گفت شیخ را هست دختی جعد گیس

ماه‌چهره پا خرامان عَلطَمیس

در خِرَد بی‌مِثلْ داناتر رُهُم

قول او امر ِ پدر فی کُلّهُم

در سخن‌دانی بلیغ و فَصح‌گو

واژه‌ها خود گنج معنا نزد او

گفت پرسیدی ز نامش هیچ هم؟

گفت آری شمسه هست ای محترم

گفت خمسه مهر او بر دل فتاد

حتم خواهم دُخت را زآن شیخ ِ راد

ذهن در وهم و خیال و قلب ریش

جان ز خواب و حسرت و سودا پریش

عشق بارانی‌ست نرم و دانه‌ریز

ناگهان سیلی شود عالم‌ستیز

ابر بارد ابتدا آب ِ سلیم

آب ِ خوش ناگه شود سیلی عظیم

دل ببارد آب ِ اُنس و ناز و گَش

ناز گردد عشق ِ تند ِ سیل‌وش

جان عاشق کی کند در سر شمار

کین چه آب است؟ سیل‌خو یا جویبار؟

هستی عاشق همان عشق است و بس

مابقی را هست پندار و هوس

جلوهٔ هر صورتی سیمای یار

نقش هر نقش‌آمدی نقش ِ نگار

خمس اگر از عشق بویی برده بود

جز خَدَش هر نقش دیگر می‌زدود