درباب جهل و نیاز


قاصدی شد سوی مردی مکتبی

تا دهد او را پیام از منصبی [مکتبی: اهل درس و کتاب]

گفت او را مکتبی ای نامه‌بر

مر مرا از حکم والی دِه خبر

نامه را بگشا بخوان فرمان چه داد

گفت معذورم که هستم بی‌سواد

گفت مکتب‌دیده آن چشم بصیر

گر نداند خط خوش هستش ضَریر

نزد حاکم بودن و اُمّی بد است

هست عامی هم‌چو مرد بسته دست

جهل بسته چشم و گوش و دست تو

می‌بسوزاند چو آتش هست ِ تو

چون رسیدت سِن به دور و عهد ِ کَهل [کهل: میان‌سالی]

رو برون کن خلعت ِ چرکین ِ جهل

وعظ کرد او را بسی با سرزنش

نامه‌بر شد خسته زین گفت و منش

لیک خامُش ماند هیچ او دم مزد

سرزنش را گاه خاموشی سِزَد

مکتبی شد مُحتسِب در بارگاه

بعد چندی دید قاصد را به راه

گفت با او محتسب هوش و خِرَد

بخت ما سوی خوشی‌ها می‌برد

مکتبی بودم مَعاشم بس قلیل

دانشم آورد بر صدر ِ جلیل

گر تو هم بودی چو من خوانده‌کتاب

کی بماندی پیک از عهد شباب

گفت قاصد دورهٔ شادی گذشت

لاف ِ هوشت موجب جهلت بگشت

نامهٔ عزلت بگیر ای خودپسند

مُنعِمی اکنون به باطن مُستمند

جاه دیدی عقل در پرواز شد

در امانت چشم حرصت باز شد

من بُدم اُمّی ولی بیدارپی [بیدارپی: در بنیان هوشیار]

در نکونامی بکردم عمر طی

جهل داری جهل در بنیان خویش

جاهلی جاهل به رسم و رای و کیش

جهل من جهل نشان جهل خبر

جهل تو جهل تمیز است و نظر

جهل من در صورت و روی و نقوش

جهل تو پندار کذب عقل و هوش

هین کنون بنگر چه جهل است این و آن

شد گریزان اُمّی از جهل نهان

...