شک آوردن فرجان‌مرغ به اظهار دوستی دامی و فریفتن او به یافتن زر

 

گفت فرجان با خود این دامیّ ِ لاف

در سخن یار است و در باطن خلاف

جان به دریوزه خلاصی را چه سود؟

بهتر آن باید که تدبیری نمود

پس به دامی مرغ گفتش با فریب

نزد تو مانم دگر من بی‌نَهیب

لیک واجب آمد اینک گویَمت

از نهان‌رازی خود آگه دارَمت

هست آن‌سوتر خرابه‌خانه‌ای

زیر ِ ایوانش نهان‌ست لانه‌ای

عابران ِ رهگذر هنگام خواب

سر کنند شب را در آن خانه‌خراب

توشه‌ای از پیرمردی بی‌نوا

ماند در ویرانه چندی پیش جا

در درون توشه بودش کیسه‌زَر

توشه جنب ِ لانه پنهان از نظر

پیر را جُستم بدانم او کجاست

توشه باید بازدادش این رواست

حال ای مرد کَرَم دِه رخصتی

تا دهم پس کیسه‌زر در فرصتی

باز آیم زان سپس سوی تو باز

فاش گویم با تو دیگربار راز

گفت دامی هیچ اندیشه مدار

سوی آن عابر شوم خود رهسپار

گو کجا یابم اثر زان بی‌خبر

تا به دستش بسپرم آن کیسه زر

گفت در حدسم که نامش هست فلان

پُرس از کویش ز بهمان کس نشان

تند دامی سوی ویران‌خانه رفت

کیسه را جُست و سپس برگشت تفت

مرغ ِ فرجان چون بدید احوال این

از شکاری کرد پرسش کِی امین!

یافتی آن تیره‌بخت احوال را؟

بو نشان دادی تو جای مال را؟

گفت زر را دادمش دامی به لاف

گفت با خود مرغ هین کم گو گزاف!

قصهٔ آن رهگذر افسانه بود

کیسهٔ زرّ ِ بَدَل در لانه بود

مرغ زیرک چون به دام افتد ز شِید

خود به مکری می‌کند صیّاد صید

می‌شناسدحرص ِ نفس ِ خیره‌سر

بهر ِ چاره کرد پنهان کیسه‌زر

تا که روزی این‌چنین وقت بلا

بهره جوید با فن از دام ِ طلا

لیک دامی آن سرابش آب دید

زرّ ِ مغشوشش چو زرّ ِ ناب دید

...