چالش‌ها و تضادهای درونی مرا بی‌قرار و ناشکیبا کرده است و اینک تنها دست توست که آرامش و بخششی نصیب من می‌سازد. حضورت مرا به بیداری فرامی‌خواند، چون تشنه‌لبی که بانگ آب شنیده است. می‌دانم که تو بر هیچ‌بودگی من نیز رحمت می‌باری، همان‌گونه که بر خاکی پست و بی‌حاصل نور شعور تاباندی و گوهر حسّ و شهود در آن پدیدار کردی.

اینک من در برابرت این وجود را یافته‌ام که از دل‌فشردگی‌هایم بنالم و پناه برم بر تو که بی تو بندگی را بودی نیست. جان من تشنه اصالت خویش است، گریزان از کَسوت عقل و فرهنگ، مبهوت در هنر دیوانگی. بگذار فارغ از هر خویشتن‌داری و پریشانی و تردیدی حجاب شرم پاره کنم و راز دلدادگی‌ام فاش نمایم. تو چون صیادی و ما گرفتار آمدگان در این دام و چاره‌ای جز تسلیم نیست. تو آفتابی و ما حیران از جاودانگی تابش ابدی‌ات. اما ندایی‌ست در دل که می‌گوید: باید صیاد شد و گرفتار کرد چون تو دل‌های شیدا را، باید آفتاب شد و حیران کرد حال ِ شوریده‌حالان را. این‌چنین است مَشی کسانی که گره از راز تجلّی بگشوده‌اند.

بگذار تا بگذرم از حیرت خویش تا حیرت‌بخش شوم، بگذار تا بگذرم از مستی خویش تا مستی‌بخش شوم در گذر از تمایزها به سوی یگانه جایگاه قرار و ثَبات هستی، و فریاد برآورم بر این کودکان ِ مشغول به بازی گذر عمر تا شب ِ مرگ که: امان از عشوه پروسوسه دایگان ِ داعی خواب! فریب عشوه دهر را مخورید!

اینک بانگ آبی برخاسته است. گاه ِ بیداری‌ست و سوختن برای روشنایی. تشنگان برخیزید!

بشنویم از مثنوی:

کز تناقض‌های دل پُشتم شکست

بر سرم جانا بیا می‌مال دست

سایه خود از سر ِ من برمَدار

بی‌قرارم بی‌قرارم بی‌قرار

عاشقم من بر فن ِ دیوانگی

سیرم از فرهنگی و فرزانگی

چون بدرّد شرم گویم راز فاش

چند ازین صبر و زَحیر و ارتعاش [شکیبایی و نالانی و تلاطم]

کار او دارد که حق را شد مرید

بهر ِ کار ِ او ز هر کاری بُرید

دیگران چون کودکان این روز ِ چند

تا به شب‌تَرحال بازی می‌کنند [شب ِ مرگ]

خوابناکی کو ز یَقظَت می‌جهد [بیداری]

دایه وسواس عِشوه‌ش می‌دهد

بَر جِه ای عاشق برآور اضطراب

بانگ ِ آب و تشنه و آنگاه خواب؟

ای دل ِبی‌خواب ما زین ایمنیم

چون حَرَس بر بام چوبَک می‌زنیم [مثل نگهبانان روی بام طبل می‌زنیم]

من نخواهم عشوه هجران شنود

آزمودم چند خواهم آزمود؟

هر چه غیر شورش و دیوانگی‌ست

اندرین ره دوری و بیگانگی‌ست

هین بنِه بر پایم آن زنجیر را

که دریدم سلسله تدبیر را

غیر ِ آن جعد ِ نگار ِ مُقبِلَم [نیک‌بخت و مورد پسند]

گر دو صد زنجیر آری بُگسَلَم

وقت ِ آن آمد که من عریان شوم

نقش بگذارم سراسر جان شوم

ای عدوّ شرم و اندیشه بیا

که دریدم پرده شرم و حیا

هین گلوی صبر گیر و می‌فشار

تا خُنُک گردد دل ِ عشق ای سوار

خوش بسوز این خانه را ای شیر ِ مست

خانه عاشق چنین اولاترست

بعد از این این سوز را قبله کنم

زآن‌که شمعم من به سوزش روشنم

خواب را بگذار امشب ای پدر

یک شبی بر کوی بی‌خوابان گذر

بگذر از مستیّ و مستی‌بخش باش

زین تَلَوّن نقل کن در اِستِواش [تغییر مداوم حال و وضع خود را به ثَبات و قرار ِ محبوبت مبدّل کن]