شیخ آن صحبت چو تا آخر شنود

خمس ِ دین را از عطاهایش ستود

گفت اینک رخصتی به بایدت

زین سپس در صدر مجلس شایدت

مردمان را بوک یابندت سَبیل

اهل علم و عار یابی کم قبیل1

عاریَت پوشند و عاری‌جوی نَه

عافیت جویند و عافی‌خوی نَه2

 

غِرّه گشتن جوان بر خویشتن و نادیده انگاشتن بذل و عنایات آن مرد فاضل

 

چون بدین منوال ایامی گذشت

خَمسه مفتون ِ کلام خویش گشت

گفت با خود کین مقام و رای و کیش

می‌نبینم لایق ِ آن گُنده‌ریش

علم و ادراکش دگر گشته کهن

یاوه گوید بر سر درس و سخن

جسم چون فرتوت شد گیرد زَوال

عقل را جولان دگر نبوَد مَجال

روزگاری در نبود ِ اهل فن

کرده او شهرت میان مرد و زن

گر ملاک فضل هیچ‌آمد کسی‌ست

در کَلوت و کالبَر عالِم بسی‌ست

 

1  اهل علم و عار: اهل دانش و پرهیز، عار در این جا در مقابل بی‌عار به معنی کسی است که از ننگ بپرهیزد.

عاری‌جوی: آن‌که برای شناختن ننگ و بدنامی تلاش می‌کند- عافی‌خوی: کسی که خصلت بخشندگی دارد.