لیک زین فرّ و شکوه و رسم و کِی

چیست ما را بهره ای فرخنده‌پی؟

خامُشیم ما نیز نزد دادوَر

گویی آن گوشیم در ثبت ِ خبر

از درون ما کسی آگاه نیست

جز همان کو را کسی همراه نیست

گوش در بیرون و چشم ِ هوش بند

بی نگاه ِ هوش جان هست در گزند

نرم در ظاهر به باطن تیزخو

چشم ِ بیرون خیره زان نرمیّ ِ رو

غفلت است بنیاد هستی هین بدان!

کودکان را سروری داد این جهان

هر که خوش رقصد در این صحنه گذار

خوش بر او رقصد دو روز ِ روزگار

سخت جوید سخت یابد سخت‌بین

رنج خواهد گنج و گنجش در زمین

آن یکی مرد ِ زمین بازست او

واین دگر مرد گُهرسازست او

 

درآمدن جوانی خَمس‌الدین نام بر محضر اوستاد و فراوان سخن گفتن ِ وی در بابِ فضائل انسانی

 

پس چنین بود آن کریم ِ علم‌کوش

رهروان در محضرش بسپرده گوش

 تا یکی روزی مریدی چاره‌جو

کرد قصد مجلس ِ نامیّ ِ او

چون به مجلس نزد عالِم کرد سوی

کرد پرسش اوستاد از نام ِ اوی

که بگو ای خوش‌قدم تا کیستی؟

در پی رازی نشانی چیستی؟

گفت نامم هست خَمس‌الدین عطا

از نیایم کم بدانم ای فَتیٰ

 

ادامه دارد ...