لباس کهنه زیبا نیست و هیچ رنجی بدتر از تحمل زشتی نیست. جسم بالنده را سزاست تا هر دم رختی نو بر تن کند و بر قامت رعنا رخت کهنه پوشانیدن خطاست. لیک جهل ژنده‌ردایی‌ست که خود آن را نمی‌بینیم و بر آن خشنودیم اما در دیگران دیده می‌آزارد. برای آن کس که نمی‌بیند جهل تسلی‌بخش و آرام‌خاطر است، مانند کلاهی نخ‌نماشده  و قدیمی که ممکن است دیدن آن برای فرد خاطره انگیز و مایه‌ی تسلی باشد. کهنه‌قبایان خود همیشه حکم بر بقایش می‌دهند و تنها دانایان می‌دانند که ارزش راستین هر خلعتی در فنای آن است.

عاقلی را گفت مردی لاف‌زن

کین لباس نو چرا کردی به تن

گفت نو بر تن ‌نکردم خلعتی

تا نگشت عالم نوین از دولتی

این قبای تازه هم روزی رود

دولت ایام خود نو می‌شود

این جهان را بین چو اسبی تیزرو

تیز بیرون آ ز خویش و تازه شو

باخِرَد آن‌کس که بر اسبی نشست

از سکون ببرید و از سستی گسست

چون نبیند ژنده بر خود نو قَبا

کی شود آگه ز رسم تیزپا