یاد دوست

سرخ حضور تو آویزهٔ نگاه

آنجا نشسته مرغ چلچله‌خوان،

خاموش و بی‌صدا

آسمان زده رنگ کبود خویش.

 

با من بمان اگر این بودنت به غَنج

مرهم بنهد به ناسورِ درد و رنج

ورنه اگر پنداشت‌های کور هوش

رنج‌ها فزون بدارد از این خاطر فگار

پروای بودن ما هیچ می‌شود

در هجمهٔ پوچ‌انگار روزگار.

 

در ذهن چه مانده جز پرهیب یار دور؟

نزدیک گر باشد هم او را دورخاطرم

دیگر نمانده اثری از قرار پیش

بیتابم از این سوز که در خویش ناظرم.

 

در من نهفته اسیری ز یاد دوست

هرجا روم این دل اسیر اوست

میراث ما همه پی‌ورزی و عتاب

کی قدر دل بشناسد اندیشهٔ خطا؟

 

دی ماه ۹۳

/ 3 نظر / 9 بازدید
ط.

خیلی لطیفه، این شعر! این قسمت رو خیلی دوست داشتم: با من بمان اگر این بودنت به غَنج مرهم بنهد به ناسورِ درد و رنج و واقعاً که برخی دورخاطرند هرچند هم که نزدیک باشند و برخی دل اسیر آنهاست هرچند دور باشند ...

homayoon

ey doost ghaboolam kon o jaanam besetan

کی قدر دل بشناسد اندیشه خطا