روان شدن مِهراز در پی خواهر (۱)

 

آن طرف بشنو ز شاه سیستان

گل‌نهالش کنده دیو از بوستان 

مویه‌گر جمله ندیمان ممتَحَن

خوارگشته زان همه درد و مِحَن (ممتَحَن: بدحال و رنجور؛ مِحَن: محنت‌ها) 

ماجرا گفتند با شه جمله راست

زآنچه بگذشت و بشد، بی‌کمّ و کاست (۳۱۹۵)

قصه هم از دشت و آهوی خُتَن

هم ز دام و سِحرِ ابلیسِ فِتَن (فِتَن: فتنه‌ها)

زین خبر مِهراز هم آگاه شد

بهر چاره با پدر همراه شد

این کِهین دختر مِهین بُد در سِمات

خیره مانده جمله از هوشش دُهات (کِهین: کوچکتر؛ مِهین: والا و برگزیده؛ سِمات: روش‌های نیکو؛ دُهات: جمع داهی، بزرگان) 

هم جسور و کاردان بود او بسی

هم فهیم و تیزبین در بررَسی

با یکی گُلرام یاری در خِطاب

جستجوگر شد پی آن برکه آب (۳۲۰۰)  (گُلرام: مأنوس و ٱلفت‌گرفته با گل، از نام‌هاست)

تا مگر زان واقعه بیند ردی

یابد از خواهر نشان مُهتدی ( مُهتدی: هدایت‌شده، راست و درست)

سوی آنجا بُرد گُلرامِ انیس

شاهدی بُد خود بر آن سِحرِ بِلیس (اَنیس: همدم و همنشین؛ بِلیس: ابلیس)

تاختند آن دو به سوی مَرغزار

تا ز دور آمد مَغاکی آشکار (مَغاک: جای پست و گود)

گفت گُلرام آن همان برکه بُدَه‌ست

کاین‌چنین بی‌آب و بی‌بتّه شده‌ست

هم دو آهو جفت با هم مُستجیر

پرسه‌زن دیدند آن دو در هَبیر (۳۲۰۵)  (مُستَجیر: پناه‌جو و زنهارخواه؛ هَبیر: زمین هموار که اطرافش بلند باشد)

روی یک‌دم سوی گودالِ عمیق

آنِ دیگر مضطرب سوی طریق

بی‌درنگ مِهراز آن‌سو تاخت تَفت

در پی‌اش گُلرام پرسنده بِرَفت (تَفت: تند و تیز)

گفت او را: چه سبب زین تاز و تاخت؟

گفت: در بوک است آهو را شناخت (در بوک است: محتمل است)

دخترِ شه بود و فن‌آموخته

چابکی و چیرگی‌ها توخته (توختن: کسب کردن و حاصل نمودن)

چرخ داد عاجل کمندی گِردِ سر

هر دو آهو را به‌بند آورد بر (۳۲۱۰)  (عاجل: فوری)

در دو چشمِ آن غزالان خیره شد

در نظرشان جمله عالم تیره شد

تیغ آورد و یکی را سر بُرید

سست شد آن دیگر این صحنه چو دید

مانده حیران زین کُنِش گُلرام نیز

از چه رو مِهراز شد آهوستیز؟

خواند شهزاده به‌گوش آن غزال

صحبتی خاموش وِردی در مثال

گشت آرام و قرار آورد پیش

وانگهان گفت او به‌یار از عزم خویش: (۳۲۱۵)

کاین دو آهو یا که مسحور آمدند

یا در این سبزه محصور آمدند (مسحور: سِحرشده؛ سبزه: چمن‌زار و مَرغزار)

آن‌که پوشیده لباس آهو به‌تن

ناف او خوش‌بوست با بوی خُتَن

او نه از این‌جاست، دیو آورده‌اش

بهر نمٌامی در این‌جا خوانده‌اش (نمّامی: سخن‌چینی و خبرچینی)

آن دگر بهر طبیعت آمده

نی پی مکر و خَدیعت آمده (طبیعت: سرشت و خو؛ خَدیعت: فریب و دستان)

آهوی زابل نشانش دیگر است

بوی او از خاک و رنگش اصفر است (۳۲۲۰)  (اصفر: زرد، زرد تیره)

گفت: ذبح از چه نمودی آن جِبیر؟

گفت: تا چشم‌اش بترسد آن خَبیر (جِبیر: آهوی سیستان؛ خَبیر: آگاه و هشیار)

تا بداند مرگ هم بر او رواست

گر نخواند حرف من جانش فداست

خواستم ما را نهان جایی برد

نزد آن عفریتِ خَتّایی برد (خَتایی: منسوب به خَتای یا خُتَن)

/ 0 نظر / 15 بازدید