روی آوردن شمسه به خلوت خویش

 

گفت و رفت آن شمسه سوی خلوتی

تا قرار خویش یابد ساعتی

خلوت آن ملجای دیگر دیدگان

دولت دل جسته حق‌پویندگان

خلوت آن مأوای جان چشمه‌خواه

تشنگان را رهنما و سرپناه

خالی از غیر است و پر از اصل ِ اوست

پر ز خالی جوید هر کس اصل‌جوست

چشم را دیگر کن آن خالی نگر

تا ببینی خالی‌ات پر از دگر (۵٠٠)

آن دگر از هر چه محسوس‌ست تهی‌ست

خود چو نور است و نه چون نور سُهی‌ست (سُهی: سُها، از ستارگان)

نور او نور  رَشاد است و کمال

پرتوی از آفتاب لایزال

جان واله جاذب نور هُدٰی

جان جاذب راست نورش مقتدا

کنج دل آرام گیر ای پرشتاب

تا شوی روشن ز نور آفتاب

گر تو خواهی روشنی آرام گیر

زان سپس از جمله عالم کام گیر (۵٠۵)

صبح صادق دید آن کو راست جای

برقرار و می‌نهد تاج هُمای

روشنی افزون کند دیده قرار

خلوت دل می‌کند جان کامگار

گر تهی گشت جام ِ جانت از حضور

در پی‌اش آن جان شود مأوای نور

هر حضوری دَخل دان در ظرف ِ بود

تنگ گردد ز اَنبُهی ظرف ِ وجود (بود: بودن، هستی)

چشم ِ تنگ و گوش ِ تنگ و هوش ِ تنگ

تنگی آرد جهل و غفلت بی‌درنگ (۵١٠)

در تکاپو هم‌چو ابر آسمان

در کنش در گفت و صحبت مردمان

ابر پی در پی پی ابری دگر

آسمان پوشانده از دید و نظر

ابر ِ رای و صحبت و رنگ و منش

خود بزاید رعد و تندر در کنش

ابری و در پهنه حاضر کلّهُم

آفتابت در تزاحم گشته گم (تَزاحم: انبوهی)

می‌شود غایب چو حاضر می‌شوی

می‌نماید رخ چو ناظر می‌شوی (۵١۵)

باز شو تا آفتاب باثَبات

بردَمَد بر جان افسرده حیات

آن ثَبات و آن سکون و آن قرار

نور و گرمی‌ات ببخشد بی‌شمار

تیرگی را می‌زداید از روان

ذهن و روحت پاک دارد هم‌زمان

تا ببینی نقش ِ هست ِ مُستتِر

برگشایی رمز هر پوشیده سرّ

در تزاحم رخصت دیدار نیست

خلوت دل جای هیچ اغیار نیست (۵٢٠)

زین همه اسرار شمس آگاه بود

زان سبب او سوی خلوت می‌نمود

گوشه‌ای در کنج ویرانی سرا

بود او را محفل اُنس و دعا

چهره برگردانده با رَخت ِ تُرُنج

می‌سپرد او ره سوی ویرانه کُنج (رخت تُرُنج: لباس درهم‌کشیده و چین‌دار، در این‌جا کنایه از لباس بَدَل است)

در کناری شمع‌ها افروخته

خود چو لیلی عاشقی دل‌سوخته

عشق او برتر ز عشق فیلیا

هم گواه اصل ناب دُرّیا (۵٢۵) (فیلیا: عشق در تعبیر ارسطویی، این‌جا را ببینید)

...