جهل را کس نیست فارغ در اساس

در دو حالت شد نمایان جهل ِ ناس

جهل یا در اُمِی و عامی بود

جهل عامی جهل خوش‌نامی بود

جهل دیگر جهل ِ دید است و تمیز

ظلمتی با روشنایی در ستیز

مرد امّی علم دارد علم ِ راز

دانش ِ عشق و تب و سوز و گُداز

مهربان‌روی و فتاده سر به پیش

علم او حاضر به نزد نفس خویش (315)

علم ِ حاصل نزد او بیگانه شد

چون ره حکمت زد و فرزانه شد [این دو بیت اشاره به علم حضوری و حصولی و تمایز میان آن دو دارد.]

چون درختی بین وجودش را ز علم

می‌دهد بار گران با صبر و حِلم

میوهٔ دیگر دهد بار آن شجر

خاک و آب و آفتابش در حَضَر

آب شفاف خرد پای نهال

شاخ و برگش می‌برد سوی کمال

نور عالم‌تاب ایمان در بَرَش

میوهٔ ایقان برآرد بر سرش (320)

گرمی حقّ یافته در تار و پود

سبزی‌اش پیوسته با سبز وجود

ظاهری اِستاده، پویا در ضمیر

شاخه‌ها افتاده، جانش در اثیر

آن الف‌دان را درختی هست نیز

ریشه‌اش سست است و ساقش برگ‌ریز

خیزش توفان تندی سهمناک

می‌کَنَد آن ریشه را در جا ز خاک

هر درختی را بقا در ریشه است

ریشه اهل خرد اندیشه است (325)

جهل چون بادی که ریشه برکَنَد

تیشه بر بنیان اندیشه زَنَد

گر صبوری رفت و زایل شد خرد

جهل آن اندیشه هر سو می‌برد

ابر تردید آورد توفان جهل

نور ایمانت بپوشاند چه سهل

ریشه را برگ و بر و سر یار نیست

عقل ِ خط‌خوان را دلی هشیار نیست

آن درخت سست‌پای تن‌نحیف

حاصلش پوچ است و بنیانش ضعیف (330)

حاصل و مقصود و محصول و ثمر

شد پدیدار از دل صاحب‌نظر

بی‌نظر بی‌مایهٔ دریوزه‌خو

در نیاز افتد پی هر رنگ و بو

در نیاز افتد نیاز مال و جاه

سرنگونش بین فتاده قعر چاه

در نیاز افتد ز خواریّ ِ بدن

هم‌چو حیوانی بپردازد به تن

در نیاز افتد به تاییدات ِ چشم

زاید از آن رنج و نفرت، کین و خشم (335)

هان کنون بشنو تو ای باطن‌گریز

تا به کی خواهی کنی با حق ستیز؟

می‌کنی نیکی برای امر حق

یا قبول مردمان چانه‌لق؟

در جدایی ماندی و دل‌خستگی

یا شکستی حلقه وابستگی؟

خسته‌ای از مکر نفس و خُلق بد

یا که بخت بد چه آوَرد و چه زد؟

می‌نگاری نقش دل بر لوح دهر

یا شوی تسلیم چرخ بخت و بهر؟ (340)

در نیازی چشم سوی روزگار

هم‌چو طفلی در پی آموزگار

طفل دانا با دُرُشتی سر کُنَد

مشق نابنوشته اش از بر کُنَد

...