دامی‌ای بودش به گرگان عهد دور

کار او صید و یَراقش بند و تور

در میان دشت و جنگل‌های باز

دام می‌گسترد از روی نیاز

گاه صیدش بطّ وحشی کبک و قو

گاه قوچی آهویی گم‌کرده سو

در شبانگاهی به فصل ِ زَمهَریر

دید مرغی گشته در دامش اسیر

چون نگینی بود خوش نقش و جمال

ریزپَر آوازه‌خوان رنجور حال

دست بُرد آن مرد ِ دامی سوی بند

گفت نامت چیست ای مرغ ِ تَرَند؟

گفت فَرجان هستم ای نخجیرگیر1

بگذر از جانم رها کن این اسیر

کوچکم از هیبت و قد بی‌نصیب

مانده در سرمای این سامان غریب

نه چو طاوُس پرّ ِ من ناز و قشنگ

نه تنم فربه چو دُرّاج و تُرَنگ

بد به حال چون منی کو گشت خام

بهر ِ چند جودانه افتادش به دام

اینک ای آزاده‌دل پرهیز کن

سوی ایثار و رهایی خیز کن

جان ِ فرجان را امان ده از گزند

تا قضا جانت امان دارد ز بند

گفت دامی ای ترند ِ ریزپَر

نام تو فرجان و جانت پر ز فَر

در همه عمرم در این دشت کهن

من ندیدم چون تو مرغی خوش‌سخن

این زمین پر هجمه است و پر خطر

مرغ عاقل از خطر دارد حذر

جنگ باید کرد با فتنه ستیز

تا به کی از بیم دشمن در گریز؟

مرغکی چون تو چنین یک لاقَبا

می‌نیارد تاب ِ هر حرب و بلا

قدر خود بشناس و از پیشم مرو

نزد یار ِ قدربین دل ده گرو

تنگ نزد یار در کنج ِ حصار

به ز باطل پر زدن در مَرغزار

نزد خود می‌دارمت با قُرب و ارج

تا رها گردی از این پُر هَرجْ مَرج2

چند از این صحبت و گفت و شنید

رفت بین مرغ و آن مرد عَنید

...

1 فرجان نام دیگر تَرَند نیز هست، همان‌گونه که به آن صعوه نیز می‌گویند. در این‌جا با واژه بازی محتوایی شده است.

2 هَرج یعنی فتنه و آشوب و مَرج به معنی سرزمین است.