ساغر بشکن! در قدح محتسبان باده حرام است

در میکده این دولت ِ عشق است که بر دور و دوام است

 

گفتیم بدان دیده ی حیران ز تب و تاب مریدان

کین شوق نه بهر طلب کَسوت و از عیش ِ کَرام است

 

سِحری‌ست گداز ِ نظر ِ مست‌سر ِ مهوش ِ ساقی

دل برده ز کف، شیدوَش و سوزوَر و نرم‌خَرام است

 

در ذهن نگنجد سخن هوش‌بر ِ سالک چَم‌جوی

عقلی بکند فهم که در حلقه‌ی مستانه به‌دام است

 

آن چیست که چون شعبده افسون کند این چشم ِ خُمارم؟

آن دام ِ نظرسوز چه، صیاد که و صید کدام است؟

 

نقشی‌ست که بی‌نقش زند رنگ به سیمای دو گیتی

حرفی‌ست که بی‌رسم و خط و صورت و آوا و کلام است

 

ای بنده‌ی آمال ز سودای زر و زور و تن و مال

خوش معرفتی کان محک ِ ناب‌می ِ جام ِ قُدام است

 

در دیرتَکوکی اثری مانده ز مستور شرابی

می‌داد خبر این منزلت ِ سرخ‌قبا اهل ِ قَوام است.

 

ا. ش.، آبان 1389

 

واژه‌نامه:

 

کرام: عطادهنده و صاحب کرم- شیدوَش: خورشیدگونه، درخشان- سوزوَر: دارای سوز و گداز، سوزنده- نرم‌خَرام: خوش‌رَوش، نیک‌آیین- چم‌جوی: پیرو و جوینده‌ی معنا- قُدام: دیرینه و کهن- تَکوک: جام‌های می که ایرانیان قدیم با آن شراب می‌نوشیدند، صُراحی- قَوام: راستی و پایداری و اعتدال.

 

... در بیت پنجم از شعبده افسون کننده‌ای می‌پرسد و نیز دامی که دیدگان تاب رؤیت‌اش را ندارند (مردم عادی از آن پرهیز می‌کنند) و تمایز صید و صیاد و دام در جایگاه خماری و افسون چشم. شعر هم در کل در مقام تبیین همین دلدادگی و گرفتاری و مستی انسانی است که اهل حساب و کتاب و دو دو تا کردن در زندگی نیست و به دنبال فهم هستی در مرتبه‌ای دیگر است که به نوبه خود شأن دیگری نیز برای او پدید می‌آورد. در بیت ششم به آن پرسش پاسخ می‌دهد، هر مصرع برای مصرع متناظر خود. مصرع اول دست‌کم می‌تواند دو تعبیر مختلف داشته باشد. اول این که آن شعبده افسونگر طرح و نقوشی است که خالق (آن‌که بی‌نقش است) با آن عالم را زینت داده است. دوم این که نقش و آفرینشی است که خالق (آن که "زده" یعنی صنع کرده و آفریده) بدون آن که در ظاهر نقشی داشته باشد بدان وسیله عالم هستی را زینت می‌دهد. مصرع دوم نیز در پاسخ مصرع دوم پیشین می‌گوید از تمایزها بگذر که دام و صید و صیاد نقش و مفهوم‌شان در مرتبه‌ای است نزد چشم خمار که حروف در آن‌ها خط و صوت و رسم نگارش معینی ندارند، یعنی باید با دل آن‌ها را خواند و دریافت و در جایگاه خوانِش و دریافت دل، تمایزهایی که انتزاع ذهن هستند ناپدید می‌شوند.

معنای سالک چم جوی نیز در مضمون شعر در بخش‌های مختلف گنجانده شده البته به صورت کلی نه ورود به جزییات که خارج از توصیف یک غزل این چنینی است (برای مثال همان که در حوزه دولت عشق است و عیش او بخشش اوست و از طلب کسوت به دور است و الخ). اما در توضیح منزلت سرخ قبا باید گفت که سرخی به سرخی شراب اشاره دارد که مستی از آن است. پس سرخ‌قبایان در همان حلقه مستانه قرار می‌گیرند (این واژه را مولانا نیز در دیوان کبیر به کار برده) که از کارگزاران همان دولت عشق هستند. چنین منشی با آوردن واژه تَکوک که واژه‌ای برگرفته از فارسی کهن است به گذشته و تاریخ این سرزمین پیوند داده می‌شود. یعنی فرهنگ مستی، چم‌جویی، نرم‌خرامی و اهل اعتدال و پایداری بودن ریشه در هویت تاریخی ایرانی دارد که اینک مستور و پنهان از دید شده است ...