آگه شدن خمس‌الدین از اندرونی مرد فاضل کو را دختری هست دلربا و خوش‌اندیش و طلب ِ دختر کردن به خواهش بسیار

 

خمس را بودش ندیمی اهل راز

پُر فن و مکر و ریا و حیله‌ساز

پیرزن روزی بگفت او را نهان

شیخ فاضل را بوَد دختی جوان

گفت با خود بنت ِ شیخ نامدار

بی‌گمان مانَد یکی زین قسم ِ چار

یا نکوروی و قد و خوش‌رای و خوست

درّ ِ بحر است آن مرا آن آرزوست

یا که هست زیبارخ اما بدخصال

با چنین دُختی خطا باشد وصال

گر بوَد بدچهره اما خوش‌گوهر

نیک آن باشد که حَزم آید به‌سر

هم اگر دُژخو بوَد هم زشت‌رو

در دو عالم می‌گریزم من از او

خمسه دولت‌خواه بود طبعش ذلیل

علم او بسیار و ژرفایش قلیل

بهره‌ور از دانش اما ناسپاس

جانش از ترس رقیبان در هراس

پس عَجوز پیر نزد خویش خواند

در دم او را سوی بیت شیخ راند

پیر با تلبیس سوی خانه رفت

پُر خبر برگشت نزد خمسه تَفت

گفت خمسه پیر را ای پرده‌در

ز اندرونی آن‌چه دیدی دِه خبر

گفت شیخ را هست دختی جعد گیس

ماه‌چهره پا خرامان عَلطَمیس

در خِرَد بی‌مِثلْ داناتر رُهُم

قول او امر ِ پدر فی کُلّهُم