من زورق چوبی کوچکی بودم

تنها در کناره‌ی ساحلی نام ناآشنا

روزی در آستانه‌ی غروب تو آمدی و مرا بر آب افکندی

با پهنه‌ی دریا آشنایم ساختی

و به من آموختی

چگونه رویارو شدن با بادهای ویرانگر

و موج‌های سهمناک را

 

آب و نسیم شرق

اندک اندک

تخته پاره‌های سرگردان بر امواج گریزان را با من درآمیخت‌اند

و بر من بسیار افزودند آن مردان زمینی که آگاهی‌شان خود به وسعت دریایی بود

این چنین

در سیاحتی تدریجی بر گستره‌ی آب‌های بی‌پایان

بزرگ شدم

بزرگتر شدم

ملاحان و مسافران مرا در سفرهای خود مأمنی آسوده می یافتند

و پرندگان بر فراز عرشه‌ی من پرواز می‌کردند

تا روزی از نو فرا رسید

که بر همان ساحل آشنای نخستین گذر کردم

از تو اثری برجای نبود

کسی تو را به یاد نداشت

هیچ!

اما دیگران نمی‌دانستند و نمی‌دیدند که تو در منی و با منی

شاید من نیز گاه تو را در قهر و غرور و غفلت خویش از یاد برده بودم

اما تو بودی

تو همواره با من بودی

و اینک کناره گرفتن بر ساحل آشنای پیشین

بهانه‌ای‌ست برای آن که از نو با تو زاده شوم

چون زورقی خُرد

که ملاحان آن را امروز از پیکر من آویخته‌اند

تا بر آبی نیلگون این پهنه‌ی فراخ

سفری دیگر آغاز کند ...

 

مهر ماه 89

 

به یاری پروردگار و حسن نظر یاران بعد کیهانی راه خود را ادامه خواهد داد.