پیرزن چون دید عزم ِ حتم ِ خمس

گفت با او ترک کن سودای نفس

دختری با این فَر و جاه و لِقا

نیست در پیوستگی ما را سزا

نیست او را در هم‌آوردی حریف

زَفت در میدان و در بازی ظریف

مکر آرد بر شرور حیله‌باف

مکر ِ تو در دم بپیچد در سِجاف

سخت خَمس آشفت زان حرف گران

گفت ای غَرّار خود دادی نشان!

خود مرا زان ماه‌رخ کردی خبر

نَک شدی اندرزگو زو کن حذر

شعله آوردی بسوزاندی تنم

من چه‌سان اکنون از او دل برکنم؟

وقت آن آمد که فَنّت رو کنی

با فَنَت آن بُرده‌جان جادو کنی

گفت من جادو و فن دانم بسی

لیک با فن کی شود کس هر خَسی

گر به فن دستش نَهَم در دست تو

چون توانم کرد درمان هست ِ تو؟

مکر ما خود مکرها آرد به پیش

مکر دهر از مکر هر مکاره بیش

چون تُرا در این طلب مکر است و کین

هین مباش آمن ز مکر ِ آفرین

بشنو اینک قصّه‌ی مرد و تَرَند

کو طلب کردش دُری از باب پند

 

حکایت دامی و تَرَند

 

دامی‌ای بودش به گرگان عهد دور

کار او صید و یَراقش بند و تور

در میان دشت و جنگل‌های باز

دام می‌گسترد از روی نیاز

گاه صیدش بطّ وحشی کبک و قو

گاه قوچی آهویی گم‌کرده سو

...