ماه که کامل می‌شد نیمه‌شب از پنجره‌ی کناری خانه می‌زد به شیشه که من آمده‌ام، هستی؟

فرصت دیدار محدود است. اندکی بعد، روی یک قوس کمانی پشت کوه‌های غربی، درست همان جایی که هر روز خورشید غروب می‌کند، پنهان می‌شود. چند باری‌ست اقبال یار نیست و دیداری رخ نمی‌دهد. مداخله‌ای لازم است. آخرین باری که او را دیدم به زمان ما نیم ساعت بیشتر نماند. وقتی پشت پنجره زد، بیش از پیش بزرگتر و درخشانتر به‌نظر می‌آمد. گفت: «مدت‌هاست دَم ِ زَمهَریر را فراموش کرده‌ای!» منظورش ملاقات در آن شب‌های سرد بود. راست می‌گفت. اواخر پاییز و اوایل زمستان شب‌هنگام در آسمان شرقی پدیدار می‌شد و من درون حوضچه‌ای با آب گرم و روان می‌نشستم و با شوقی وصف‌ناپذیر با او دیدار می‌کردم. گفتگوی ما دقایق متمادی به طول می‌انجامید و او به من یاد می‌داد چگونه از جلد خود خارج شوم و به ایستایی و حرکت بیاندیشم. ایستایی و حرکت! آیا واژه‌ای برای توصیف توأمان این دو وجود دارد؟

او می‌گفت نخست باید سکون یابی تا عبور جریان ممتد وجود را از خود احساس کنی. سپس چیزی در تو جاری می‌شود و این همان سَیَلان ذات بی‌همتای توست که بُعد و اندازه نمی‌شناسد. من در میان آب روان می‌نشستم و با گسستن از سکون و جریان به احساس فراتری می‌اندیشیدم. در یکی از همان شب‌ها بود که او با فانوسی درخشان آمد. گویی مکاشفه‌ای رخ داده باشد در آنی پی بردم چگونه می‌توان با محو شدن در سکون و حرکت صورت خویش را پنهان ساخت. گفت: «تنها مداخله‌ای تو را آشکار می‌سازد.» پرسیدم: «مداخله چیست؟» پاسخ داد: «ورود به خلوت!» پرده از راز بزرگی کنار رفته بود.

اینک مدتی‌ست پشت همین پنجره‌ی غربی چشم به انتظار نشسته‌ام، اما از او خبری نیست. شاید هم من نیستم. نبودن لزوماً به معنی سکونت در جایی دیگر برای حضور نیست. جاری شدن ِ بی‌حد و اندازه نیز به همان می‌انجامد. آخرین جملاتش در آن سی دقیقه‌ی پایانی را به‌خاطر می‌آورم: «برای آن‌که بخت دیدار حاصل شود باید از این مکان پرهمهمه به خلوت رفت. و خلوت نیازمند توازن و همسازی در ایستایی و حرکت است.»