رو رها کن مکر و قید و دام را

پاک کن گرد و غبار ِ جام را

رو رها شو دامی از زندان خویش

تا ببینی جام جان بنمای خویش

بوک در کار است تا دام ِ ترند

بُگسلاند جانت از هر قید و بند

مرغ در ویرانه کرد او را خطاب

کی نکومرد ِ عزیز مستطاب

پشت ایوان و نهان در کنج سقف

خاک ِ زر یابی کنی گر هوش وقف

همتی باید دو چشمی گنج‌یاب

تا ز خاک پست یابی زرّ ناب

گر گوهر جُستی مرا هم بین گوهر

نطق من زین خاک ویران ساخت زر

رو شتابان سوی آن خانهٔ خراب

تا بیابی در نهانش زرّ ناب

رفت دامی پشت ایوان ِ سرا

تا بسنجد حرف فرجان در خفا

با بسی کنکاش و بالا رو شدن

زر ندید و خسته آمد جان و تن

روی باره زیر ِ خشت سقف و سر

از زر و گوهر ندید هرگز اثر

گفت فرجان را سپس ای مرغ ِ جان

خسته آمد تن بده از زر نشان

گفت جَیلان چون زدی پس در مُغاک

چون ندیدی زردیّ ِ زر زیر خاک؟

گفت دیدم خاک زرد اما نه زر

کی کند هر زردی از زرّی خبر؟

گفت دانی چیست عنصرهای چار؟

آب و آتش باد و خاک ِ مَرغزار

زر بود خود عنصری دیگر فزون

گفت در عقلم نگنجد این کنون

گفت اینک پس تو دامی گوش دار

تا تو را افزون شود در هوش بار

خاک و زر هر دو دو عنصر بی‌بدیل

لیک آن ترکیبی آمد این اصیل

آن که ترکیب است خالص می‌شود

زردی آن سوی زرّی می‌رود

خاک زرد این سرا چون گنج دان

زرّی‌اش در زردی‌اش گشته نهان

گفت آن اهل رَحیل ِ در سفر

خود در این زردی نیدیدند هیچ زر؟

گفت گر مرغی چو فرجان داشتند

تلّ خاک از بیخ برمی‌داشتند

نزد تو چون کیمیاگر بنده‌ای

خوش بدارم خدمت ارزنده‌ای

تا کنی زردی خاکت زرّ اصل

کُنه این ویرانه یابی راه وصل

گفت ای فرجان تو خود زر آمدی

بهتر از هر دُرّ و گوهر آمدی

گو به من زآن کیمیای زر شدن

رفتن از زردی سوی گوهر شدن

گفت خواهی گر بیابی کیمیا

پیش از آن باید بیابی "دُرّیا"

نیست هر کس را به آن دُر دسترس

سرّ آن نتوان بگوبم در قفس

گر بخواهی من گشایم راز آن

در تو بگشا زین قفس ای مهربان

...