گفت نامم هست خَمس‌الدین عطا

از نیایم کم بدانم ای فَتیٰ

آمدم تا بهره جویم زین حضور

رنج ِ ره پیموده‌ام در شوق نور

نور دانش ره‌رُوان را ره نمود

باب حکمت بر سر هر سدّ گشود

جان عاشق تشنهٔ علم است و بس

تا بیاموزد هنر در هر نَفَس

بی عطای حق مگشت اما مُجاز

سیر ِ اسرار نهان و کشف راز

گر نخواهد او نیافتد پرده‌ای

می‌نگردد مقبل هر آورده‌ای

آدمی در حَرز کِی جوید خبر؟

دان که ذکر حق کند دل بارور

گر بجوید هم، اثر ناید از آن

چون درختی بی‌ثمر بی‌سایبان

زین سبب دانش بدون دین خطاست

عالم ِ بی‌دین چراغ ِ بی‌سَناست

هم اگر بینا شود مرد از یقین

لیک بی دانش تو او را لَنگ بین

پس چه نیکو داد یاری حق به ما

پنج حسّ و پنج اصل جان‌فزا

...