آخرین باری که او را دیدم، زمانی بود که در نهایت تواضع و علاقه آمده بود سخنرانی مرا در ح و ف در مورد موضوع خاستگاه حیات بشنود؛ چیزی حدود یک سال پیش. امروز خبر درگذشت‌اش را به من رساندند، در حالی که از مرکز دور بودم. بر اثر سکته ناگهانی از دنیا رفت. آدم فکر هر کسی را می‌توانست بکند جز او. استاد ما بود. اولین بار با نامش در کتاب شیمی هیئت مؤلفان آشنا شدم. در دوره انقلاب فرهنگی، آن‌ها بخشی از جمعی بودند که ماندند و نوشتند و با پایمردی ریشه‌ی نهال نورسته‌ی دانش این کشور را آب دادند و تقویت کردند. از آن گروه کوچک تقریباً دیگر کسی باقی نمانده. اولین‌شان هجده سال پیش در همین خرداد ماه سکته کرد و رفت. این آخری خیلی دوام آورد در برابر تحقیرها و نابرابری‌ها. در پانزده سال اخیر با دست خالی و بی هیچ امکاناتی درباره‌ی سلول‌های خورشیدی و چگونگی ساخت آن‌ها پژوهش می‌کرد و دانشجویان متعددی را پرورد. قید چاپ مقاله و ارتقاء را زده بود و به همین سبب زودتر از موعد مقرر بازنشسته‌اش کردند. بی‌سر و صدا و آرام رفت، اما به فعالیت‌هایش ادامه می‌داد. هنوز صدای مردانه‌اش در گوشم هست که با مراعات هرچه تمام‌تر به دفترم زنگ می‌زد و مرا به سخنرانی‌های پایانی دانشجویانش دعوت می‌کرد. می‌گفت: «وقتت را نمی‌گیرم اگر ....؟».

من زمانی دانشجوی او بودم. یادش گرامی باد.