پس چه نیکو داد یاری حق به ما

پنج حسّ و پنج اصل جان‌فزا

جسم و تن چون کاخ و هر حس باب ِ آن

منظری هر در به فهم ِ این جهان

باب هرچه بازتر دل‌بازتر

کاخ گر دل‌بازتر دمسازتر

حسّ ِ بی‌منظَر چو کاخ بسته در

از برون آدم‌رخ و نفسَش چو خر

آن که بستش باب در سیمینه‌کاخ

جان ِ او در حصر و کاخش شد مُناخ

ای بسا حسّی که جان بر قلّه بُرد

کشتی جان بر شط ِ حکمت سپرد

می‌دهد جولان بر این حس ناموَر

لطف ِ احساسش فلک بگرفته بر

در کنارش پنج رُکن ِ وحی دین

اولّش توحید، معاد است آخرین

عدل و نَبْوت دو دگر باشند زان

در امامت جمله حیران مفسدان

گشت آدم در دو گیتی رستگار

گر قرارش شد بدین پنج استوار

بر نهاد ِ تن چو بنشست این اصول

هر مرامی نزد حق گردد قبول

...