رها شدن فرجان مرغ از سوی دامی و بشارت دادن وی به گوهر دُرّیا

 

دامی آمد در عجب زین گفتگو

گفت سرّت برگشا ای فاش‌گو

زر بدیدم من ز تو در راستی

خود طمع کردم به زر با کاستی

کیسهٔ زر پیش این خاک گران

خوار آید در نظر ای مرغ جان

زردی خاکم ز پستی محو کن

زر کن این جانم ز بیخ و اصل و بُن

هم ببین تن خاک و خاکم زردروی

کیمیایی ده مرا در خاک و خوی

تا شوم چون آفتاب زرفشان

وارهانم از غبار ِ زرد جان

گفت ای دامی بدان کز نفس بد

جز بدی بر کس نیاید تا ابد

من چو دیدم در تو نفس بدکُنِش

خود روا دیدم کژی در واکنش

داستان کیسه زر بیغاره بود [بیغاره: نکوهش و سرزنش]

ردّ زر در خاک بهر چاره بود

گر دری بستم ولی از روی قهر

باب دیگر برگشودم سوی نَهر

تا مگر بینی تو درب باز را

بشکنی آن سدّ حرص و آز را

پشت درب باز اینک هست آب

چشمهٔ جوشان حکمت نی سراب

حکمت ناب است اصل دُرّیا

در درونش صد گوهر صد کیمیا

بی‌خود آمد زان سخن بستش نَفَس

مرغ جان در دم رها کرد از قفس

جان شود آزاد چون از بو و رنگ

جمله عالم در نظر گردد تِرَنگ [ترنگ: زیبا و خوش]

گفت ای فرجان چه‌گونه جان بُدی؟

چون اسیرم گشتی نی فر جان بُدی

فرّ ِ جان در غایت ِ دلدادگی‌ست

در کمال و حرکت و آزادگی‌ست

سال‌ها عمرم پی نخجیر رفت

چشم خواب و پای در زنجیر رفت

صید من کبک و تَذَرو و قو و غاز

خود اسیر غفلت و جهل و نیاز

...