راه

 

”این راه را رفتن می‌باید و کوشیدن“

چون به پایانش رسی

خویش در آغازش بینی

و اگر به آغازش رسی

پایانش هیچ درنیابی.

 

من در این راه ”ورق یار“ می‌خوانم

که از کم‌اندیشی خویش آگاهم.

خط من کژ است و باطل

این من کیست؟ جز هیچ!

”چون بتی خودتراشیده و بنده و درمانده“.

”ورق یار“ می‌خوانم

تا از آغازها و پایان‌ها بگذرم

بدانم رفتن چیست و کوشیدن چه.

 

راهِ بی‌آغاز و فرجامْ

منِ مستدامی‌ست در ورق یارِ باقی

که دیگر از من‌اش نشانی نیست.

 

فروردین ۹۳

 

عبارات داخل گیومه از شمس تبریزی هستند.

 

/ 3 نظر / 45 بازدید
شادی

نمی دانم رفتن چیست و کوشیدن چه!

برگ بی برگی

سلام جناب شفیعی عزیز ... هیچی نمی تونم بگم .... راهِ بی‌آغاز و فرجامْ ...

مستانه

قشنگ بود :) منظور از ورق یار چیست؟