جملگی گفتند با شیخ ای عزیز

ما همه اِنسیم و با خود در ستیز

چون ترازو گه شویم سوی یَسار

گه یمینی می‌شویم و شاهوار

تا چه گردد وزن کفّه بیش و کم

می‌شویم این سو و آن سو دم به دم (395)

گه سوی بالا تعالی‌جو شویم

گه حضیضیم و به پستی می‌کشیم

آدمی جمع همه اضداد گشت

جمع خوب و زشت و زیبا و پَلَشت

هست بر هر سو در او یک میل و خواه

در سویی خیر است و دیگر سو گناه

با همه ظنّ و شک و وهم و خیال

میلش آخر می‌کشد سوی کمال

میل کامل‌جوی او را دان مَناط

که چه سان حق‌باور آمد در صراط (400)

پس ز کِرد و صحبت پیشین گذر

بر سلوک و فعل اکنونش نگر

شیخ گفت مقبول آمد این دلیل

گر بود آن جنبش و میلش اصیل

جنبش ِ اصل از تحرک نیستد (نایستد)

میل کاذب بعد چندی بیستد (بایستد)

دشت باز و مردمان در جنب و جوش

دانه می‌کارند در دشت ِ خموش

تخم ِ بد آفت بگیرد در ثمر

دانهٔ نیکو دهد پُر برگ و بر (405)

پر کنیم انبان ز گندم در تلاش

پاسخ نیکی شود آن نیک چاش

کیسه گندم بر ترازو گر شود

 بد بر آن کیسه که زان گندم رود

توشه توشه دانه‌های زردفام

هست حاصل نیست کار اما تمام

بار در انبار و دزدان حیله‌گر

تا تُرا زان بار ِ نیک آید ضرر

حفظ بار خویش کن این اصل دان

تا ز فردوس برین یابی نشان (410)

دانهٔ نیکت دهد نیک انجمن

آن نکویی از دگر بین نی ز من

بعد از آن آن دانه‌ها را می‌بکار

تا از آن یابی فراوان دار و بار

آن همه رنج و تلاش و سعی لیک

کی بود مُثمر فقط از تخم ِ نیک

عالَمی باید ترا هم‌سو شود

تا ز بَرّ رُستن ز تخمت رو شود

نیک و نیک و نیک جمع آیند نیک

نیک و بد در جمع دفع آرند نیک (415)

گر ترا افزون شود بار ِ ثواب

هم ز قدر خویش دان هم یار ناب

بارت اکنون پر شود در محملی

تا روی تنها به سوی منزلی

دیگر آن وقت است که باشی جلوه‌گر

تا عیان گردد ترا چند است هنر

دانه خوب و توشه پر در کنج ِ دار

حارس اما خواب و دزدان برده بار

دزد ِ حرص و دزد ِ شهرت دزد ِ نام

دزد ِ مال و مُکنت و جاه و مقام (420)

هر یکی زان توشه بخشی می‌برد

بار نیکی رفت و خواری می‌خرد

بی‌هنر مردی که بختش یار شد

آن همه یاری ندید و خوار شد

...