌گوید! کسی نیست که شجاعانه فریاد بزند: «من نمی‌دانم! من از هویت خویش بی‌خبرم! من از تاریخ و فرهنگ پیشینه‌ام بی‌اطلاعم! من از چیستی و کیستی انسان ناآگاهم! راست و صادقانه، چندان هم دانایی و فرزانگی برایم ارزشی ندارند، گرچه خلعت آن به‌تن دارم و همه جا از آن دم می‌زنم! چه بسیار تجربه‌ها که پیش از این اندوخته شده، چه بسیار راه‌ها که طی شده، چه بسیار دردها که آزموده شده و من از آن‌ها چیزی نمی‌دانم. امان از این جهل و تجاهل! امان از این ناآگاهی! امان از این غفلت، غفلت، غفلت ...»

مولانا را باید دیگران بشناسند و رومی خطابش کنند و سپس جوان فرنگ رفته‌ی ما  بیاید به من معلم بگوید راستی این شعر از "رومی" را خوانده‌اید؟! ابن‌سینا و ابن‌رشد بشوند کلّ محتوای فلسفه‌ی‌ ما در نگاه بیرونی و ابن‌عربی که از اندُلُس به شرق هجرت کرد تا میراث بایزید و خرقانی و سهروردی و سهل تُستری و منصور حلاج را دریابد بشود کلّ عرفان نظری! تاریخ برای ما بشود فقط کوروش و دوره‌ی هخامنشی. نمادهای دینی هم بشوند چادر و روزه و رَجم. حافظ را شب یلدا مردم به نیت فالی بگشایند و ندانند که آن همه خیال‌پردازی و سیر و سلوک در عالم مثال ریشه در مکتب شیخ اشراق و روزبهان شیرازی داشته است. ندانند که شمس‌الدین محمد ِ لطیف‌طبع در یکی از تیره‌ترین دوران‌های تاریخ این مرز و بوم می‌زیسته، دورانی که ایران چندپاره بود و میان حکمرانان چوپانی، آل جلایر، ایلکانی، اتابکان و بسیاری امیران محلّی دیگر تقسیم شده بود و روزی نبود که بین آن‌ها نزاعی درنگیرد و مردم تیره‌روز با جان و مال خود بهایش را نپردازند. ما میان "محتسب" و "رند" حافظ در نوسانیم. داعیه ی رندی داریم و در عمل محتسب. درنتیجه هر چه بیشتر می‌گذرد از آزاداندیشی، وارستگی و حکمت رندانه فاصله می‌گیریم و محتسب‌وار مست غرور و خودخواهی و نادانی می‌شویم و دل‌خوشیم که پیش رفته‌ایم.

نسل نسل پایمردی کرده‌اند تا ما بشویم وارث این گنج عظیم معرفت و حکمت و بعد به‌راحتی نادیده‌اش بگیریم و دراین عصر که عصر ارتباطاتش خطاب می‌کنند بشویم مرثیه‌خوان ِ سرگشتگی‌ها و نامرادی‌های خویش و همه کس و همه چیز را مقصر بدانیم الّا جهل خود. آن‌جا هم که توفیقی رخ می‌دهد بگذاریم پای حسابگری عقل دوراندیش و دودو تا چهار تا کنیم ببینیم صلاح کار در چیست. گویی همه‌ی نظام عالم بر پایه‌ی این دستگاه علّت و معلول ساده بنا شده که مثلاً اگر من این کار را کردم و آن یکی را درپی‌اش و به بهمان چیز هم رسیدم و در موقعیتی هم که خود مقرر می‌کنم خود را یافتم پس توفیق کامل است و فرد موفقی هستم، اگر هم نه ...

تا کی باید محتسب‌وار در خودبینی و نادانی و خودباختگی غرق باشیم؟

 

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند

کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

 

ادامه دارد ...