ساقیا از سر بنه این خواب را

آب ده این سینه‌ی پر تاب را

 

جام می را آب ِ آتش بار کن

از صُراحی دیده‌ی خون بار کن

 

مطربا یک‌دم به کف نِه بربطی

زورق تن را بیفکن در شطی

 

 

از دف و نی زُهره را در رقص آر

وز نوای چنگ و بربط اشک بار

 

بشکن اندر کف عُطارِد را قلم

وز نی ِ ناخن بزن چنگی رقم

 

مشتری را طِیلَسان از سر بکَن

وآنگهی در آتش ساغر فکن

 

سجه و سجاده‌اش را می‌ستان

می‌کشانش تا بَر ِ این مِی‌ کشان

 

تیغ مریخ از کفش بیرون فکن

نِشْتَر ِ ماه ِ نو اندر خون فکن

 

خرقه‌ی پیر فلک را کن برون

سوی قَوّال افکن این دام فسون

 

نرخ ِ بازار ِ فلک درهم شکن

مشتری را ز احتسابت عزل کن

 

مطربا چنگ و چغانه سازده

زادگان زهره را آواز ده

 

لشکر غم کرده در دل رستخیز

فتنه‌ها دارد جهان پر ستیز

 

کینه‌ساز است این جهان فتنه‌گر

بر دل دانا کمین سازد دگر

 

خیز و بگریز از جهان پر ستیز

زین قیامت در پناه مِی گریز

 

ابلهی بی‌آفت و عقل آفت است

عقلْ بند ِ پا و دام کلفت‌ست

 

غُلّ ِ عقل از گردن من دور کن

آن گران را زین سبک کم‌زور کن

 

عقل بنشست آنگهی که عشق خاست

عقل را با عشق وصلت از کجاست؟

 

عقل رفت و عشق بر جایش نشست

وارث عقل‌ست عشق ای خودپرست

 

عقل با دیوانگی آورد بار

بندگی را با خداوندی چه‌کار؟

 

کار من بی‌کاری‌ست ای مرد دین

تو برو تدبیر خود کن بعد از این

 

مصلحت را با دل ِ من کار نیست

اندرین ویرانه کس را یار نیست

 

عیش من تلخی گرفت از چون تویی

طعن‌ها بر من فتاد از هر سویی

 

دین و دنیا هر دو آوردی به کف

من نه دین دارم نه دنیا ای خلف

 

دین و دنیا هر دو باعقل‌اند و هوش

من ندارم زین دو یک نامی به گوش

 

جمله یاران کاموَر گشتند و من

مانده‌ام نه دین نه دنیا پر حزن

 

کار من زین گونه شد ای همدمان

از سر من پای ننهد این زمان

 

اَندُه  من دم‌به‌دم افزون شود

بعد مردن حال آیا چون شود؟

 

با چنین عمری به غفلت کاسته

چون شود انجام کار آراسته؟

 

با چنین عمری بدین بی‌حاصلی

چون بود انجام این ناقابلی؟

 

یاریئی از کس نخواهم یک نفس

می‌نخواهم غیر حق فریادرس

 

من سلامت دیده‌ام در ترک عقل

عاقلان گر می‌کنند از عقل نَقل

 

 

از مجموعه اشعار صدرالدین شیرازی (ملاصدرا)