بند اول بر دو پای مردمان

می‌زند غفلت چو زنجیری گران

غفلت از بهر و بهای صدر خویش

غفلت از قدر کَسان و قدر خویش

غفلت از نجوای قلب چاره‌ساز

غفلت از اندرز یار پاکباز

غفلت از حرفی که بر قلبی نشست

غفلت از قلبی که با حرفی شکست

غفلت از بانگ ضمیر پاک‌بین

غفلت از آیین و حکم ِ آفرین

غفلت از پیوند مهر یار گَش

غفلت از ایام و عهد شاد و وَش

غفلت از عیش مریدان سخن

غفلت از سرمایهٔ دُرج کهن

غفلت از گنج ِ سخن آموزگار

غفلت از آموزه‌های روزگار

چشم‌پوشی می‌کند غافل ز گنج

گنج زیر پا و جان در وهم و رنج

غفلت از با خویش خلوت داشتن

حرف باطل جای حق پنداشتن

غفلت از رنج نگاه باغبان

چون بچیند سبز ِ هرز از باغ ِ جان

نقش پوچ و دل تهی و عقل دَنگ

غفلت آرد عرصهٔ اندیشه تنگ

هست همچون آفتی ساقه‌گداز

می‌گدازد ریشه و هم ساقه باز [گداختن در این‌جا مجازاً به معنی لاغر و باریک کردن است]

می‌نگر بر ردّ چرخ ِ هوشیار

بر در و دیوار کویَت نقش ِ یار

می‌دهد یک خط نشان زین ره برو

خطّ ِ دیگر گویدت آواره شو

چشم ِ غافل هوش ِ غافل گوش ِ کَر

زان همه شاهد نبیند یک اثر

کین چنین خواهم بُدَن میلم چنان

عاشقم بر سمت و سوی این و آن

غفلت از من در مَحاق ِ انجمن

غفلت از سهم تو در معنای من

ای امان زین چشم‌پوشی‌های کور

از فریب دهر و رویاهای دور

...