پرسش

 

سائلی پرسید از مردی علیم

غفلت از بهر چه باشد ای حکیم؟

این چنین بد خصلتی در تار و پود

بهر چه داد آن رب حیّ وَدود؟

گفت غفلت هست عدم ای دیده‌ور

از عدم زد نیست سوی هست پَر

آگهی را نیست چون کردی به سر

غفلت آید در نبودش بی‌خبر

هر وجودی راست حدّی در عدم

از عدم سوی "شو" زد عالَم قدم

از عدم زد جان ما پر سوی هست

نَفس شد آگه ز رَبّش در الَست

این‌چنین بین حدّ امکان و وجوب

سوی واجب آمد از امکان کُروب [کروب: آن‌چه رخ دادنش نزدیک است]

داد هستی و وجود و عقل و هوش

آن یگانه کردگار عیب‌پوش

هر وجودی خفته در تردید لیک

تا تمیز آید میان زشت و نیک

نیک داد او و بشد بد نفی آن

زشتی آید نفی زیبایی بِدان

نیک و بد هر دو یکی هستند و تک

تک بُود هستی و باقی ظنّ و شک

هر چه دیدی بد ز شک آید پدید

صُنع بد هرگز کسی از رَب ندید

آن‌چه را رب گفت شو در قید ِ هست

عشق و زیبایی و مهر و پاکی است

این جهان در گردش است و چرخْ سخت

نیک و بد هر دو دو روی چرخ ِ بخت [در هر دو روی چرخ روزگار نیکی و بدی هست]

گه بدی آید به سر در روزگار

گه به نیکی می‌روی با اختیار

گر جهان را بود در صُنعش کمال

کی بُد از غفلت تو را اینک سؤال؟

در کمال آید یقین بی‌شک و رَد

با یقین نقص تو کامل می‌شود

در تکاپوئیم و جنبش در ضمیر

گه سوی بالا رویم و گه به زیر

سوی بالایت کشاند طبع پاک

سوی پستی می‌کشاند بند خاک

هستی و امکان و بوک و اختیار

در قفای نظم خلقت جمله چار

...