حکایت مردی فاضل کو در سرزمین فارس می‌زیست به عزّ نظر و در تربیت مردمان سعی بلیغ می‌نمود او را طالبان علم و طریق بسیار بود لیک نیک باید دانست که هر طلبی را دِهِشی روا نیست ...

بشنو ای نیکوخرد پندی نوین

از الف‌شین قصهٔ نغزی گُزین

نیست هر کس را مرامی پاک‌دست

بی‌غش و صافی نیابی خاک ِ پست

گر مریدی در طلب دادی بخواست

در طلب جو اصل ِ خواهش از کجاست

دادها بین سربه‌سر واداد شد

یک‌سر عالم در طلب آزاد شد

آن‌که با میل و هوس بسپُرد سر

گر بدو کردی نظر رفت آن اثر

می‌بگویم من در این احوال چند

پاره‌ای از بحر ِ بی‌پایان ِ پند

بوک تا دیگر شود رسم و طریق

چون بخوانی این حکایت ای رفیق

بود مردی فاضلی خوش‌ریشه‌ای

پاک‌بطن و نیک‌سو اندیشه‌ای

کو به عِزّ می‌زیست در اقلیم فارس

در کهن دِیری از این دیرینه پارس

سالکان با شوق دانش در پی‌اش

عالمان مبهوت زان فرّ و کِی‌اش

صد دو مکتب بهر علم آموخته

توشه‌ها از فضل و فیض اندوخته

هر کسی با ظنّ خود او را کنار

در نمایش عزم‌جو و بی‌قرار

بود او را بس مریدان پیش و پس

جمله تن‌ها نزد او یک گوش بس

لیک زین فرّ و شکوه و رسم و کِی

چیست ما را بهره ای فرخنده‌پی؟

خامُشیم ما نیز نزد دادوَر

گویی آن گوشیم در ثبت ِ خبر

 

ادامه دارد ...