ما همه در بحر هستی غوطه‌ور

جملگی مائیم و بی ما سوی بَر

گه ندایی آید از خشکی به گوش

نیست خشکی صورت ذهن است و هوش

کای عزیز مانده در بحر وجود (270)

سوی خشکیّ ِ صُوَر روی آر زود

جان و تن در آب و خشکی در خیال

خشکی‌اش ممکن شود با قیل و قال

سوی عکس ِ خود رود در اصل او

تا بَری سازد به سر در فصل او [فصل: جدایی]

بَر همان عکس است و هستی‌بخش آب

بر ببیند عِین و دریا چون سراب

پرتوان کرد نفس ِ ما را کردگار

تا کنیم خود نفی خود با اختیار

غم پدید آریم از شادیّ روح

جان به‌در آریم از کشتی نوح (275)

باور خود کج کنیم با شک و رد

از دل نیکی برون آریم بد

چشم بربندیم بر حق عیان

کر شویم و نشنویم بانگ مِهان [مهان: بزرگان]

عقل خود را بستُریم با رنگ جهل

رنگی ِ عالم کنیم تک رنگ ِ سهل

عین ِ هستیم و بریده چشم و گوش

هستی خود می‌کنیم در نفی پوش [پوش: پوشیده]

سوی دیگر هست اما بحر ژرف

هست ِ خود در بحر بتوان کرد صرف (280)

سوی بر هم هست امکان هم مُحال

منع در عین است و امکان در خیال

گر روی در عمق دریای وجود

آب بینی آب ژرف بی‌حدود

بوک در برّ است و دریا نیز هم

تا چه خواهی آب هستی یا عدم؟

اهل بر خود اهل دانش اهل دین

اهل دریا در تکاپوی یقین

آن‌چه برّی در صلاح و سِلم دید

آب گوید دل از آن باید برید (285)

آن صلاح و آن یقین و آن جمال

چشم دریا گویدت بین در خیال

آن‌چه بر بیند دو چشم ِ تاشته

باور اصلت ز دل برداشته [چشم تاشته یعنی چشم جبری که از عالم ممکنات فارغ است و به سرعت حکم بر تعین هر چیز می‌دهد؛ یقین‌باور ظاهری و صورتگرا]

جهل گوید باورم من علم ناب

کی توان دیدن دو چشم مست ِ خواب؟

بهتر آن گویم ز بند جهل نیز

تا تو را حق در نگاه آید تمیز (289)

...