بازگشت به حکایت خمسه ...

 

گفت با خمسه ندیم پیرْ راز

از تَرَند و جهل ِ دامیّ و نیاز

تا بداند مکر و فنّ و حیله چیست

چون شدی عاشق همه فن‌ها یکی‌ست

مدعی خام است و صحنه پرفریب

می‌کند نقشت دگر نقش رقیب (345)

این جهان خود در تجلّی شد پدید

چشم ما صد جلوه از هر نقش دید

خانه‌ای پر نقش آمد در نگاه

نقش آب و آفتاب و خاک و ماه

هر سویی نقّاش ماهر برده دست

بر در و سقف و کنارش آینه‌ست

آینه در آینه هر سو کنار

دار ِ دنیا پر ز نقش است و نگار

گه دهد یک چهره را صد بازتاب

می‌نماید آب دستت عکس آب (350)

چشم بر آیینه و کوزه به دست

در عجب این گر بُوَد آب آن چه هست؟

می‌روی تنها به کنجی در خیال

از رقیبان دور و ذهنت پر سؤال

این همه تصویر در پندار چیست؟

زین همه نقش بَدَل گو یار کیست؟

کوزهٔ آبت ببین ای دیده‌ور

کوزه در آیینه نقشی بی‌ثمر

چون شدی غرق نگاه ِ نقش‌ها

می‌نبینی بخش خود در بخش‌ها (355)

بی‌رقیبی در نهاد اما برون

می‌نماید صحنه اصلت واژگون

دیده‌ور را دید ِ خودیابی سزاست

تا ببیند اصل خود بی‌کمّ و کاست

در گه ِ خلوت بداند یار کیست

هم بداند صورت پندار چیست

خلوت آن باشد که بی‌پندار شد

بی تصوّرهای دل‌آزار شد

کنج تنهایی و صورت‌های وَهم

کی ترا بخشد ز هستی‌بخش سهم (360)

هستی‌ات بخشید در پیمانه‌ای

کن تهی جامت ز هر افسانه‌ای

جام ِ پر از نقش‌های رنگ رنگ

صافی هوشت کند از رنگ دنگ

می‌کند افسانه ذهن نقش‌ساز

می‌زند پیمانه رنگ ِ نقشْ باز

صورت حق دیدن از فهمش جداست

حق و افسانه یکی خواندن خطاست

چشم باطن حق ببیند بی‌غبار

کی کند آیینه حق را آشکار (365)

پر کن آن پیمانه را از راستی

تا بیابی آن‌چه از حق خواستی

خمسه دور از جلوهٔ حق هست هنوز

جامْ پر افسانه و دل کینه‌توز

...